دروغ و پژواک

یادم می‌آید، تازه دو سه ماه بود که آمده بودیم آلمان و شوق یادگیری ِ هرچه زودتر زبان داشت ما را می‌کٌشت. یک آقا مجیدی بود، که در ایران صاف‌کار بود. طفلک به خاطر هواداری از یکی از سازمان‌های سیاسی آن وقت مجبور شده بود، فرارکند. این آقا مجید، پیش ِ ما آش‌خورها، خیلی پُز زبانش را می‌داد. ما هم باورمان شده بودیم. خُب مثلن برای خریدن سیگار مجبور بودیم برویم سراغش. ما فقط یک "گوتن تاگ" (روز بخیر، سلام) یادگرفته بودیم که گاهی آن را هم نمی‌گفتیم. از ترس این‌که مبادا  طرف ِ آلمانی‌ات خیال کند  زبان بلدی و برگردد یک چیزی بگوید و تو نفهمی. این موجب آبروریزی ِ وحشتناکی ِ پیش خودت می‌شد. پس به یک "هلو" قناعت می‌کردیم. خلاصه یک روز از این آقا مجید پرسیدیم: «مجیدجان "دروغ"  به آلمانی چه می‌شود؟» کمی پشت گوشش را خاراند و با جدیت ِ یک زبان‌شناس و پژوهش‌گر ِ فرهنگی گفت: «آلمانی‌ها چون دروغ نمی‌گویند، این کلمه را ندارند. » اما ما خیلی هم ساده‌لوح نبودیم. خُب ما هم مثلن فراری بودیم، گیریم یک جور دیگر. پس دست برنداشتیم و گفتیم: «این که نمی‌شود آقا مجید. گیریم آلمانی خودش دروغ نمی‌گوید. اما متوجه‌ی دروغ دیگری که می‌تواند بشود. بعد این را چطور می گوید؟» آقامجید هنوز نمی‌توانست بگوید: « اگر مضمون این این بحث را به کونتکست ِ فرهنگی ِ اروپا ببریم،...» یا « هستند و بودند اقوامی ابتدایی که کلمه‌ی "مالکیت|" را نمی‌شناسند و پس...» یا «نیچه می‌گوید: اخلاق به معنای اِتیک واژه...» یا « بیش از چندین قرن از رنسانس ِ فرهنگی در اروپا می‌گذرد، در جریان این پروسه که بحث ِ خاص خودش را دارد...» یا « امروزه همه‌ی تعاریف‌ اخلاقی باژگونه شده‌اند...» و یا چیزهایی دیگر از این قبیل، گفت: «حالا بعدن که خودتون زبان یادگرفتین، می‌فهمین.»


کامنت‌دانی را بستم.  بزدلان و حقیران داشتند آلوده‌اش  می‌کردند. از این به بعد اگر کسی چیزی می‌خواهد بگوید، می‌تواند ایمیل بزند، چنان‌که تا امروز بسیاری این کار را کرده‌اند و می‌کنند. توجیه روشن‌فکرانه‌اش هم می‌شود این: «گفتمان بین ِ نویسنده‌ی این سایت و خوانندگان‌اش امری است جاری و ساری تنها بین این دو. پس به  احترام و رعایت ِ حریم خصوصی ِ خود و دیگران، پژواک را بستم، تا دادوستدهای فرهنگی  و بی‌فرهنگی علنی نشود.»

چند توضیح درباره‌ی چاپ گفتگوی من با مجتبی پورمحسن در روزنامه آینده نو

دوستان آینده‌ی نو یا لابد کسان یا کسانی دیگر که در چاپ این گفتگو دست داشته‌اند، چند دسته گل به آب داده‌اند:
الف- متن گفتگو را، بی‌آن‌که به من اطلاع داده باشند، لاغر کرده‌اند. علتش، به گمانم نه سانسور حرف‌ها که هیچ چیز عجیب و غریبی نبوده، بلکه کم کردن از حجم مطلب بود.
ب- در معرفی ِ من «تاکسی‌نوشت» را «مجموعه یادداشت‌هایی از زبان یک راننده تاکسی» خوانده‌اند که توهین محض است.
ج- عنوان مطلب در متن گفتگو نیست. چرا؟ چون دوستان یادش رفته بود که آن جمله لابلای پاسخی بوده به یک پرسش که هم پرسش و پاسخ‌اش را حذف فرموده بودند.


