دارم سفرنامهی ایران را مینویسم، همزمان به فارسی و آلمانی. هشت بخش از آن را قبلن نوشتهبودم، جمع و جور و فشرده برای رادیو زمانه که با عنوان «نشستن بین دو صندلی» پخش شده است. دوستان ِ رادیو تا امروز فقط سه بخش از آن را روی نت گذاشتهاند، که میتوانید اینجا بشنوید. به گمانم یادشان رفته یا فرصت نکردهاند بقیه را بگذارند. حالا دارم در این سفرنامه دست میبرم و آنطور که دوست دارم مینویسم، رفته رفته، تا یک کتاب کامل بشود. بخشی از آن را با عنوان «در هواپیما» در اینجا منتشر میکنم:
در هواپیما
نه اینکه فکر میکنم اگر زودتر سوار نشوم، جا گیرم نمیآید، بلکه به این خاطر که خیال میکنم، اگر من زودتر سوار بشوم، هواپیما هم زودتر راه میافتد. عجله دارم. مهماندار ِ مردی یک لبخند ِ به غایت مصنوعی و خسته چسبانده به صورتش، دم ِ در ِ ورودی ِ هواپیما ایستاده و به ناچاری و مطلقن از روی وظیفه به مسافرها خوشآمد میگوید. شمارهی صندلیام را به او میگویم. راهروی کنار دستش را نشان میدهد و میگوید:« همین راهرو را بگیر، برو پایین.» شمارهی صندلیام آن آخر ِ آخر باید باشد. سر راهم یک شرق و یک کیهان برمیدارم. میرسم. صندلیام کنار پنجره نیست. از بس که برای سوارشدن عجله داشتم، یادم رفته بودم موقع Check in بگویم، یک صندلی کنار پنجره به من بدهند. نگاهی به بیرون میاندازم، نه، جایش چندان تعریفی هم ندارد: درست کنار بال ِ هواپیماست. همانطور که دارم، کیف لاپتاپ را میچپانم توی محفظهی بالای سرم و با خودم فکرمیکنم: « از کجا معلوم؟ شاید هم کسی نیامد و صندلی خالی ماند.» مینشینم و صفحهی ادبیات شرق را بازمیکنم. یکی از دوستانم نقد کتاب نوشته است. به خودم قول میدهم که بخوانمش؛ سرفرصت. کیهان را هم باید حسابی ورق بزنم. بالاخره باید بدانم آنجایی که میروم، چه خبر است.
حالا مردی شصت - شصت و پنج ساله دارد یک کیسه پلاستیکی را میگذارد توی محفظهی بالا سرم. بعد میایستد کنارم و با لبخند نگاهم میکند. میپرسم:
- جای شماست؟
میگوید:
- با اجازهی شما.
میگویم: شروع شد: گفتگویی سراپا تعارف. میگویم:
- خواهش میکنم.
همانطور که بلند میشوم، تا راه را برایش بازکنم، فکرمیکنم: "اجازهی من هم دست شماست" حرفی خیلی بیمعنی است. پیرمرد کمی تپل است. یک زنبیل ِ خالی دستش است که میگذارد وسط پاهایش روی کف ِ هواپیما و یک کیفدستی دارد که میگذارد توی جیب ِ صندلی ِ جلو. مینشیند و میگوید:
- سلام علیکم.
شرمنده و دستپاچه میگویم:
- سلام از بنده است.
آن لبخند هنوز توی چهرهاش هست. میگوید:
- احوال ِ شریف؟
میدانم طبق قاعده باید بگویم: "قربان ِ شما" یا "به لطف ِ شما". میگویم:
- قربان ِ شما.
بلافاصله میگوید:
- تشریف میبرید گردش یا دارید از گردش برمیگردید؟
- میروم دیدار ِ اقوام.
- به سلامتی.
دیگر ناچارم به قاعده تن بدهم. میگویم:
- سلامت باشید.
- کجا انشاالله؟
- رشت.
- آو! همشهری هستیم که پس برار.
این حُسن تصادف را به فال نیک میگیرم. کم پیش میآید، پنج ساعت و نیم کنار یک همشهری سرکنی. از این به بعد دیگر تمام گفتگو به زبان ِ شیرین ِ گیلکی انجام میگیرد.
