واژههای یک زبان از آن پیشینههای تاریخیی برخوردارند که فقط گویندگان آن زبان میتوانند با آن ارتباط بیواسطه برقرارکنند، همچنین اسطورهها و نمادهای یک ملت. وقتی نویسندهای داستاناش را با تکیه بر این واژهها بنویسد، آن وقت واژه ها آن کارکردی را که در زبان مبداء دارند، در زبان مقصد از دست میدهند.
با ترجمهی فقط عنوان ِ «بوف کور» به آلمانی شروع میکنم. ترجمهی کلمه به کلمهی آن، یعنی: Die blinde Eule کمکی به خوانندهی آلمانی نمیکند. چرا؟ چون در فرهنگ ِ ایرانی «جغد» حیوانی است منفور و نماد شوم بودن و بدیُمنی. پرندهای که شبها بیدار است و در ویرانهها ساکن. این پرنده در رمان ِ یادشده مضافن کور هم هست. بنابراین نویسنده با انتخاب چنین عنوانی برای رمان، فضاسازی و خواننده را آمادهی ورود به رمان کرده است. اما همین «جغد» در فرهنگ ِ آلمانی (و اگر اشتباه نکنم در تمام فرهنگهای اروپایی)، نماد ِ فرهیختگی و دانایی است، چون میتواند در تاریکی هم ببیند. یک ضربالمثل ِ آلمانی میگوید: Die Eule nach Athen tragen. (بردن جغد به آتن) که دقیقن معادل ِ " زیره به کرمان بردن ِ" خودمان است. مشکل انتقال مفهوم وقتی غیرقابل حل میشود،که بخواهیم به انتخاب ِ زندهیاد هدایت در کلمه، یعنی «بوف» به جای «جغد»، در ترجمه بازتاب بدهیم. و این غیرممکن است. چون در زبان آلمانی فقط یک کلمه برای «جغد» یا «بوف» وجود دارد: «Die Eule». مگر اینکه همهی اینها را در پانویس توضیح بدهیم.
نمونهی دیگر ترجمهی عنوان ِ «شازده احتجاب» به آلمانی است. در زبان فارسی «شازده»، مخفف ِ «شاهزاده» است. و نیز، طبق آنچه در فرهنگ سخن آمده: "خطابی طنزآلود که بیشتر به مردهای جوان گفته میشود. میگوییم: «طرف عین شازدهها راه میرود.» یا «خوش گذشت شازده؟»" گذشته از این کلمهی «شازده» در ذهن ِ هر ایرانی شاهزادگان ِ باقی مانده از سلسلهی قاجار را متبادر میکند که از قدرتشان چیزی باقی نمانده، اما هنوز میخواهند آن شوکت ِ اشرافیت ِ را یدک بکشند. در فرهنگ و ذهن و زبان آلمانی اما «شازده» نداریم، تنها یک شاهزاده ((der Prinz و یک شاهزاده خانم یا شاهدخت (die Prinzessin) داریم که تازه آن هم در ذهن آلمانی شاهزادگان دربارهای امروز انگلیس و دانمارک و سوئد و هلند را متبادر میکند با تمام شکوه و جلال و ثروت و محبوبیتشان. دست بالا میشود یک Prinzlein هم یافت که به معنی ِ «شازده کوچولو» است که برای نازکردن کودکان بکارمیرود. این از ناکامی ِ اول. و بعد میرسیم به «احتجاب». «احتجاب» در لغت یعنی «در پرده شدن، در حجاب شدن، در پرده رفتن» (فرهنگ معین). عنوان ِ اثر، ربط مستقیم به داستان و شخصیت ِ اصلی آن دارد. اما چون خوانندهی غیرایرانی معنی ِ «احتجاب» را نمیداند، پس مفهوم نیز انتقال پیدا نمیکند. گذشته از این، اگر «احتجاب» را به آلمانی بنویسیم، میشود: (Ehtedschab) که تازه چون بعد از h حرف باصدا نیامده، "ح" خوانده نمیشود و آن را «اتجاب» میخوانند. مگر اینکه همهی اینها را در پانویس توضیح بدهیم.
همینطور است نقش ِ واژهی «راعی» در «برهی گم شده آقای راعی» که به معنی ِ چوپان است. و شخصیت ِ محوری ِِ رمان معلم!!! است. اجازه بدهید مثال دیگری هم بیاورم، اینبار از واقعهای تاریخی. وقتی در داستانی مینویسیم: (بعد ازظهر بیست و هفتم مرداد سال هزار و سیصد و سی و دو ...) خوانندهی ایرانی فورن میفهمد که به یک روز مانده به کودتای بیست و هشت مرداد اشاره داریم. اما اگر بخواهیم همین جمله را به زبانی بیگانه ترجمه کنیم، خوانندهاش کلی از داستان را از دست داده است. مگر اینکه همهی اینها را در پانویس توضیح بدهیم.