این از عجایب زبان ِ ما نیست که اگر «مرگ» را از آنطرف بنویسیم، میشود: «گرم»؟
دارم سفرنامهی ایران را مینویسم، همزمان به فارسی و آلمانی. هشت بخش از آن را قبلن نوشتهبودم، جمع و جور و فشرده برای رادیو زمانه که با عنوان «نشستن بین دو صندلی» پخش شده است. دوستان ِ رادیو تا امروز فقط سه بخش از آن را روی نت گذاشتهاند، که میتوانید اینجا بشنوید. به گمانم یادشان رفته یا فرصت نکردهاند بقیه را بگذارند. حالا دارم در این سفرنامه دست میبرم و آنطور که دوست دارم مینویسم، رفته رفته، تا یک کتاب کامل بشود. بخشی از آن را با عنوان «در هواپیما» در اینجا منتشر میکنم:
دوشنبه، 25 شهريور، 1381
خب ، سرانجام، پس از ماه ها کلنجار باخودم، من هم وبلاگ نویس شدم ، پیوستم به شماها، خوانندگان و نویسندگان وبلاگی.
قصدم این است که از طریق این یادداشتهای وبلاگی خودم را با خودم، خودم را با شما و شما را با خودم آشناکنم.
خوشم آمد میمانم و خوشم نیامد میروم، مثل شما و دیگران.
خواندن و نوشتن و ترجمهی داستان را دوست دارم.
فعلن اینها را داشته یاشید تا در ساعاتی که برقصیم ؛ گاهی بر بام اضطراب، گاهی بر بام شادی.
¤ لينک |ساعت 6:37 ناصر غیاثی
آقا! از تولد چهارسالگیمان بیشتر از دو ماه گذشته بود و ما بیخبر بودیم.
یارمبارک بادا
...
کارخانه روغن زیتون
عکس جن
سرگذشت زندگی هیتلر
سایه خیال
حوادث پایان زمان
زن زیبا
شور
آشپزی
لب بغل سینه
من
بازار هفتگی گیلان
خانم پرستار
انسانها
هستند
آبی
کتابها
دود
مثل
رشت
blog
داستان
غیاثی
مرز
این یک شعر ِ متفاوط ِ فراپسا مدرن ِ ساختارشکن ِ معناگریز ِ فراواقعی ِ گریزان از متن که تنها روساخت و نه زیرساخت ِ چندلایهای آن در ابرمتن، در خوانشی دیگرگون، نه به سوگ ِ شاعر (مولف مرده، زنده باد مولف) که به سوگ ِ نویسایش نشسته نباشد، نیست؛ بلکه یک مشت کلمه است که کسانی آنها را در گوگل جستجو کرده و به سایت من رسیدهاند. امیدوارم نه اینجا گول خورده باشید، و نه جای دیگر گول بخورید .
اگر بشود، کتابی میشود به نام «اشکبوسنامه». فعلن ساعت فراغت آقای اشکبوس در جن و پریست.
سرفه کردم، سرفه کرد. عطسه زدم، عطسه زد. گفتم: «نکند شما هم سرما خورده باشید، جناب ِ مرگ! » گفت: «نع! در جهان ِ ما سرفه و عطسه مُسریست، چنان که خمیازه در جهان ِ شما.»
برای مهربانیهای مسعود
از راه که میرسد، نشسته ننشسته میگوید:
- به! این گیسا چیه پسر؟ موهاتو کوتاه کن! مگه گیتاریستی که موهاتو بلن کردی؟ چه سفید شونم کرده! رنگ بذار! بذار سیاه شه، جوُون شی. ببین! من همیشه موهامو رنگ میکنم.
کلاهاش را برمیدارد. سرش حسابی طاس است. فقط دوربر گوش و شقیقه چهار تا شوید مو است که رنگشان پریده. میگویم:
- چشم هادی جون.
- کافه چیه آخه بابا! چُس مثقال قهوه رو باس سه یورو پول شو بدی. بریم خونهی من. این همه سال تو رو ندیدیم، بریم خونه چایی بخوریم و یه دل سیر حرف بزنیم. بچههامم نیستن. فرستادمشون برن فانتزی لاند. عیب نداره. بچهها باس تفریح بکنن، وگرنه موی دماغ آدم میشن.
- حالا یه دقه بشین. قهوه مهمون من.