با این اوصاف انتظار رعایت اخلاق حرفه‌ای زیاده‌خواهی است.
با ذکر این نکته که دیگر یادگرفته‌ام چطور پشت دستم را داغ کنم و نیز این‌که من اولین کسی نیستم که چنین کلاهی سرش رفته، متن کامل گفتگو را می‌گذارم این‌جا تا اگر کسی خواست، بخواند.

یک خبر، دو پرسش و یک پاسخ

برخی از حرف‌های آقای علی دهباشی:
بسیاری از منتقدان ادبی اتریش عقیده دارند که فرانتس سوبل نماد نسل جدید نویسندگان این کشور است، زیرا پیوسته با نوآوری ها و نوجویی های خود در قلمرو زبان و موضوع و به خصوص قالب های گوناگون ادبی حسی متفاوت از گذشته را در خوانندگان برمی انگیزد...کارنامه ی آثار این نویسنده ی جوان اتریشی نشان می دهد که او مرزی بین شعر و نثر نمی شناسد. فرانتس سوبل شعر می گوید، رمان می نویسد، نمایش نامه نویس است و مخاطبان داستان هایش حتی کودکان هم هستند، با این همه طنز را هم از یاد نمی برد. تعبیر او از طنز بیشتر همان گروتسک است، طنزی تلخ و گزنده که چشمان خواننده را نمناک می کند و بر لبانش تبسمی اندیشمندانه می نشاند... داستانی که با عنوان «سفری به آسمان» با انتخاب خود فرانتس سوبل به فارسی برگردانده ایم، بی تردید نمونه ای از شیوه ی نگرش و نگارش این نویسنده ی اتربشی است. "
یک پرسش از آقای دهباشی:
 «آقای عزیز، آخر وقتی شما هیچ زبان ِ خارجی بلد نیستی، وقتی حتا یک کتاب از این نویسنده به فارسی ترجمه نشده و فقط ترجمه‌ی یک داستان، آن‌هم همزمان با روخوانی ِ نویسنده را می‌شنوی، این‌ها را از کجا می‌دانی؟»
بخشی از گزارش یوسف علیخانی تادانه:
حضور نویسندگان ،شاعران ، مترجمان ، هنرمندان و فعالان ادبی ایران اعم از پیشكسوتان تا نویسندگان و شاعران نسل سوم و حتی نسل پنجم به این مراسم گرمای بیشتری بخشید. كسانی چون محمود دولت آبادی ، محمد محمدعلی ، امیر حسن چهلتن ، حسین سناپور ، حسین مرتضاییان آبكنار ، ناهید طباطبائی ، فرشته ساری ، جلال سرفراز ، حسینی زاد ، مهدی غبرایی ، محمد بهارلو ، علی عبدالهی ، نوشین مهاجرین ، یوسف علیخانی ، رضا هدایت ، ناهید خدیوی ، بهنام ناصح ، میترا داور ، مسعود سهیلی ، اصغر نوری ، ترانه مسكوب ، نیلوفر دهلی ، فرزانه قوجلو، كیان امانی، فریبا میرشكرایی ، هما نونهالی ، نیوشا نوخواه ، محمد عزیزی ، روح انگیز مهرآفرین ، مریم شرافتی ، فرخنده مصلح ، ناصر وحدتی، محسن بنی فاطمه و ... انتشارات نگاه و نشر ثالت از ناشرین حاضر در این شب بودند.
یک پرسش از خانم‌ها و آقایانی که به شب ِ این نویسنده‌ی اتریشی رفته بودند:
«آخر وقتی حتا یک کتاب از این نویسنده ترجمه نشده و فقط ترجمه‌ی یک داستان، آن‌هم هم‌زمان با روخوانی ِ نویسنده را می‌شنوید، چرا رفته بودید؟»
کتاب‌نیوز:
فرانتسوبل همچنین از حضور گسترده علاقه مندان ادبیات در تالار بتهوون اظهار تعجب كرد و گفت: برای برنامه های داستانخوانی من، حتا در وین این همه جمعیت نمیآید.
یک پاسخ به آقای فرانتسوبل:
 «خُب قربانت گردم، تو خارجی هستی، اروپایی هستی، اتریشی هستی، دیدنی هستی خٌب برادر!»