- مال ِ خود ِ رشت هستی؟
- نخیر! خمامیام.
- آها! خمام. به سلامتی انشاالله.
از تکرار بدم میآید، اما چیز دیگری به ذهنم نمیرسد:
- سلامت باشید.
- مستقیم تشریف میبرید؟
- نخیر. امشب تهران میمانم. فردا میروم.
- شما را میبرند؟
- نخیر. خودم با سواری میروم.
- سواری سوار نشوید آقا! همهشان قاتلاند. با اتوبوس بروید. من همیشه با اتوبوس میروم. تشریف میبرید، خمام پیش پدر و مادرتان دیگر، نه؟
- نخیر. پدر و مادرم فوت کردهاند.
جملهام که تمام میشود، یادم میآید، قاعده حکم میکرد، بگویم: "عمرشان را دادهاند به شما".
- خدا رحمتشان کند. پس کجا تشریف میبرید ؟
- پیش برادرم. ساکن رشت است.
بلافاصله قاعده یادم میآید. ادامه میدهم:
- خدا اموات شما را هم رحمت کند.
- آلمان تشریف دارید؟
- صاب تشریف باشید. بله.
میبینم هنوز خیلی چیزها از این تعارفات ایرانی یادم مانده. حتا میدانم میتوانم بگویم، "با اجازهی شما". اما این هم حرفی بیمعنی است.
- من برق هستم. کارمند بازنشستهی رادیوتلویزیون. دو سال پیش با سمت ِ معاون رییس حسابداری بازنشسته شدم.
- من صابری هستم.
- خیلی وقت است اینجایید؟
- بله.
- چند وقت میشود؟
- بیست و چند سالی میشود.
- مشغولید دیگر؟
- بله.
- فضولی نباشد. چه کار میکنید؟
- خواهش میکنم. مترجم هستم.
- آها! خوب است؟ چیزی درمیآید؟
- بد نیست.
- توانستید توی ایران چیزی فراهم کنید؟
- بله.
- خُب الحمداالله. عرض شود من اینجا مهمان ِ برادرهایم بودم. یکیشان در هامبورگ رستوران دارد، آن یکی هم مهندس آرشیتکت است. وضع هردوشان خوب است. الان سه ماه... بله دیگر... سه ماهی میشود که اینجا هستم.
نمیدانم چرا خودم را ناچار میبینم، شاید محض ادب بپرسم:
- خوش گذشت؟
- بععععله. صفایی کردیم. برادرم، اونی که مهندس است، یک خانه توی زولت دارد. یک هفتهای جای شما خالی با هم رفتیم آنجا. یک خانهی بزرگ ِ سه طبقهی ویلایی. خودش ساخته. داشتند تعمیرات میکردند. آدم باید به خانهای به آن بزرگی، آن هم ویلایی حسابی برسد. ده دوازده تا کارگر مشغول کار بودند. سالهاست اینجاست، سی چهل سالی میشود. یک پورشه دارد آقا، تمامش از شیشه. به جان شما تمام این ماشین از شیشه است. دویست و پنجاه هزار یورو خریده.
- بله.
- آن یکی برادرم هم البته وضعاش بد نیست. رستوارن دارد توی کیل . داشت دکور رستورانش را عوض میکرد، نمیتوانست با ما بیاید. از من در مورد ِ دکور نظر خواست. ما هم یک نظریاتی دادیم.
حالا دیگر هواپیما توی هواست و آقای برق دارد، ضمن صحبت با من، زمین را تماشا میکند.
- من همه جای اروپا را گشتهام آقا. تمام اروپا را. اما هیچکجا آلمان نمیشود.
خودش را کمی میکشد کنار و میگوید:
- نگاه کن! عجب کشور سرسبزی است! مردمان بسیار خوبی هم دارد. این الان سفر ِ ... سی و چهارم، بعله دیگر سی چهارم یا سی و پنجم من به آلمان است.