- قربون تو. به خاطر پولش نمیگم که. خیابون چیه آخه بابا؟ بریم پارک. هوای آزاد داره، خلوتم هس.
- حالا پارکم میریم. بشین یه دقه.
- بابا خیلی بیوفایی. چند ساله همدیگه رو ندیدیم؟ یه بیس سالی میشه. نه؟ چه کارا میکنی؟
- دعا به جون شما.
- کتاب ِ تو، ایران که بودم، بچهها دادند، خوندم. کتاب متاب رو ولش کن داداش. از کتاب که پول درنمیاد.
- آره خُب.
- جریانتم شنیدم. این دفعه دیگه دار و ندارت را به اسم ِ زنت نکنی ها. یه بار اشتباه کردی، بسه.
- چشم. ولی من دیگه چیزی ندارم هادی!
- خُب گفتم که؛ کتاب متاب رو که ول کنی، به پول میرسی.
- چشم.
- پدر زنم گفت، میخواد سه دُنگ خونه شو به اسم زنم بکنه. بهش گفتم:« بعد از صد و بیس سال، تو که بمیری، دخترت نصف پسرات ارث میبره. اگه راس میگی، سه دُنگ رو به اسم بچههام بکن.» کرد. منم هر وخ پاش بیافته، بالش میزنم. هر وقتم تلفن که بزنه، ببینه خبری هس، به دخترش بدوبیرا میگه. زنم تا قبل از عروسیش حتا یه شبم تو خونهی این و اون نخوابیده. اول غروب خونه بود.
- چکار میکنه خانمت؟
- داره داروسازی میخونه. بهش گفتم:« برو پزشکی بخون! من خرجتو میدم. من که نتونستم. تو اقله کم بخون.» گُف:« خون ببینم، حالم بهم میخوره.» رف بیولوژی خوند. بهش گفتم: « خاک تو سرت! اقل کم برو داروسازی بخون.» بالاخره الان چند ترمه که سرش مشغوله. بهش گفتم: «تموم کن. یه داروخونه میخرم برات، مال ِ خودت.» حالا ببینیم دیگه.
- خودت چطوری؟
- من بد نیستم. میگذرونم. دو تا خونه اینجا دارم. یکیشو 98 خریدم، 86 تا. ولی 90 تا برام تموم شد. بد نیس. صدوبیست متره. جلوش بازه. بیرون شهره. بابام که دید، گف «خوبه. هم شهر رو داری، هم ده رو.» تو محلهی اعیاننشین شهره. اون یکیم پارسال خریدم، نزدیک 100 تا برام آب خورد. اجارهش دادم. دیدم کرایه نمیدن، انداختمشون بیرون. میخوام بفروشمشون. تو آلمان یه دنیا داشته باش. مال تو نیست که. خونهها به اسم ِ منه. اما تخمتم مال من نیس.
- چطو؟
- خب اگه یه روز خواستی زنتو طلاق بدی، هرچی داری، نصفش مال زنته.
- آره. این که هست. تو ایران سرمایهگذاری نکردی؟
- چرا. سه تا خونه خریدم. اونوختا که من اون خونهها رو خریده بودم، خیلی ارزون بودن. میتونستم تموم خونههای اون خیابونو بخرم. ولی خریت کردم، اومدم اینجا خونه خریدم. یک تیکه زمینم دارم که سیصد ملیون شیرین میبرنش. ولی نمیخوام بفروشمش. افتاده برای خودش اونجا دیگه. شاید پیر که شدم، رفتم ساختمش. سر پیری آدم باس سرش یه جوری گرم بشه، وگه نه دیوونه میشی.
- درسته. آدم پیر که شد، باس برگرده.
- آره. من الان پنجاه و پنج سالمه. بیست و پنج سالشو اینجا هدر دادیم. یه پرورش ماهیام تو دهمون خریدم، دادم داداشم که سرپرستیش کنه. بد نیس، ماهی دیویس، دیویس پنجاه تا درمیآره. گفتم، پیر که شدم برم تو دهمون، با یه چیزی سرمو گرم کنم. من نمیتونم بیکار بمونم.
- میفهمم. پس اوضات میزونه.
- آره. اینجام سه تا تاکسی دارم که دادم بچهها باهاشون مشغول شن. بچههای زحمتکشین. خوب کار میکنن. یکیشون که نباشه، خودم میشینم.
- خسته نباشی.
- مرسی. آدم باس به فکر آیندش باشه. شنیدم دیگه تنها نیستی.
