هادی

برای مهربانی‌های مسعود

از راه که می‌رسد، نشسته ننشسته می‌گوید:
- به! این گیسا چیه پسر؟ موهاتو کوتاه کن! مگه گیتاریستی که موهاتو بلن کردی؟ چه سفید شونم کرده! رنگ بذار! بذار سیاه شه، جوُون شی. ببین! من همیشه موهامو رنگ می‌کنم.
کلاهاش را برمی‌دارد. سرش حسابی طاس است. فقط دوربر گوش و شقیقه چهار تا شوید مو است که رنگشان پریده. می‌گویم:
- چشم هادی جون.
- کافه چیه آخه بابا! چُس مثقال قهوه رو باس سه یورو پول شو بدی. بریم خونه‌ی من. این همه سال تو رو ندیدیم، بریم خونه چایی بخوریم و یه دل سیر حرف بزنیم. بچه‌هامم نیستن. فرستادمشون برن فانتزی لاند. عیب نداره. بچه‌ها باس تفریح بکنن، وگرنه موی دماغ آدم میشن.
- حالا یه دقه بشین. قهوه مهمون من.
- قربون تو. به خاطر پولش نمی‌گم که. خیابون چیه آخه بابا؟ بریم پارک. هوای آزاد داره، خلوتم هس.
- حالا پارکم می‌ریم. بشین یه دقه.
- بابا خیلی بی‌وفایی. چند ساله همدیگه رو ندیدیم؟ یه بیس سالی میشه. نه؟ چه کارا می‌کنی؟
- دعا به جون شما.
- کتاب ِ تو، ایران که بودم، بچه‌ها دادند، خوندم. کتاب متاب رو ولش کن داداش. از کتاب که پول درنمیاد.
- آره خُب.
- جریانتم شنیدم. این دفعه دیگه دار و ندارت را به اسم ِ زنت نکنی ها. یه بار اشتباه کردی، بسه.
- چشم. ولی من دیگه چیزی ندارم هادی!
- خُب گفتم که؛ کتاب متاب رو که ول کنی، به پول می‌رسی.
- چشم.
- پدر زنم گفت، می‌خواد سه دُنگ خونه شو به اسم زنم بکنه. بهش گفتم:« بعد از صد و بیس سال، تو که بمیری، دخترت نصف پسرات ارث میبره. اگه راس میگی، سه دُنگ رو به اسم بچه‌هام بکن.» کرد. منم هر وخ پاش بیافته، بالش میزنم. هر وقتم تلفن که بزنه، ببینه خبری هس، به دخترش بدوبیرا میگه. زنم تا قبل از عروسیش حتا یه شبم تو خونه‌ی این و اون نخوابیده. اول غروب خونه بود.
- چکار می‌کنه خانمت؟
- داره داروسازی می‌خونه. بهش گفتم:« برو پزشکی بخون! من خرجتو میدم. من که نتونستم. تو اقله کم بخون.» گُف:« خون ببینم، حالم بهم می‌خوره.» رف بیولوژی خوند. بهش گفتم: « خاک تو سرت! اقل کم برو داروسازی بخون.» بالاخره الان چند ترمه که سرش مشغوله. بهش گفتم: «تموم کن. یه داروخونه می‌خرم برات، مال ِ خودت.» حالا ببینیم دیگه.
- خودت چطوری؟
- من بد نیستم. می‌گذرونم. دو تا خونه این‌جا دارم. یکی‌شو 98 خریدم، 86 تا. ولی 90 تا برام تموم شد. بد نیس. صدوبیست متره. جلوش بازه. بیرون شهره. بابام که دید، گف «خوبه. هم شهر رو داری، هم ده رو.» تو محله‌ی اعیاننشین شهره. اون یکی‌م پارسال خریدم، نزدیک 100 تا برام آب خورد. اجاره‌ش دادم. دیدم کرایه نمی‌دن، انداختم‌شون بیرون. میخوام بفروشم‌شون. تو آلمان یه دنیا داشته باش. مال تو نیست که. خونه‌ها به اسم ِ منه. اما تخمت‌م مال من نیس.
- چطو؟
- خب اگه یه روز خواستی زنتو طلاق بدی، هرچی داری، نصفش مال زنته.