دست دراز میکند، کیف دستیاش را از جیب صندلی ِ جلو بیرون میآورد، زیپاش را بازمیکند و گذرنامهای را که گوشهاش بریده شدهاست، بیرون میآورد و ورق میزند:
- این جا را ملاحظه بفرما! این پاسپورت ِ قدیمی ِ من است. اینجا را ببین، سه تا ویزای فرانسه خورده توش. تمام اروپا را گشتهام. ایتالیا، سوییس، اتریش؛ دانمارک که دیگر همین بغل گوش ماست. از هامبورگ تا دانمارک، به اندازهی یک رشت است تا انزلی. وقتی میرفتیم زولت، برادرم گفت: « من میخواهم چرت بزنم، تو بشین». آقا ما هم نشستیم. اتوبانهای اینجا را هم که میدانی. بعد از یک ساعت – چهل و پنج دقیقه یک دفعه احساس کردم، دیگر توی آلمان نیستیم. برادرم را صدا کردم و گفتم: «آقا، مثل اینکه ما دیگر توی آلمان نیستیم. » برادرم بیدارشد، نگاهی به بیرون انداخت و گفت: «پدرآمرزیده، ما که توی دانمارکیم.» خلاصه هیچی. دور زدیم و برگشتیم.
- شمال اروپا هم بودید؟
حالا آقای برق را گیر انداختهام. گیرکرده و میخواهد من و منکنان چیزی تحویلم بدهد که به دادش میرسم:
- فنلاند و سوئد و نروژ و اینها.
- دانمارک را هم که همین الان خدمت شما عرض کردم، سوئد هم ...بله، بودم. با آن یکی برادرم رفته بودیم. خانمش آلمانی است و برادر خانمش مهندس است و سالهاست در سوئد زندگی میکند، سوئدی شده. بالاخره این برادر ِ ما یک روز ما را برداشت برد سوئد. هرچه گفتم: «آقا، اینها که مثل ِ ما ایرانیها مهماننواز نیستند. نکند یکبار اخماش را بیاورد پایین.» گفت: « نخیر! من همهشان را تربیت کردهام. شدهاند عین ایرانیها.» بالاخره رفتیم. یک هفتهای آنجا بودیم. راست میگفت، برادر ِ خانمش شده بود عین ما ایرانیها. جای شما خالی، چه پذیرایی! در استکلهم بودیم. چه ملتی! چه کشوری!
قاعدهاش این است که بگویم: «دوستان جای ما». اما میگویم:
- بله.
چشمک میزند و میگوید:
- خانم بچهها ایرانند یا گذاشتهای از خانه مواظبت کنند؟
- من خانم بچهها ندارم.
- اِه! یعنی ازدواج نکردی؟
- چرا. ولی جدا شدیم.
- اِ ی اقا! چرا قربان؟
- داستانش مفصل است.
- چه حیف. آخر اختلاف سر چی بود؟
- عرض کردم که داستانش مفصل است. سر مسایل خانوادگی.
- بچه هم دارید؟
- بله یک دختر که البته دیگر بچه نیست. بیست و چهار سال دارد.
- ماشاالله. کجا هست؟ ایران یا آلمان؟
- همینجاست. با مادرش زندگی میکند.
- به چه کاری مشغول هستند؟
- درس میخواند.
- چی؟
- اسلامشناسی.
- چی؟؟؟ اسلامشناسی؟
- بله.
- اِی اقا. از ایران راه بیافتی بیایی اینجا اسلامشناسی بخوانی. آخوند کم داریم؟ میرفت همان قم ِ خودمان دیگر. نباید میگذاشتی. اینهمه رشتههای مهندسی اینجا هست. البته من هم یک دخترم لیسانس ادبیات گرفته و دبیر دبیرستانهای رشت است. کلی شاگرد خصوصی دارد. حالا برادرش هم دانشجوی ادبیات است. هرچه گفتم پسرجان برو مهندسی بخوان، من هستم، به خرجش نرفت. ما هم گفتیم باشید. شما راضی باشید، ما هم راضییم. الان سال سوم است.
بهترین فرصت است که دوربین را برگردانم سمت خودش:
- آزاد؟
- بله، آزاد ِ گیلان. ساعت چند است آقای صابری؟
- به وقت ِ ایران الان سهی بعدازظهر.
- شما ساعتت را از الان عوض کردید؟ من اصلن عادت ندارم. تا لحظهای که هواپیما در مهرآباد ننشیند، ساعتم را عوض نمیکنم. این عادت من است.