- نه، تنها نیستم.
- مواظب باش! ببین طرفت با کیا رفت و آمد داره، دوستاش کیان. مامانم اومده بود اینجا. دو ماه پیش ِ من بود. یه روز زنم گف: «این زن ِ همسایه میگه، تو دو ماه از مادر شوهرت پذیرایی کردی؟ من سر ِ یه هفته زدم در ِ کون مادرشوهر و از خونه انداختمش بیرون.» به زنم گفتم: « از فردا این زنه رو اینجا نبینم. اگه ببینم بیاحترامی میکنم بهش.» زنه دیگه سروکلهش پیدا نشد. حواست باشه خلاصه.
- چشم.
- جون ِ تو. زنا عقل ندارن که. پنج تا زنو بذار روهم، یه مردم نمیشن. وختی میخواسم زن بگیرم، هروقت که میرفتیم خواستگاری، خوب نگاه میکردم، ببینم مادر عروس حرف میزنه یا نه. اگه حرف میزد، میگفتم «بعدن میام» و دیگهم نمیرفتم.
- چرا؟
- خوب اگر مادر ِ دختر حرف بزنه، یعنی دخترش زن خوبی نمیشه. از مادرش یاد گرفته.
- آها.
- این سیگارم نکش. سیگار چیه آخه بابا؟
- چشم! دیگه چکار کنم هادی جان؟
- عرق بخور! من هر شب قبل از خواب یه گیلاس شراب میخورم که هم خوابم ببره، هم تلویزیون گفته برای قلب خوبه. فایده داره.
- آقا! برو سر کارت. تو رو از کار انداختم.
- ولش کن بابا! گور ِ پدر ِ پول. اینهمه درآوردیم، چیکار کردیم؟ کجا رو گرفتیم؟ نهار کجایی؟
- برمیگردم. قطارم یه ساعت دیگه میره.
- اِه! بد شد که. میرفتیم بیرونی، چیزی. زنم نیس ازت پذیرایی کنم. خبر میدادی دیگه مرد. من نهار نمیخورم. سالادی پالادی پیدامیکنم، سر شیکمو کلاه میذارم. شامم سبک میخورم. تو سن و سال ماها آدم باس مواظب سلامتیش باشه. حالا بریم ساندویچی، چیزی بخور.
- مرسی هادی جون. گفتم که؛ دیگه باس برم.
واژههای یک زبان از آن پیشینههای تاریخیی برخوردارند که فقط گویندگان آن زبان میتوانند با آن ارتباط بیواسطه برقرارکنند، همچنین اسطورهها و نمادهای یک ملت. وقتی نویسندهای داستاناش را با تکیه بر این واژهها بنویسد، آن وقت واژه ها آن کارکردی را که در زبان مبداء دارند، در زبان مقصد از دست میدهند.
با ترجمهی فقط عنوان ِ «بوف کور» به آلمانی شروع میکنم. ترجمهی کلمه به کلمهی آن، یعنی: Die blinde Eule کمکی به خوانندهی آلمانی نمیکند. چرا؟ چون در فرهنگ ِ ایرانی «جغد» حیوانی است منفور و نماد شوم بودن و بدیُمنی. پرندهای که شبها بیدار است و در ویرانهها ساکن. این پرنده در رمان ِ یادشده مضافن کور هم هست. بنابراین نویسنده با انتخاب چنین عنوانی برای رمان، فضاسازی و خواننده را آمادهی ورود به رمان کرده است. اما همین «جغد» در فرهنگ ِ آلمانی (و اگر اشتباه نکنم در تمام فرهنگهای اروپایی)، نماد ِ فرهیختگی و دانایی است، چون میتواند در تاریکی هم ببیند. یک ضربالمثل ِ آلمانی میگوید: Die Eule nach Athen tragen. (بردن جغد به آتن) که دقیقن معادل ِ " زیره به کرمان بردن ِ" خودمان است. مشکل انتقال مفهوم وقتی غیرقابل حل میشود،که بخواهیم به انتخاب ِ زندهیاد هدایت در کلمه، یعنی «بوف» به جای «جغد»، در ترجمه بازتاب بدهیم. و این غیرممکن است. چون در زبان آلمانی فقط یک کلمه برای «جغد» یا «بوف» وجود دارد: «Die Eule». مگر اینکه همهی اینها را در پانویس توضیح بدهیم.