- آره. این که هست. تو ایران سرمایه‌گذاری نکردی؟
- چرا. سه تا خونه خریدم. اونوختا که من اون خونه‌ها رو خریده بودم، خیلی ارزون بودن. می‌تونستم تموم خونه‌های اون خیابونو بخرم. ولی خریت کردم، اومدم این‌جا خونه خریدم. یک تیکه زمینم دارم که سیصد ملیون شیرین میبرنش. ولی نمی‌خوام بفروشم‌ش. افتاده برای خودش اون‌جا دیگه. شاید پیر که شدم، رفتم ساختم‌ش. سر پیری آدم باس سرش یه جوری گرم بشه، وگه نه دیوونه می‌شی.
- درسته. آدم پیر که شد، باس برگرده.
- آره. من الان پنجاه و پنج سالمه. بیست و پنج سالشو اینجا هدر دادیم. یه پرورش ماهی‌ام تو دهمون خریدم، دادم داداشم که سرپرستی‌ش کنه. بد نیس، ماهی دیویس، دیویس پنجاه تا درمی‌آره. گفتم، پیر که شدم برم تو دهمون، با یه چیزی سرمو گرم کنم. من نمی‌تونم بی‌کار بمونم.
- می‌فهمم. پس اوضات میزونه.
- آره. این‌جام سه تا تاکسی دارم که دادم بچه‌ها باهاشون مشغول شن. بچه‌های زحمت‌کشی‌ن. خوب کار می‌کنن. یکی‌شون که نباشه، خودم می‌شینم.
- خسته نباشی.
- مرسی. آدم باس به فکر آیندش باشه. شنیدم دیگه تنها نیستی.
- نه، تنها نیستم.
- مواظب باش! ببین طرفت با کیا رفت و آمد داره، دوستاش کیان. مامانم اومده بود اینجا. دو ماه پیش ِ من بود. یه روز زنم گف: «این زن ِ همسایه می‌گه، تو دو ماه از مادر شوهرت پذیرایی کردی؟ من سر ِ یه هفته زدم در ِ کون مادرشوهر و از خونه انداختم‌ش بیرون.» به زنم گفتم: « از فردا این زنه رو این‌جا نبینم. اگه ببینم بی‌احترامی می‌کنم بهش.» زنه دیگه سروکله‌ش پیدا نشد. حواست باشه خلاصه.
- چشم.
- جون ِ تو. زنا عقل ندارن که. پنج تا زنو بذار روهم، یه مردم نمی‌شن. وختی می‌خواسم زن بگیرم، هروقت که می‌رفتیم خواستگاری، خوب نگاه می‌کردم، ببینم مادر عروس حرف می‌زنه یا نه. اگه حرف می‌زد، می‌گفتم «بعدن میام» و دیگه‌م نمی‌رفتم.
- چرا؟
- خوب اگر مادر ِ دختر حرف بزنه، یعنی دخترش زن خوبی نمی‌شه. از مادرش یاد گرفته.
- آها.
- این سیگارم نکش. سیگار چیه آخه بابا؟
- چشم! دیگه چکار کنم هادی جان؟
- عرق بخور! من هر شب قبل از خواب یه گیلاس شراب می‌خورم که هم خوابم ببره، هم تلویزیون گفته برای قلب خوبه. فایده داره.
- آقا! برو سر کارت. تو رو از کار انداختم.
- ولش کن بابا! گور ِ پدر ِ پول. این‌همه درآوردیم، چی‌کار کردیم؟ کجا رو گرفتیم؟ نهار کجایی؟
- برمی‌گردم. قطارم یه ساعت دیگه می‌ره.
- اِه! بد شد که. می‌رفتیم بیرونی، چیزی. زنم نیس ازت پذیرایی کنم. خبر می‌دادی دیگه مرد. من نهار نمی‌خورم. سالادی پالادی پیدامی‌کنم، سر شیکمو کلاه می‌ذارم. شامم سبک می‌خورم. تو سن و سال ماها آدم باس مواظب سلامتی‌ش باشه. حالا بریم ساندویچی، چیزی بخور.
- مرسی هادی جون. گفتم که؛ دیگه باس برم.

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.