از پنجرهی هواپیما بیرون را تماشا میکند:
- نمیدانم چه سٌری هست، در تمام این مدت که میروم و میآیم، تمام این هفتاد بار ، همش جایم میافتد کنار پنجره. به جان ِ تو تا حالا یکبار هم خودم نگفتم. ماندهام چه سٌری در اینکار هست.
برمیگردد طرف ِ من:
- با خانمات رابطه که داری؟
- نخیر!
- ای آقا. به خاطر بچه هم که شده باید با هم خوب باشید. اصلن چرا آشتی نمیکنید؟
- کار ما از آشتی گذشته آقای برق. علاوه براین الان سه سال است که طلاق گرفتهایم.
- طلاقم گرفته باشید، هیچ اشکالی ندارد آقا. من به تو توصیه میکنم، برو آشتی کن. معذرت میخواهم که دخالت میکنم. شما را مثل برادر کوچکم میدانم. وگرنه، بچهها اخلاقم را میدانند. در کار هیچکس دخالت نمیکنم. یک آژانس دارم. چهل و خوردهای ماشین آنجا کار میکند. تمام این رانندهها هروقت مشکلی داشته باشند، میآیند سراغ من: « برقی جان، تی بلا می سر! من یک مشکل دارم» من هم همیشه مشکلشان را حل میکنم.
دوربین قاپیده را دوباره به چنگ میآورم و برمیگردانم طرف ِ خودش:
- شما آژانس داری؟
- بله، در گلسار رشت. بیکار که نمیشود ماند آقا. سی چهل تا ماشین جورکردهام، همه مدل بالا. پیکان قبول نمیکنم. فقط پژو؛ آخرش پراید. تازه آنهم وقتی که دوستان رو بیاندازند.
- اتفاقن من هم میروم گلسار. کدام آژانس؟
- آژانس امیر. - اووه، بله میشناسم. مشتری آنجا هستم.
احساس میکنم آقای برق افتاده توی تله.
- اگر آژانس خبر کردی، نگو من همسفرت بودم. بچهها شروع میکنند به تلفن زدن، که: «برق بیا دفتر!» فعلن حوصلهی حساب کتاب و سروکله زدن با راننده را ندارم. میخواهم یکی دو هفتهای استراحت بکنم.
باید از این فرصت ِ کوتاهی که نصیبم شده، حداکثر استفاده را ببرم. میگویم:
- تنها تشریف برده بودید گردش؟ خانم اعتراض نمیکنند؟
- چه اعتراضی دارد بکند؟ خانهاش در بهترین نقطهی رشت است. پول همیشه توی دست و بالش هست. سالی یک سفر مشهدش را میرود. سوریهاش را رفته. مکه هم فرستادهامش. سوغاتی هم که دارم میبرم برایش. اجازه بدهید.
نیمخیز میشود. بلند میشوم، کنار میروم. محفظه را بازمیکند و کیسهی پلاستیکی را بیرون میآورد. دوباره مینشیند سرجایش:
- بفرمایید. سی و شش تا بستهی بوگیر توالت برایش خریدهام، دانهای سی و هشت سنت. مصرف یک سالش را دارد. تمام وسایل خانهاش هم خارجیست، از تلویزیون و یخچال بگیر تا جارو برقی تا آبمیوهگیری. این دفعه یک تلفن هم خریدهام. از این بیسیمها که بگذارم کنار تختم. آخر مرتب از آژانس تلفن میزنند و کار دارند. سخت است هربار از جایم بلند بشوم و تا توی راهرو بروم. میگذارم بغل ِ تختم، راحت.
آقای برق را مجسم میکنم توی خانه و تختخواباش با پیژامه که وقتی میخواهد چرت بعدازظهرش را بزند، تلفن را میگذارد روی ِ عسلی ِ کنار تخت. «بله»ای میگویم و دست دراز میکنم و شرق را برمیدارم. بازش میکنم تا به عنوانها نگاهی بیاندازم و بعد مقالهی دوستم را بخوانم. آقای برق ناگهان چنگ میاندازد وسط روزنامه، میکشد طرف ِ خودش و میگوید:
- این تو چه نوشته آخر آقا؟ ولش کن. بیا حرف بزنیم.