نمونهی دیگر ترجمهی عنوان ِ «شازده احتجاب» به آلمانی است. در زبان فارسی «شازده»، مخفف ِ «شاهزاده» است. و نیز، طبق آنچه در فرهنگ سخن آمده: "خطابی طنزآلود که بیشتر به مردهای جوان گفته میشود. میگوییم: «طرف عین شازدهها راه میرود.» یا «خوش گذشت شازده؟»" گذشته از این کلمهی «شازده» در ذهن ِ هر ایرانی شاهزادگان ِ باقی مانده از سلسلهی قاجار را متبادر میکند که از قدرتشان چیزی باقی نمانده، اما هنوز میخواهند آن شوکت ِ اشرافیت ِ را یدک بکشند. در فرهنگ و ذهن و زبان آلمانی اما «شازده» نداریم، تنها یک شاهزاده ((der Prinz و یک شاهزاده خانم یا شاهدخت (die Prinzessin) داریم که تازه آن هم در ذهن آلمانی شاهزادگان دربارهای امروز انگلیس و دانمارک و سوئد و هلند را متبادر میکند با تمام شکوه و جلال و ثروت و محبوبیتشان. دست بالا میشود یک Prinzlein هم یافت که به معنی ِ «شازده کوچولو» است که برای نازکردن کودکان بکارمیرود. این از ناکامی ِ اول. و بعد میرسیم به «احتجاب». «احتجاب» در لغت یعنی «در پرده شدن، در حجاب شدن، در پرده رفتن» (فرهنگ معین). عنوان ِ اثر، ربط مستقیم به داستان و شخصیت ِ اصلی آن دارد. اما چون خوانندهی غیرایرانی معنی ِ «احتجاب» را نمیداند، پس مفهوم نیز انتقال پیدا نمیکند. گذشته از این، اگر «احتجاب» را به آلمانی بنویسیم، میشود: (Ehtedschab) که تازه چون بعد از h حرف باصدا نیامده، "ح" خوانده نمیشود و آن را «اتجاب» میخوانند. مگر اینکه همهی اینها را در پانویس توضیح بدهیم.
همینطور است نقش ِ واژهی «راعی» در «برهی گم شده آقای راعی» که به معنی ِ چوپان است. و شخصیت ِ محوری ِِ رمان معلم!!! است. اجازه بدهید مثال دیگری هم بیاورم، اینبار از واقعهای تاریخی. وقتی در داستانی مینویسیم: (بعد ازظهر بیست و هفتم مرداد سال هزار و سیصد و سی و دو ...) خوانندهی ایرانی فورن میفهمد که به یک روز مانده به کودتای بیست و هشت مرداد اشاره داریم. اما اگر بخواهیم همین جمله را به زبانی بیگانه ترجمه کنیم، خوانندهاش کلی از داستان را از دست داده است. مگر اینکه همهی اینها را در پانویس توضیح بدهیم.
بعضی کتابها هستند که هنوز دو سه صفحه نخوانده، خدا خدا میکنی، هرچه زودتر تمام بشود، و اگر با هزار مکافات تمامش کردی، میگذاری جایی که دیگر هرگز چشمات به آن نیافتد. درست مثل بعضی از آدمها که هنوز دو سه دقیقه از آشناییات نگذشته، دلت میخواهد هرچه زودتر از شرش خلاص بشوی وتا ابد چشمت به او نیافتد.
بعضی کتابها هم هستند که هنوز دو سه صفحه نخوانده، دلت نمیخواهد هیچوقت تمام بشود، و وقتی غمگین تمامش کردی، میگذاری دم دست و به خودت قول میدهی، حتمن یکبار دیگر بخوانیاش، درست مثل بعضی از آدمها که هنوز دو سه دقیقه از آشنایی نگذشته، آرزو میکنی، هرگز از او دور نشوی.
بعضی از کتابها هم البته هستند که هیچ شباهتی به آدمها ندارند، یک عمر گوشهی کتابخانهات میمانند و یادت میرود حتا یکبار خاک رویشان را فوت کنی.
بعضی از آدمها هم البته هستند که هیچ شباهتی به کتابها ندارند: خدا نکند یک بار دیدهباشیشان، مثل کنه به تو میچسبند و بوی گندشان تا ابد توی دماغات میماند.
