روز آخر
توی خانهی خودم هستم. دیروز بعدازظهر رسیدم. اول انبوه ِ نامههای اداری را که بیشترش صورتحساب است، انداختم روی میز و پریدم توی تخت. از خستگی خوابم نمیبرد. سرانجام به هر جانکندنی بود، خوابیدم تا همین یکی دو ساعت پیش. اما بعد به خودم گفتم:«حالا که روی این صندلی نرم و راحت نشستهای، از آخرین روزت روی ِ آن یکی صندلی بنویس. روز آخرم را الان تعریف میکنم و ماجراهای شنیدنی ِ فرودگاه (بله، ماجرا نه، ماجراهای فرودگاه و ماجراهای دیگر را میگذارم برای بعد.
پر استرسترین روز، همین روز آخر بوده که باید حتمن به چهار پنج جا سرمیزدم. ساعت ده رفتم پیش یک صراف ِ آشنا چندرغاز باقیمانده از ریال را به یورو تبدیل کردم. از آنجا رفتم پیش ناشرم برای گرفتن ِ کتابهایی که سفارش داده بودم. سوار یک مسافرکش شدم: پژو آردی. خیال نمیکردم کسی با پژو مسافرکشی بکند. سر صحبت را که با راننده بازکردم، پرسید:
- از شهرستان میآیی، نه؟
از بس بقال و چقال سرم کلاه گذاشته بودند، خیالم راحت بود که کرایه را طی کردهام. گفتم:
- بله. مگر از لهجهی زیبام پیدا نیست که رشتیام؟
خندید. گفت:
- چرا! چرا! تهران که زندگی نمیکنی؟
همانطور که میگفتم: ›نخیر. خانهام رشت است‹، دیدم چقدر دلتنگ خانهام در هایدلبرگ هستم. میگفت همدانی است. بیست و پنج سال است آمده تهران. تهران دیگر آن تهران سابق نیست. هفت هشت ده سال است که دارد به خودش میگوید، سال دیگر برمیگردد همدان. گفت:
- خدا نکند خاک جایی غریبه روی دامنت بنشیند، دیگر محال ممکن است به وطنت برگردی.
گفتم:
- بله، بله، خوب میفهمم. تازه اگر هم برگردی، میبینی دیگر بیگانهای.
گفت:
- آی قربان آدم چیز فهم.
معلم بود، دبیر بازنشستهی ادبیات. طرفای ساعت دوازده رسیدم پیش ناشر. تا کتابهایم حاضر و بستهبندی بشود، ایستادم کنار ِ آقا مجتبا، کتابفروش ِ انتشاراتی. نگاه میکردم کی، چطور و چه کتابهایی میخرد. غیر از آنهایی که جلوی قفسهی کتابها میایستادند یا لیست ِ داشتند، دوتاشان از همه جالبتر بودند. یکیشان مردجوانی بود که آمد تو و به آقا مجتبا گفت، میخواهد برای یکی که خیلی اهل مطالعه است، کتاب هدیه بخرد. و از او کمک خواست. آقا مجتبا گفت:
- خُب چی میخونه؟
خریدار کلافه گفت:
- گفتم که آقا، کتاب.
آقا مجتبا گفت:
- فهمیدم داداش. ولی چی میخونه؟ کتابای تاریخی؟ ادبی؟ چی؟
آقاهه- نمیدانم چرا- شرمنده گفت:
- بیشتر کتابای تاریخی.
- یه دوره تاریخ برمکیان بدم؟
- هرطور خودتون صلاح میدونین.
آقا مجتبا به شاگرد مغازه گفت:
- حسین! یه دوره(تاریخ برمکیان و رساله اخبار برامکه) بده ایشون.
و به من گفت:
- چی بدم؟ چایی یا قهوه؟ اونطرف ِ آبیها که بیشتر قهوه میخورند.
به فلاسک چاییاش نگاه کردم. گفت:
- آبجوش داریم. چای کیسه و قهوه.
میدانستم قهوه ندارد. شیشهی نسکافه را میشناختم. گفتم:
- قهوه، لطفن.