نمی‌خواهم مته به خشخاش بگذارم، اما متوجه شدم در بسیاری از گزارشات در مورد برنامه‌ی آقای فرانتسوبل، اسم ایشان هم به غلط «فرانتس سوبل» نوشته شده، در حالی که فرانتسوبل Franzobel است. یعنی اسم هنری ایشان اسم کوچک‌اش ندارد  و فقط یک کلمه است. طرفه این‌که در تمامی گزارش‌ها به فلسفه‌ی انتخاب چنین نامی اشاره شده.

پی نوشت: آقای علیخانی تماس گرفتند و گفتند گزارش به نقل از روابط عمومی بخارا بوده و خواهان حذف نام شان شدند. و اضافه کردند که گزراش مال «تادانه» بود و نه «یوسف علیخانی». اما چون  مطلب منتشر شده بود، نمی توانستم اسم آقای علیخانی را حذف کنم. پس روی اسم ایشان خط کشیدم  و  آوردم (تادانه). امیدوارم رضایت شان جلب  شده باشد.

بازی

جناب آشپزباشی امرفرموده‌اند: «بازی کن!» و گفته‌اند ماموراند و معذور. پس به ناچار وارد بازی می‌شوم:

یک: بازی‌های نشستنی، بویژه تخته‌نرد را بسیار دوست می دارم.
دو: اولین سیگارم را در چهارده‌سالگی کشیده‌ام.
سه: با ورزش و تمام حواشی‌اش بیگانه‌ام.
چهار: ته تغاری‌ام.
پنج: موسیقی ِ محبوب ِ من صدای کاسه بشقاب و قاشق چنگال است.


