بعضی کتابها هستند که هنوز دو سه صفحه نخوانده، خدا خدا میکنی، هرچه زودتر تمام بشود، و اگر با هزار مکافات تمامش کردی، میگذاری جایی که دیگر هرگز چشمات به آن نیافتد. درست مثل بعضی از آدمها که هنوز دو سه دقیقه از آشناییات نگذشته، دلت میخواهد هرچه زودتر از شرش خلاص بشوی وتا ابد چشمت به او نیافتد.
بعضی کتابها هم هستند که هنوز دو سه صفحه نخوانده، دلت نمیخواهد هیچوقت تمام بشود، و وقتی غمگین تمامش کردی، میگذاری دم دست و به خودت قول میدهی، حتمن یکبار دیگر بخوانیاش، درست مثل بعضی از آدمها که هنوز دو سه دقیقه از آشنایی نگذشته، آرزو میکنی، هرگز از او دور نشوی.
بعضی از کتابها هم البته هستند که هیچ شباهتی به آدمها ندارند، یک عمر گوشهی کتابخانهات میمانند و یادت میرود حتا یکبار خاک رویشان را فوت کنی.
بعضی از آدمها هم البته هستند که هیچ شباهتی به کتابها ندارند: خدا نکند یک بار دیدهباشیشان، مثل کنه به تو میچسبند و بوی گندشان تا ابد توی دماغات میماند.