آقا مجتبا برگشت که قهوه را درست کند، خریدار خواست، کتابها را برایش توی کاغذکادویی بپیچند. آقا مجتبا که داشت کاغذ کادویی را میپیچید، آقاهه پرسید:
- کارتی چیزیم دارین، یه چیزی بنویسم براشون؟
آقا مجتبا گفت:
- نه دیگه داداش، این یکی رو نداریم. باس ببخشی.
این از اولی. دومیاش مردی بود هرویینی که چرتزنان وارد مغازه شد و گفت:
- آقا! خاطرات ِ شعبان جعفری داری؟
یکی از شاگردهای مغازه لبخندزنان گفت:
- بله، داریم.
مرد وسط چرتش گفت:
- شنده؟
- سه و هفصد.
- ارژونتر نمیشه؟
- نه آقا، نمیشه.
همانجا دم در با چشمانی نیمهباز نگاهی به کتابهای روی پیشخوان انداخت و بعد گفت:
- شما مطمئنی که سه و هفصده دیگه؟ نه؟
آقا مجتبا گفت:
- چون شومایی، سه و پونصد بده. هروقت داشتی بیا.
هرویینی گفت:
- اوکی.
دو سه دقیقهای طول کشید تا از مغازه برود بیرون. آقا مجتبا به من گفت:
- این کار هر روزشه، یکی نیس به این بگه: آخه عمو، تو با این قیافهی ریقوت، چه کار به کار شعبون بیمخ داری؟
خلاصه توی همین حیص و بیص دیدم ساعت دارد میشود یک. به بچههایی که قرار بود من و همسرم ساعت یک برای نهار برویم پیششان، زنگ زدم و گفتم ما اگر خیلی زود برسیم، بعد از ساعت دو و نیم خواهد بود. زن و مردی هستند بلاگنویس. تا آن روز همدیگر را ندیده بودیم. فقط از طریق ِ ایمیل تماس داشتیم. بعد به دوست ِ دیگرم زنگ زدم و گفتم قرار ساعت چهارمان را باید بیاندازیم به ساعت شش – شش و نیم. حالا دیگر کتابها حاضر شده بود. تا آژانس برسد پرداختیم به مراسم ِ خداحافظی و روبوسی و قول و قرارها.
پیرمرد ِ راننده رادیویش روشن بود و داشت به گزارش مسابقهی کشتی گوش میداد. تعجب کردم. گرچه یکبار شاهد بودم که رانندهی آژانس به مسابقهی والیبال بین تیمهای - اگر اشتباه نکنم - ایران وسوریه گوش میداد و هیجانزده تفسیرش میکرد، اما شنیدن ِ گزارش کُشتی برایم تازگی داشت. باز اگر مسابقهی فوتبال بود یک چیزی، اما شنیدن ِ گزارش کُشتی، عشقی میخواهد که برای من پاک غریبه بود. فکرکردم شاید در جوانی کُشتیگیر بوده. با موبایل ِ قرضیام به همسرم زنگ زدم تا بگویم که حاضر بشود. میخواستم بگویم، تا چند دقیقهی دیگر دم ِ در ِ خانهام. آماده بشود تا من که رسیدم، فورن برویم آخرین نهارمان را در ایران بخوریم. اما صدای بلند ِ رادیو نمیگذاشت حرف ِ همدیگر را درست بشنویم. از راننده خواهش کردم، صدای رادیو را کم کند. «چشمی» گفت و رادیو را خاموش کرد. پس از اینکه تلفنم تمام شد، تشکرکردم و گفتم حالا میتواند به بقیهی مسابقهی کُشتیاش گوش کند. گفت: «نه آقا گوش نمیدادم. عادت دارم یک چیزی بغل گوشم همینجوری برای خودش وزوز بکند.» وقتی از او پرسیدم، میتواند ما را تا اکباتان هم برساند؟ گفت نمیتواند. باید برود نوهاش را از مهدکودک بردارد. خلاصه رسیدیم. بستههای کتاب را کشان کشان رساندم بالا. دوباره آژانس خبرکردیم و پس از بدبختی بسیار(که خود حدیثی مفصل است) حدود ساعت سه، خانهی دوستانمان را پیداکردیم. نهار قیمهی دبشی خوردیم و عکسی گرفتیم و از دنیا و مافیها حرف زدیم. بچههایی بودند به غایت ساده و مهربان و اهل موسیقی و کتاب. آرشیتکت، عاشق. زن و شوهر برایمان تار زدند و گفتند، در فکرند بروند کانادا. دو سه ساعتی آنجا ماندیم و بعد از چاییهای مکرر خواهش کردیم، آژانس خبرکند تا به قرار چهارم امروز برسیم. تا سوار آسانسور بشویم و برسیم پایین فهمیدیم که دیگر به پسرخاله نمیرسیم. قرارشد توی راه به پسرخاله زنگ بزنم و بگویم، دیگر نمیرسیم بیاییم پیششان. شب ِ آخر است و همسرم میخواهد پیش ِ خانوادهاش باشد. رسیدیم پایین، دیدیم رانندهی اینبار، جوانیست بیست و یکی دو ساله. پیراهن آستین کوتاه ِ رنگینی به تن دارد و شلواری اتوکشیده و تمیز به پا. ژلی به موها زده بود که مگو و مپرس. خلاصه تیپی به هم زده بود جفاپیشه و دخترکُش. آدرس که دادم، گفت میشناسد. خانهی خواهرزنش در همان خیابان است. به محض اینکه راه افتاد، زد روی دگمهی ضبط و صدای حمیرا پیچید توی ماشین: «دل ِ دیوونهی من، هنوز در اشتباهه\ اگرچه مهربونه، ولی غرقه گناهه\ دل من با دو چشمام، همیشه در تماسه\ تا چشمم میپسنده، دلم در التماسه\ آخخخ دلم در التماااسه\ دل نگو، آتیش بگو، بلا بگو\ مردمآزار، درد بیدوا بگو\ دل نگو، شیطون ِ بیپروا بگو\ دشمن جون، دل ِ بیحیا بگو.». از ته دل خندیدم. گفتم:
- مامورا گیر نمیدن؟
با لهجهی غلیظ تهرانیاش گفت:
- باسه چی گیر بدن؟
گفتم:
- آلودگی صوتی و این حرفا دیگه.
گفت:
- بیخود میکونن. به خاطر شوما صداشو کم کردم. اگه نه، این وُلُوم ِ Volum من نیس که. صدا باس بپیچه تو ماشین تا حال بده.
گفتم:
- دمتون گرم.
البته تا برسیم حمیرا با خواندن چندتا ترانهی آبدوغ خیاری ِ دیگر حسابی ما را خنداند. وقتی پیاده شدیم، آنچنان گازی داد و آنچنان لاستیکی روی آسفالت کشید، که شوماخا Schumacher باید پهلویش لُنگ میانداخت. این یکی میزبانمان هم چایی و قهوه دم کرده بود و هم هندوانه قاچ کرده بود. با خودم گفتم، چای و قهوه که آنجا فراوان است، پس تا میتوانم هندوانه بلُمبانم. از زمین و زمان گفتیم و ساعت هشت و نیم به اصرارشان برای ماندن شام نه گفتیم و با آنها هم خداحافظی و روبوسی کردیم و با گفتن ِ به امیددیدار برگشتیم منزل. ساعت ده و نیم، وسط ِ خوردن پیتزای مرغ ِ ایرانی با کچاپ و سس ِ تند پاکستانی، داشتم برای بچهها توضیح میدادم که چرا اگر یک ایتالیایی پیتزای ایرانی را ببیند، خودکشی میکند، که تلفن زنگ زد. گفتند ترا میخواهند. پسرخاله بود. میگفت: «بیانصاف ما مُردیم از گرسنگی. پس کجایید شما؟؟؟» تازه یادم آمد که ای داد و بیداد! بدل ِ شوماخر به همدستی ِ خانم حمیرا باعث شده بود، پسرخاله را پاک فراموش کنم. تمام ماجرا را برایش تعریف کردم و یک دنیا عذرخواستم. بالاغیرتن حال مرا فهمید و خوشبختانه چندان ناراحت نشد.
مثل اینکه دوباره خوابم میآید. شب ِ آخر خواب یا به کل ممنوع است و یا باید به دو سه ساعت خواب قانع باشی. شب ِ آخر است آخر. انگار در طول این مدت هیچ با هم حرف نزدهاید. کمخوابی و خستگی دارم به شدت. همینقدر بگویم که ساعت 9 صبح پرواز داشتیم. ساعت پنج رفتیم فرودگاه.