هم‌بازی‌های من عبارتند از: هبه. از خود به خویش. آوات، آب و گل. ابن‌محمود

فرهیختگی

به هذیان‌های شاعرانه‌ی یاشار


دلم را گم‌کرده‌ام. می‌روم اداره‌ی اشیاء پیداشده. پرسش‌نامه‌ای می‌دهند دستم تا پرکنم. باید مشخصات ِ دقیق ِ دلم را بنویسم و محل و تاریخ ِ تا حد ممکن ِ دقیق ِ گمشدن‌اش را. شبیه پرسش‌نامه‌ای است که برای درج ِ آگهی  ِ «مژدگانی به یابنده» در روزنامه پرکرده بودم.
پس از چندی جستجو در کامپیوتر ِ مرکز می‌گویند:«متاسفیم. تا امروز دلی با این مشخصات به این دایره تحویل داده نشده است. در صورت پیداشدن‌اش به شما اطلاع می‌دهیم.»
دارم ناامید از اداره می‌آیم بیرون که مردی می‌زند روی شانه‌ام:«ناراحت نباشید، گمشده‌تان پیدامی‌شود. سایه‌ام مرا از دوران کودکی‌ام گم کرده بود. دیروز برایم نامه نوشتند که سایه‌ات به اداره‌ی اشیاء گمشده مراجعه و خودش را معرفی کرده. برای دریافت‌ش می‌توانم به اداره‌شان مراجعه کنم.» به سایه‌اش که خوش و خندان کنارش ایستاده، اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد:«می‌بینید؟ از این به بعد هم‌راه من است.» به او  و سایه‌اش تبریک می‌گویم و اضافه می‌کنم:« من که نمی‌توانم "ناراحت" بشوم. دلم گم شده.» می‌گوید:« خوش‌حال باشید که دل ندارید.» می‌گویم: «شما انگار متوجه نیستید، من "خوشحال" هم نمی‌توانم بشوم. دل ندارم. می‌فهمید؟» «اوه، بله. تازه فهمیدم. اما باز جای شکرش باقیست. خودتان را بگذارید جای آن‌هایی که زادگاه‌شان را گم کرده‌اند یا آن‌ها که تولدشان را گم کرده‌اند. تازه برخی عشق‌شان را گم کرده‌اند، برخی خودشان و حتا بعضی مرگ‌شان را. من کسی را می‌شناسم که یک عمر است دنبال مرگش می‌گردد.» حق دارد. خیلی‌ها را دیده بودم که دل‌شان را گم کرده بودند یادل‌شان دزدیده شده بود. اما با این وجود تا آخرین لحظه‌ی عمرشان زندگی کرده‌اند و می‌کنند. بی‌دل، عشق یا به عنوان سایه‌ی بی‌صاحب می‌شود زندگی کرد، اما بدون مرگ؟!
دست ِ مرد ِ تازه سایه‌یافته را می‌فشارم و به خاطر دل‌داری‌اش تشکرمی‌کنم.


 

دسامبر، ماه تولد و مرگ ریلکه (Rilke)

«رنه کارل ویلهلم یوهان یوزف ماریا ریلکه»‌ی اتریشی بی‌تردید یکی از بزرگ‌ترین شاعران آلمانی زبان و ادبیات جهان است. او در چهارم دسامبر ۱۸۷۵ در پراگ، که در آن زمان متعلق به امپراطوری ِ اتریش- مجارستان بود، متولد شد.
پیش از او دختری به دنیا آمده بود که خیلی زود مٌرد. هنگامی که ریلکه ده ساله بود، پدر و مادرش از هم جدا می‌شوند و مادر ریلکه او را همراه خود به وین می‌برد. مادر، داغدار دختر از دست رفته، ریلکه را تا شش سالگی مثل دختربچه‌ها بزرگ می‌کند: با عروسک و لباس دخترانه و موی بلند...
بقیه در رادیو زمانه

سفرنامه (3)

 روز آخر
توی خانه‌ی خودم هستم. دیروز بعدازظهر رسیدم. اول انبوه ِ نامه‌های اداری را که بیش‌ترش صورت‌حساب است، انداختم روی میز و پریدم توی تخت. از خستگی خوابم نمی‌برد. سرانجام به هر جان‌کندنی بود، خوابیدم تا همین یکی دو ساعت پیش. اما بعد به خودم گفتم:«حالا که روی این صندلی نرم و راحت نشسته‌ای، از آخرین روزت روی ِ آن یکی صندلی بنویس. روز آخرم را الان تعریف می‌کنم و ماجراهای شنیدنی ِ فرودگاه (بله، ماجرا نه، ماجراهای فرودگاه و ماجراهای دیگر را می‌گذارم برای بعد.
پر استرس‌ترین روز، همین روز آخر بوده که باید حتمن به چهار پنج جا سرمی‌زدم. ساعت ده رفتم پیش یک صراف ِ آشنا چندرغاز باقی‌مانده از ریال را به یورو تبدیل کردم. از آنجا رفتم پیش ناشرم برای گرفتن ِ کتاب‌هایی که سفارش داده بودم. سوار یک مسافرکش شدم: پژو آردی. خیال نمی‌کردم کسی با پژو مسافرکشی بکند. سر صحبت را که با راننده‌ بازکردم، پرسید:

ادامه این مطلب

هاینریش بٌل ( Heinrich Böll) جاسوس ِ سیا؟

چهارشنبه 29 نوامبر امسال کانال ِ فرانسوی – آلمانی ِ آرته arte، فیلم مستندی از هانس رودیگا مینوف Hans-Rüdiger Minow  پخش کرد که در آن با ارایه‌ی اسنادی که حاصل ِ تحقیقات سه ساله‌ی او در آرشیو سیا بوده، هاینریش بٌل متهم به هم‌کاری با سازمان سیا میشود. این فیلم ثابت می‌کند...ادامه در رادیو زمانه

گفت و گو

این همه من گفتم، حالا کمی هم شما بگویید.

بیداری، آزادی

قلب ِ خفته، میان شعله‌ی کاغذپاره‌ها، می‌سوخت. دیوار تماشا می‌کرد و خیابان آه می‌کشید. اتوبوسی از راه رسید، مردی از آن پیاده شد. قلب ِ خفته‌ی نیم‌سوخته را برداشت، چون نوازدی در آغوشش کشید. با پشت دست به نرمی نوازشش کرد و گفت: «گفته بودم: بخوابی، می‌سوزی. بیدار شو دل ِ من!»
قلب چشم گشود و تپیدن آغازکرد.

سلام دوست عزیزم
امیدوارم حالتون خوب باشه
وبلاگ خوب و جالبی داری
وبلاگ من در مورد هنرپیشه های قدیمی و خواننده های ایرانی هستش و وبلاگم هر روز یه مطلب جدید داره
خوشحال میشم نظرتون رو در مورد وبلاگم بدونم
قربون شما – مجتبی
بای

یا :

سلام دوست عزيز
وبلاگ زيبا و آرومی داری...
اميدوارم موفق باشی.
بيشتر بنويس..
نظرت در مورد تبادل لينک چيه؟
به منم سر بزن خوشحال ميشم.
قربانت

از خواندن ِ این‌جور پیام‌ها همیشه کیفور می‌شوم.

سفرنامه (2)