دوباره روزنامه را برمیگرداند توی دستم و من هم دوباره میچپانماش توی جیب ِ صندلی جلو. تسلیم شدهام. آقای برق سرجایش جابهجا میشود و با خیالی راحت میپرسد:
- بله، داشتم عرض میکردم. چند روز میمانی؟
- یک ماه و نیم.
- ماشاالله. چه خوب که اداره با یک و ماه و نیم مرخصی موافقت کرده.
- بله. سراسر ِ سال را مرخصی نرفتم. تمام مرخصیهایم را جمع کردم که یک ماه ونیم ایران باشم.
توی دلم ادامه میدهم: «که از قرار، از همین الان، هنوز پایم نرسیده، دارم پشیمان میشوم.»
- خوش بگذرد. همهاش را رشت میمانی؟
- قربان شما. نخیر. قول و قرارهایی گذاشتهام با دوستانم که برویم کمی بگردیم.
- اصفهان و شیراز لابد. بله؟
- نخیر اصفهان و شیراز بودم. کردستان و آذربایجان را هنوز ندیدهام. دلم میخواهد بروم آنطرفها.
- آقا کردستان خیلی قشنگ است. خیلی خیلی قشنگ است. کشور ما آقا چهار فصل است. توی زمستان آفتاب است، توی تابستان برف و باران. حیف که لیاقتش را نداریم. حیف. اگر آن مملکت دست خارجیها بود، الان شده بود بهشت. البته هنوز هم بهشت هست. من تمام ایران را گشتهام. هیچ جای دیدنی ندارد. آدم باید بیاید اینطرفها تا حالیاش بشود سفر یعنی چه.
- بله.
حالا تلویزیون هواپیما آموزش ِ نجات در هنگام سقوط را تمام کرده، اطلاعات ِ مربوط به سرعت و اوج و دمای بیرون از هواپیما را نشان میدهد. برای اینکه حالیاش بکنم حواسم متوجهی چیز دیگری است، چشم میدوزم به مانیتور. صدبار سرعت و اوج و دمای بیرون هواپیما را میخوانم. دارم یواش یواش همه را ازبر میشوم. آقای برق میگوید:
- الان کجا هستیم؟
- از اینجا نمیشود تشخیص داد.
- عینکم توی چمدان است. من هم نمیتوانم ببینم. ولی حتمن از آلمان خارج شدهایم.
من هم همراه ِ او از پنجره بیرون را نگاه میکنم. داریم بالای ابرها پرواز میکنیم. مهماندارها دارند گوشی تحویل میدهند. آقای برق گوشیاش را گرفته دستاش و نمیداند باهاش چکار بکند. من فورن از موقعیت سوءاستفاده میکنم و گوشی را میگذارم روی گوشم. کانالها را میچرخم. از هیچکدامشان صدایی درنمیآید. خراب است. آقای برق میگوید:
- من وقتی این گوشیها را میگذارم، آدم خیال میکند، شاخ درآورده. ولش کن آقا.
- اتفاقن خراب است انگار. از هیچ کانالی صدایی پخش نمیشود.
- بله آقا خراب است. من چون همیشه با ایرانایر پرواز میکنم، میدانم. تمام این مهماندارها را میشناسم.
گوشی را از روی سرم برمیدارم و به امید پیداکردن ِ اشکال تویش را نگاه میکنم و میگویم:
- مثل اینکه گوشی ِ من خراب است. اگر فیلم نشان بدهند که بد میشود.
- ای آقا! ولش کن! فیلم میخواهی چکار؟ ما خودمان کلی فیلمیم.
این یکی را الحق و الانصاف راست میگوید. من اما تسلیم نمیشوم. همچنان دنبال کانالی میگردم که صدایی از تویش دربیاد تا بهانهای برای خفه کردن آقای برق پیداکنم. ناگهان از یکی از کانالها صدای موسیقی میشنوم. صدای کمانچه است و یکی دارد آواز میخواند. میگویم:
- نه آقا خراب نیست. کانال هفت دارد موسیقی پخش میکند.
- چه موسیقی؟
- ایرانی، سنتی.
- ولش کن آقا. ما سال دوازده ماه آنجا میشنویم.
- ولی من نمیشنوم.
