لطفن با هم حرف بزنیم، پرخاش نکنیم. بگذاریم بگویند و بگوییم - هرکس فراخور ِ توان و دانشاش - تا از هم یاد بگیریم، تا گفت و گو بیاموزیم، تا نگوییم: «چون من با تو مخالفم، تو ابلهی! اراجیف میگویی! نادانی! بیسوادی!» خلط مبحث نکنیم، حواشیها را که غرض و مرض دارند، نادیده بگیریم. شاید به این ترتیب راهی به دهی باز شد، به دهکدهی جهانی.
نوشته بودم: « نویسندهی ایرانی اگر میخواهد در غرب او را بخوانند،(بخوان: اگر میخواهد جهانی بشود) چارهای ندارد مگر، اولن بازیهای زبانی و قروقمیش در نثر را کنار بگذارد، سپس به فرم کمتر از معنا بیاندیشد.»
شاید باید مینوشتم: « اگر نویسندهی ایرانی فکرمیکند: "من میخواهم سرم توی لاک خودم باشد، گور پدر ِ خوانندهی غربی (به تعریفی که خواهد آمد)، میخواهم صد سال سیاه هم کتاب ِ مرا نخواند، همهشان استعمارگر و کاپیتالیست و امپریالیست و منحرف و چه و چه هستند"، یا " گور پدرش، خودش جان بکند و بیاید مرا کشف کنند." >رواضح است که در اینصورت دیگر روی سخنم با او نیست.
شاید باید مینوشتم: « نویسندهی ایرانی اگر، اگر، اگر، اگر میخواهد در غرب...» تا با تاکید ِ هرچه بیشتر بر وجه شرطی ِ جمله، روشن میشد روی سخنم با چه کسانی است.
شاید باید مینوشتم: «تا جایی که من میدانم، غرب در ذهن ایرانی یعنی آمریکای شمالی و انگلیس و فرانسه و آلمان. چرا که از نظر او مثلن فنلاند یا پرتغال جزو غرب محسوب نمیشود. حق هم دارد، چون راه نفوذ او به زبانهای دیگر از کانال سه زبان ِ یادشده میگذرد. مثلن نگاه کنید به منابع ِ ترجمهی نویسندگان یونانی و چینی و ژاپنی و بسیاری از زبانهای دیگر که برایشان مترجم نداریم .»
شاید باید مینوشتم: «"جهانی شدن" از نظر ِ من یعنی ترجمهی آثارمان به زبان یکی از کشورهای نامبرده، چاپ ِ آن در کشورهای نامبرده و سرانجام مطرح شدن(یعنی پرفروش بودن) در آنها. اگر هم نویسندهای این را نمیخواهد، که هیچ. گرچه گمان نکنم نویسندهای باشد، که دوست نداشته باشد، خوانندهی بیشتری داشته باشد.»