پرستو


پرستو از دوستان و هم‌شهری‌های قدیمی است، خواهر ِ دوستی که سال‌هاست رفته سوئد. چند بار تلفنی با هم حرف زدیم. این‌بار اما اصرار دارد که حتمن یک شب بروم پهلویش. وقتی می‌گوید:«ما را قابل نمیدانی» برای فردا بعدازظهر قرار می‌گذارم. گفته بود از شوهرش جدا شده با دوست‌اش زندگی می‌کند؛ در آپارتمانی با یک نشیمن و یک اتاق و البته یک آش‌پزخانه‌ی به قول خودش open. الان این‌جا دیگر اکثر خانه‌ها، آش‌پزخانه‌شان open است. باری به محض این‌که وارد می‌شویم، مانتو را درنیاورده، تلویزیون را روشن می‌کند و می‌رود آشپزخانه که چای درست کند. می‌پرسم:«پس کو گل‌شید؟» می‌گوید:«رفته منزل خواهرش. امشب نمی‌آید.» پنج بعدازظهر است و من چون می‌دانم فردا صبح ساعت شش باید سرکار باشد، خیالم تخت است که شب زود می‌خوابد و من می‌توانم آخرشب پس از این همه دوری از کامپیوترم، کمی بنویسم. «چی بخوریم؟ برویم بیرون؟ دعوت ِ من.» «من ساعت هشت با هژبر قرار دارم. آقا دعوتم کرده‌اند به شام. حوصله‌اش را ندارم. زود برمی‌گردم. هرچی خوردیم، یک پرس هم برای تو می‌گیرم.» «بعد می‌گویی برای کی داری می‌بری؟» «اونش با من. می‌گویم برای گل‌شید می‌برم.» «کی برمی‌گردی؟» «زود برمی‌گردم. طرفای ساعت ده.» «من همین الان‌اش گرسنه‌ام. تا ساعت ده میمیرم از گرسنگی.» «خُب پس همین الان برایت مرغ درست می‌کنم. راستش اصلن هم حوصله‌ی منت کشیدن ِ مرتیکه را ندارم.» تا من دو سه تا تلفن بزنم، می‌بینم چای حاضر است و دارد روپوش می‌پوشد.«کجا؟» «نمک نداریم. ماست هم تمام شده. می‌روم دم ِ این سوپری برمی‌گردم.» «صبر کن، من هم می‌آیم.» «نه. سوپری مرا می‌شناسد. به‌تر است تو بمانی خانه.» تا پایش را از در می‌گذارد بیرون، تلویزیون را خاموش می‌کنم. وقتی برمی‌گردد می‌گوید: «چرا تلویزیون را خاموش کردی؟» روشن‌اش می‌کند و سی دی ِ افسانه صادقی را که خودم برایش آورده بودم، می‌اندازد توی دستگاه و می‌رود آشپزخانه. «صداش را زیاد می‌کنی؟ وای! من عاشق اُپرا هستم. خیییلی.» چشمم به صفحه‌ی تلویزیون می‌افتد. دارد سلول نشان می‌دهد و چیزهایی درباره‌ی میکروب می‌گوید. «پرستو! تو که تلویزیون را نمی‌بینی. دارد سلول ملول نشان می‌دهد. تو هم که هر روز با میکروب و سلول سروکار داری. موافقی تلویزیون را خاموش کنم؟» «خاموش کن. وای ممکن است، امشب "نرگس" را از دست بدهم.» «آخر بابا این سریال مزخرف هم دیدن دارد؟» « من خیلی دوست‌اش دارم. خیییلی.» «می‌گویند روزها هم تکرار می‌شود.» «آره. فردا هم صبح نشان می‌دهند، هم غروب. صبح که سرکارم. غروب حتمن می‌بینم.» در می‌زنند. همسایه‌ی پایین آمده و می‌گوید، آب به دیوار حمام‌شان نشت کرده. شماره تلفن صاحب‌خانه را می‌خواهد. پرستو می‌گوید، ندارد. باید بگردد، پیدا کند. همسایه می‌گوید:«پس من شب دوباره می‌آیم. می‌ترسم تا صبح دیوار بترکد.» پرستو می‌گوید: «اگر پیداکردم، چشم.» می‌گویم:« چرا ندادی؟» می‌گوید: «خُب اگر امشب زنگ بزند و قرار بشود صاحبخانه فردا لوله‌کش بیاورد، بگویم تو کی هستی؟ یک مرد ِ تنها، توی خانه‌ای که در اجاره‌ی یک زن ِ مجردست و تازه دوستاش هم قاچاقی و موقت پیش‌اش زندگی می‌کند؟» «اِی داد! پس حالا چکار کنیم؟ یعنی من باید فردا صبح ساعت شش با تو بیدار بشوم؟ کجا بروم؟» « نه بابا! درستش می‌کنم. حالا کو تا فردا.» دیگر یادگرفته‌ام که این‌جا لازم نیست خیلی دقیق باشی. به قول خودشان: خدا بزرگ است. مجلات ِ متعدد ِ خانوادگی را که روی میز پخش و پلا هستند، ورق می‌زنم و به گله‌گذاری‌هایش از هژبر گوش می‌دهم که خسیس و بیمار و چه و چه‌هاست. نیم ساعته غذا را حاضرمی‌کند و می‌گوید:« من باید بروم حمام و حاضر بشوم. خیار و گوجه توی یخ‌چال است. سالاد هم اگر خواستی خودت باید ترتیب‌اش را بدهی.» تشکرمی‌کنم و کامپیوترم را روشن می‌کنم. خوش‌حالم که حالا می‌توانم دو سه ساعتی خلوت کنم. ساعت هشت و ده دقیقه زنگ ِ در او را صدا میزند. بفهمی نفهمی آرایش کرده. همان‌طور که دارد روسری‌اش را می‌بندد، می‌گوید:« خُب من رفتم. نه در را باز کن و نه به تلفن جواب بده. زود برمی‌گردم.» «خوش بگذرد.» «با کی؟ با این ایکبپری که نمی‌خواهم سر به تن‌اش باشد؟ بدم میاد ازش. خیییلی. اما چه کنم که فعلن لازمش دارم.» حالا من مانده‌ام و یک خانه و یک شکم خالی. کتره‌ای یک سی دی می‌اندازم توی دستگاه و می‌روم آشپزخانه تا سالاد درست کنم. سایه‌ام را روی دیوار خانه می‌بینم. خیار را ریز می‌کنم و دارم گوجه فرنگی برمی‌دارم که می‌شنونم زنگ در را می‌زنند، نه از پایین، از همین ِ دم ِ در ِ آپارتمان. دست‌پاچه می‌دوم دستگاه را خاموش می‌کنم. باید همسایه‌ی پایین باشد. می‌نشینم روی مبل و یک سیگار آتش می‌زنم و چشم به در می‌دوزم. بعد از این‌که دو سه بار هم با انگشت به در می‌زند، می‌رود. دوباره برمی‌گردم آشپزخانه. اما حواسم هست که این‌بار خم بشوم و توی آشپزخانه راه بروم، مبادا سایه‌ام بیافتد روی دیوار. بعد از شام تلفن هم دوبار زنگ می‌زند.
چند دقیقه از ده شب که می‌گذرد، من تازه موفق شده‌ام به کمک سکوت و شکم سیر و سیگار و چای از اضطراب بیرون بیایم. دوباره در می‌زنند. دو بار با زنگ و دوبار با تقه‌ی انگشت. نخیر! این مستاجر ِ پایینی دست‌بردار نیست. خیالم اما راحت است که دو ساعتی‌ست نه سایه‌ای دیده و نه صدایی شنیده. می‌گویم:«آنقدر بزن تا جانت دربیاید. در را بازکنم و بگویم کی هستم؟ مهمانی که نه میزبانش خانه هست و نه دوست ِ میزبانش؟» ناگهان کلید در قفل می‌چرخد و پرستو میآید تو. می‌گویم:« خُب پس چرا در می‌زنی؟ مگر خودت نگفتی در را باز نکن؟» می‌گوید:«گفتم در بزنم که بدانی من آمده‌ام.» «حالا خوش گذشت؟» «آره جان خودش. خیییلی. یه دونه پیتزا لُنبوندیم. خواهش تمنا می‌کرد که برگردم و من هم فقط گوش دادم. کسی زنگ نزد؟» « چرا گمان کنم این یارو پایینی هنوز منتظر ِ شماره تلفن است. یک‌بار آمد بالا، در زد که من باز نکردم. تلفن هم دوبار زنگ زد که گوشی را برنداشتم.» «ولش کن. فردا صبح گلشید را سرکار می‌بینم. می‌گویم خودش به صاحبخانه زنگ بزند. حالام می‌خوام "نرگس" مو ببینم.» من می‌روم توی آن یکی اتاق و در را می‌بندم تا کمی بنویسم . 
بعد که در را باز می‌کنم تا به دست‌شویی بروم، می‌بینم "نرگس ِ" پرستو تمام شده و او جلوی تلویزیون خوابش برده است.

آرش سیگارچی

آرش را فقط چند بار دیدم، سه سال پیش که رشت بودم. خاطره‌ای که از او در ذهنم مانده، جوانی است پرشور و در سرش سوداهای فراوان و البته میزبانی به غایت مهربان.
دیروز که خبر بد را در وبلاگش خواندم، به هم ریختم: اول زندان، بعد مرگ برادر و حالا بیماری.
اما آرش سر پرشوری دارد. من می‌دانم این یکی را هم با غرور و سربلندی از سر می‌گذارند. می‌دانم.

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.