لطفن با هم حرف بزنیم، پرخاش نکنیم. بگذاریم بگویند و بگوییم - هرکس فراخور ِ توان و دانشاش - تا از هم یاد بگیریم، تا گفت و گو بیاموزیم، تا نگوییم: «چون من با تو مخالفم، تو ابلهی! اراجیف میگویی! نادانی! بیسوادی!» خلط مبحث نکنیم، حواشیها را که غرض و مرض دارند، نادیده بگیریم. شاید به این ترتیب راهی به دهی باز شد، به دهکدهی جهانی.
نوشته بودم: « نویسندهی ایرانی اگر میخواهد در غرب او را بخوانند،(بخوان: اگر میخواهد جهانی بشود) چارهای ندارد مگر، اولن بازیهای زبانی و قروقمیش در نثر را کنار بگذارد، سپس به فرم کمتر از معنا بیاندیشد.»
شاید باید مینوشتم: « اگر نویسندهی ایرانی فکرمیکند: "من میخواهم سرم توی لاک خودم باشد، گور پدر ِ خوانندهی غربی (به تعریفی که خواهد آمد)، میخواهم صد سال سیاه هم کتاب ِ مرا نخواند، همهشان استعمارگر و کاپیتالیست و امپریالیست و منحرف و چه و چه هستند"، یا " گور پدرش، خودش جان بکند و بیاید مرا کشف کنند." >رواضح است که در اینصورت دیگر روی سخنم با او نیست.
شاید باید مینوشتم: « نویسندهی ایرانی اگر، اگر، اگر، اگر میخواهد در غرب...» تا با تاکید ِ هرچه بیشتر بر وجه شرطی ِ جمله، روشن میشد روی سخنم با چه کسانی است.
شاید باید مینوشتم: «تا جایی که من میدانم، غرب در ذهن ایرانی یعنی آمریکای شمالی و انگلیس و فرانسه و آلمان. چرا که از نظر او مثلن فنلاند یا پرتغال جزو غرب محسوب نمیشود. حق هم دارد، چون راه نفوذ او به زبانهای دیگر از کانال سه زبان ِ یادشده میگذرد. مثلن نگاه کنید به منابع ِ ترجمهی نویسندگان یونانی و چینی و ژاپنی و بسیاری از زبانهای دیگر که برایشان مترجم نداریم .»
شاید باید مینوشتم: «"جهانی شدن" از نظر ِ من یعنی ترجمهی آثارمان به زبان یکی از کشورهای نامبرده، چاپ ِ آن در کشورهای نامبرده و سرانجام مطرح شدن(یعنی پرفروش بودن) در آنها. اگر هم نویسندهای این را نمیخواهد، که هیچ. گرچه گمان نکنم نویسندهای باشد، که دوست نداشته باشد، خوانندهی بیشتری داشته باشد.»
شاید لازم بود مینوشتم: « بازیهای زبانی و قروقمیش در نثر، موقع ترجمه قابل انتقال نیست، بخصوص وقتی که از فرط ِ پرداختن به زبان، جوهر داستان، یعنی روایت یک ماجرا یا ضدماجرا، آن وسط گم بشود. درست مثل شعر. دیگر هیچکس منکر این نیست که شیرینی و معنای شعرهای قابل ترجمهی حافظ و مولانا و حتا شاملو در ترجمه از دست میرود. »
شاید باید مینوشتم:« نویسندهی ایرانی بیاغراق تمام فرمهای موجود و استفاده شده در داستان ِ امروز ایرانی را (هزار و یک شب را علم نکنید!) از غرب وام گرفته است (و این نه عیب است، نه کمبود و نه مایهی شرمساری و نه نشانهی احساس حقارت). او بهتر است کمتر به فرمهای وارداتی و آشنا برای خوانندهی غربی (به مفهومی که آمد) و بیشتر به معنا (بخوان به محتوا) بیاندیشد. نمونهی چنین آثاری در ادبیات روایی ِِ امروز ایران موجود است. او اگر بتواند فرم و مضمونی تازه بیافریند، چه بهتر. یکی از علتهای پرفروش بودن ِ کتابهای خانمها حاج سیدجوادی و پیرزاد در آلمان، سادگی در فرم و زبان بوده و البته ماجرا. و از این رهگذر دادن اطلاعات به خوانندهی آلمانی. مگر نه اینکه ادبیات آینهی جامعه و فرد است؟
شاید لازم بود مینوشتم: «چاپ و نشر ِ "بدون دخترم هرگز" مدتی در غرب و در ایران هیاهو به پاکرد و جزو کتابهای پرفروش بود، اما امروز به بوتهی فراموشی سپرده شده است. اینکه آیا "بامداد خمار" و "چراغها..." نیز چنین سرنوشتی پیدا خواهند کرد، نمیدانم. اما نویسندهی ایرانی اگر میخواهد ایران ِ امروزش را به بیرون از مرزهای زبانیاش معرفی کند، اگر میخواهد، از درون ِ انسان ِ امروز ِ ایرانی بنویسد از زندگی ِ روزمرهی ایرانی بگوید، تصویری غیر از تصویر رسمی و رسانهای از انسان ِ امروز ِ ایرانی ارایه بدهد، چارهای ندارد، مگر روآوردن به سادگی در فرم و زبان و دست کشیدن از تکرار ِ فرمهای وارداتی و آزموده شده.
