شنبه 18 آذر 85 :: 09.12.06 

بیداری، آزادی


قلب ِ خفته، میان شعله‌ی کاغذپاره‌ها، می‌سوخت. دیوار تماشا می‌کرد و خیابان آه می‌کشید. اتوبوسی از راه رسید، مردی از آن پیاده شد. قلب ِ خفته‌ی نیم‌سوخته را برداشت، چون نوازدی در آغوشش کشید. با پشت دست به نرمی نوازشش کرد و گفت: «گفته بودم: بخوابی، می‌سوزی. بیدار شو دل ِ من!»
قلب چشم گشود و تپیدن آغازکرد.


روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.