شاید لازم بود مینوشتم: « بازیهای زبانی و قروقمیش در نثر، موقع ترجمه قابل انتقال نیست، بخصوص وقتی که از فرط ِ پرداختن به زبان، جوهر داستان، یعنی روایت یک ماجرا یا ضدماجرا، آن وسط گم بشود. درست مثل شعر. دیگر هیچکس منکر این نیست که شیرینی و معنای شعرهای قابل ترجمهی حافظ و مولانا و حتا شاملو در ترجمه از دست میرود. »
شاید باید مینوشتم:« نویسندهی ایرانی بیاغراق تمام فرمهای موجود و استفاده شده در داستان ِ امروز ایرانی را (هزار و یک شب را علم نکنید!) از غرب وام گرفته است (و این نه عیب است، نه کمبود و نه مایهی شرمساری و نه نشانهی احساس حقارت). او بهتر است کمتر به فرمهای وارداتی و آشنا برای خوانندهی غربی (به مفهومی که آمد) و بیشتر به معنا (بخوان به محتوا) بیاندیشد. نمونهی چنین آثاری در ادبیات روایی ِِ امروز ایران موجود است. او اگر بتواند فرم و مضمونی تازه بیافریند، چه بهتر. یکی از علتهای پرفروش بودن ِ کتابهای خانمها حاج سیدجوادی و پیرزاد در آلمان، سادگی در فرم و زبان بوده و البته ماجرا. و از این رهگذر دادن اطلاعات به خوانندهی آلمانی. مگر نه اینکه ادبیات آینهی جامعه و فرد است؟
شاید لازم بود مینوشتم: «چاپ و نشر ِ "بدون دخترم هرگز" مدتی در غرب و در ایران هیاهو به پاکرد و جزو کتابهای پرفروش بود، اما امروز به بوتهی فراموشی سپرده شده است. اینکه آیا "بامداد خمار" و "چراغها..." نیز چنین سرنوشتی پیدا خواهند کرد، نمیدانم. اما نویسندهی ایرانی اگر میخواهد ایران ِ امروزش را به بیرون از مرزهای زبانیاش معرفی کند، اگر میخواهد، از درون ِ انسان ِ امروز ِ ایرانی بنویسد از زندگی ِ روزمرهی ایرانی بگوید، تصویری غیر از تصویر رسمی و رسانهای از انسان ِ امروز ِ ایرانی ارایه بدهد، چارهای ندارد، مگر روآوردن به سادگی در فرم و زبان و دست کشیدن از تکرار ِ فرمهای وارداتی و آزموده شده.
شاید باید مینوشتم: «اگر "بادبادکباز" اثر آقای خالد حسینی، همزمان با آمریکا در دوازده کشور دیگر هم منتشر میشود،(گذشته از وجه ادبی ِ اثر) به این خاطر است که، باوجود آنکه میتوانست به فارسی بنویسد، کتاباش را مستقیمن به انگلیسی نوشته، لابد چون میخواست در وهلهی اول خوانندهی غربی کتابش را بخواند و نه فارسیزبانها. شاید با خودش فکرکرده، اگر فارسی زبان میخواهد کتابش را بخواند، برود ترجمه کند. که کرد، دوبار هم کرد و از قضا موفق هم بوده. چرا راه دور برویم؟ آقای سعید و خانم فهمیه فرسایی دو نمونه از نویسندگان ِ موفق ایرانی هستند که به آلمانی مینویسند و خوشبختانه خوانندهشان را هم دارند. آقایان ناصر فاخته و قادر عبدالله در هلند نیز فارسی زبانانی هستند که به هلندی مینویسند.»
از همهی اینها گذشته، میپرسم، مگر چند سال از عمر داستاننویسی ِ ما میگذرد؟ آیا بیشتر از صد سال؟ (مگر اینکه - مثلن - حکایات ِ سعدی را هم داستان بدانیم!!) آیا با این وجود میتوانیم با آفرینش ِ آثار پیچیدهی ادبیمان در جهان (به تعریفی که آمد) عرض اندام کنیم؟ اگر میتوانیم، چرا تا امروز خبر ِ چندانی از ما نبوده؟ آیا چون خوانندهی غربی راحتطلب و آسانطلب است؟ مگر همینها خوانندهی آثار بزرگانشان نبودند و نیستند؟
و اینها همه تنها یک تلاش است برای تحلیل، تحلیلی برای یافتن ِ پاسخی روشن برای این پرسش که: "چرا برخی از آثار ِ نویسندگان ایرانی به تیراژ بالا میرسد و برخی دیگر در انبار ِ ناشرین ِ غربی خاک میخورد؟» تلاشی است برای راهگشایی.
و اینها همه تنها یک پیشنهاد است و نه دستورالعمل. چرا که: صلاح ملک خویش خسروان دانند.
و کلام آخر اینکه ارزیابی ِ ادبی ِ آثار اما در مقولهای دیگر جامیگیرد که نقد نام دارد.
خواندن ِ مصاحبهی خانم سوزان باغستانی، مترجم فارسی به آلمانی در سایت دوات شاید خالی از فایده نباشد.