شاید باید مینوشتم: «اگر "بادبادکباز" اثر آقای خالد حسینی، همزمان با آمریکا در دوازده کشور دیگر هم منتشر میشود،(گذشته از وجه ادبی ِ اثر) به این خاطر است که، باوجود آنکه میتوانست به فارسی بنویسد، کتاباش را مستقیمن به انگلیسی نوشته، لابد چون میخواست در وهلهی اول خوانندهی غربی کتابش را بخواند و نه فارسیزبانها. شاید با خودش فکرکرده، اگر فارسی زبان میخواهد کتابش را بخواند، برود ترجمه کند. که کرد، دوبار هم کرد و از قضا موفق هم بوده. چرا راه دور برویم؟ آقای سعید و خانم فهمیه فرسایی دو نمونه از نویسندگان ِ موفق ایرانی هستند که به آلمانی مینویسند و خوشبختانه خوانندهشان را هم دارند. آقایان ناصر فاخته و قادر عبدالله در هلند نیز فارسی زبانانی هستند که به هلندی مینویسند.»
از همهی اینها گذشته، میپرسم، مگر چند سال از عمر داستاننویسی ِ ما میگذرد؟ آیا بیشتر از صد سال؟ (مگر اینکه - مثلن - حکایات ِ سعدی را هم داستان بدانیم!!) آیا با این وجود میتوانیم با آفرینش ِ آثار پیچیدهی ادبیمان در جهان (به تعریفی که آمد) عرض اندام کنیم؟ اگر میتوانیم، چرا تا امروز خبر ِ چندانی از ما نبوده؟ آیا چون خوانندهی غربی راحتطلب و آسانطلب است؟ مگر همینها خوانندهی آثار بزرگانشان نبودند و نیستند؟
و اینها همه تنها یک تلاش است برای تحلیل، تحلیلی برای یافتن ِ پاسخی روشن برای این پرسش که: "چرا برخی از آثار ِ نویسندگان ایرانی به تیراژ بالا میرسد و برخی دیگر در انبار ِ ناشرین ِ غربی خاک میخورد؟» تلاشی است برای راهگشایی.
و اینها همه تنها یک پیشنهاد است و نه دستورالعمل. چرا که: صلاح ملک خویش خسروان دانند.
و کلام آخر اینکه ارزیابی ِ ادبی ِ آثار اما در مقولهای دیگر جامیگیرد که نقد نام دارد.
خواندن ِ مصاحبهی خانم سوزان باغستانی، مترجم فارسی به آلمانی در سایت دوات شاید خالی از فایده نباشد.
استفن کینگ سلطان وحشت است و با فروش پنجاه ملیونی ِ کتابهایش یکی از موفقترین نویسندههای جهان. گرچه مصاحبه مربوط به چندین سال پیش است، اما حرفهایش کهنه نیستند...ادامه در جن و پری
کسی میداند چرا «کلیدر» ِ هشت جلدی ِ 3500 صفحهای، در زبان فارسی، به «کلیدر» ِ یک جلدی ِ 656 صفحهای در زبان آلمانی تبدیل میشود؟
پینوشت
ترجمهی ناشر آلمانی در سایت ِ رسمی: «مجموعهی کلیدر از ده کتاب در پنج جلد تشکیل میشود. دو بخش اول، که داستانی تمام شده است، به آلمانی منتشر میشود.» حالا سئوالم این است: چرا ناشر آلمانی حاضر نبوده تمام «کلیدر» را منتشر کند؟