و با سماجت و پررویی میخواهم به هر ترتیب شده، خودم را از دست آقای برق نجات بدهم. به ناچار گوش را میگذارد روی سرش و دنبال کانال میچرخد:
- اینجا که چیزی پخش نمیشود که اقا.
- چرا. بروید کانال ِ هفت. موسیقی دارد. کانال سه هم دارد قرآن پخش میکند.
آقای برق کانالها را عوض میکند، با موج تنظیم صدا بازی میکند و ناامید و خوشحال میگوید:
- شما اشتباه میکنی، آقا. چیزی پخش نمیشود.
میروم و کانالهایش را یک دور تا کانال هشت میچرخانم. میگوید چیزی نمیشنود.
- لطفن گوشیتان را یک لحظه بدهید.
میگذارم گوشم. کانال را برایش پیدا و صدا را هم برایش تنظیم میکنم و میدهم دستش:
- بفرمایید.
آقای برق گیرکرده توی هچل. در همین حیص و بیص تلویزیون ِ هواپیما قارت و قورتی میکند و روشن میشود. دارد یک فیلم ایرانی نشان میدهند. شب است. مردجوانی پشت موتور نشسته و در خیابان راه میرود. انگار سرویس پیتزا دارد. ناگهان ماشین بنزی میزند به او و مرد جوان خونین و مالین میافتد روی زمین و بیهوش میشود. آقای برق گوشی را برمیدارد، میگذارد توی جیب هواپیما و میگوید:
- حالا حتمن میخواهی فیلم ببینی؟
- بله. خیلی وقت است فیلم ایرانی ندیدهام.
- بدون عینک سخت است برایم. درست و حسابی نمیبینم. داستانش چی هست؟
- تازه شروع شده.
چارهای نیست باید فرارکنم. ادامه میدهم:
- آقا اینجوری کجکی نمیشود دید. من بروم آن ردیف ِ وسط،. آنجا جای خالی زیاد هست. میتوانم مستقیم ببینم. منتظر رخصت آقای برق نمیمانم و شرق را برمیدارم و میروم. چند دقیقهای نگاه میکنم. حالا مرد موتوری در بیمارستان و روی تخت است و راننده در تکاپوی جلب رضایت او. پدر ِ پسر باید باشد انگار که میخواهد صاحب ماشین را که ثروتمند است تیغ بزند. رانندهی ماشین ضمن اینکه سخت نگران ِ حال ِ مریض است، گلویش پیش ِ خواهر ِ چادری ِ موتوری که توی بیمارستان همدیگر را دیدهاند، گیرکرده. حتمن تا یک ساعت دیگر با هم عروسی میکنند و تازه داماد ِ پولدار برای مرد موتورسوار یک پیتزایی هم بازمیکند. یک نگاه به سمت چپ، به پشت گردن ِ آقای برق به من میفهماند که خوشبختانه آقای برق از اختلاط با من ناامید شده. گوشی را برداشته و با یاس روی ابرها را دید میزند. تصمیم میگیرم تا رانندهی متخلف ِ بنز داماد بشود، مقالهی دوستم در شرق را بخوانم. یک ستون خوانده نخوانده میبینم، آقای برق ایستاده بالای ِ سر من:
- شما آمدی اینجا فیلم ببینی یا روزنامه بخوانی؟
- فیلماش به درد نمیخورد. گفتم تا چشمم گرم بشود و چرتی بزنم، کمی روزنامه بخوانم.
- باشد. این زنیکه که جلوی ما نشسته اینقدر با بچهاش حرف میزند که سرم را برده.
لبخند خفیفی تحویلش میدهم و تصمیم میگیرم تا خود تهران از جایم تکان نخورم. پس روزنامه را تا میزنم، میکنم توی جیب ِ صندلی ِ جلویی و چشمها را میبندم.
یکی دارد میزند روی شانهام. آقای برق است. میگوید:
- آقای صابری، مهماندارها مشغول تقسیم غذا هستند. بفرمایید سرجایتان.
میگویم: «مرگ از گرسنگی را به همنشینی با تو ترجیح میدهم.» میگویم:
- ممنونم. سیرم. غذا نمیخورم. و دوباره چشمم را میبندم.
هایدلدلبرگ نوامبر 2006