سفرنامه (2)

پرستو


پرستو از دوستان و هم‌شهری‌های قدیمی است، خواهر ِ دوستی که سال‌هاست رفته سوئد. چند بار تلفنی با هم حرف زدیم. این‌بار اما اصرار دارد که حتمن یک شب بروم پهلویش. وقتی می‌گوید:«ما را قابل نمیدانی» برای فردا بعدازظهر قرار می‌گذارم. گفته بود از شوهرش جدا شده با دوست‌اش زندگی می‌کند؛ در آپارتمانی با یک نشیمن و یک اتاق و البته یک آش‌پزخانه‌ی به قول خودش open. الان این‌جا دیگر اکثر خانه‌ها، آش‌پزخانه‌شان open است. باری به محض این‌که وارد می‌شویم، مانتو را درنیاورده، تلویزیون را روشن می‌کند و می‌رود آشپزخانه که چای درست کند. می‌پرسم:«پس کو گل‌شید؟» می‌گوید:«رفته منزل خواهرش. امشب نمی‌آید.» پنج بعدازظهر است و من چون می‌دانم فردا صبح ساعت شش باید سرکار باشد، خیالم تخت است که شب زود می‌خوابد و من می‌توانم آخرشب پس از این همه دوری از کامپیوترم، کمی بنویسم. «چی بخوریم؟ برویم بیرون؟ دعوت ِ من.» «من ساعت هشت با هژبر قرار دارم. آقا دعوتم کرده‌اند به شام. حوصله‌اش را ندارم. زود برمی‌گردم. هرچی خوردیم، یک پرس هم برای تو می‌گیرم.» «بعد می‌گویی برای کی داری می‌بری؟» «اونش با من. می‌گویم برای گل‌شید می‌برم.» «کی برمی‌گردی؟» «زود برمی‌گردم. طرفای ساعت ده.» «من همین الان‌اش گرسنه‌ام. تا ساعت ده میمیرم از گرسنگی.» «خُب پس همین الان برایت مرغ درست می‌کنم. راستش اصلن هم حوصله‌ی منت کشیدن ِ مرتیکه را ندارم.» تا من دو سه تا تلفن بزنم، می‌بینم چای حاضر است و دارد روپوش می‌پوشد.«کجا؟» «نمک نداریم. ماست هم تمام شده. می‌روم دم ِ این سوپری برمی‌گردم.» «صبر کن، من هم می‌آیم.» «نه. سوپری مرا می‌شناسد. به‌تر است تو بمانی خانه.» تا پایش را از در می‌گذارد بیرون، تلویزیون را خاموش می‌کنم. وقتی برمی‌گردد می‌گوید: «چرا تلویزیون را خاموش کردی؟» روشن‌اش می‌کند و سی دی ِ افسانه صادقی را که خودم برایش آورده بودم، می‌اندازد توی دستگاه و می‌رود آشپزخانه. «صداش را زیاد می‌کنی؟ وای! من عاشق اُپرا هستم. خیییلی.» چشمم به صفحه‌ی تلویزیون می‌افتد. دارد سلول نشان می‌دهد و چیزهایی درباره‌ی میکروب می‌گوید. «پرستو! تو که تلویزیون را نمی‌بینی. دارد سلول ملول نشان می‌دهد. تو هم که هر روز با میکروب و سلول سروکار داری. موافقی تلویزیون را خاموش کنم؟» «خاموش کن. وای ممکن است، امشب "نرگس" را از دست بدهم.» «آخر بابا این سریال مزخرف هم دیدن دارد؟» « من خیلی دوست‌اش دارم. خیییلی.» «می‌گویند روزها هم تکرار می‌شود.» «آره. فردا هم صبح نشان می‌دهند، هم غروب. صبح که سرکارم. غروب حتمن می‌بینم.» در می‌زنند. همسایه‌ی پایین آمده و می‌گوید، آب به دیوار حمام‌شان نشت کرده. شماره تلفن صاحب‌خانه را می‌خواهد. پرستو می‌گوید، ندارد. باید بگردد، پیدا کند. همسایه می‌گوید:«پس من شب دوباره می‌آیم. می‌ترسم تا صبح دیوار بترکد.» پرستو می‌گوید: «اگر پیداکردم، چشم.» می‌گویم:« چرا ندادی؟» می‌گوید: «خُب اگر امشب زنگ بزند و قرار بشود صاحبخانه فردا لوله‌کش بیاورد، بگویم تو کی هستی؟ یک مرد ِ تنها، توی خانه‌ای که در اجاره‌ی یک زن ِ مجردست و تازه دوستاش هم قاچاقی و موقت پیش‌اش زندگی می‌کند؟» «اِی داد! پس حالا چکار کنیم؟ یعنی من باید فردا صبح ساعت شش با تو بیدار بشوم؟ کجا بروم؟» « نه بابا! درستش می‌کنم. حالا کو تا فردا.» دیگر یادگرفته‌ام که این‌جا لازم نیست خیلی دقیق باشی. به قول خودشان: خدا بزرگ است. مجلات ِ متعدد ِ خانوادگی را که روی میز پخش و پلا هستند، ورق می‌زنم و به گله‌گذاری‌هایش از هژبر گوش می‌دهم که خسیس و بیمار و چه و چه‌هاست. نیم ساعته غذا را حاضرمی‌کند و می‌گوید:« من باید بروم حمام و حاضر بشوم. خیار و گوجه توی یخ‌چال است. سالاد هم اگر خواستی خودت باید ترتیب‌اش را بدهی.» تشکرمی‌کنم و کامپیوترم را روشن می‌کنم. خوش‌حالم که حالا می‌توانم دو سه ساعتی خلوت کنم. ساعت هشت و ده دقیقه زنگ ِ در او را صدا میزند. بفهمی نفهمی آرایش کرده. همان‌طور که دارد روسری‌اش را می‌بندد، می‌گوید:« خُب من رفتم. نه در را باز کن و نه به تلفن جواب بده. زود برمی‌گردم.» «خوش بگذرد.» «با کی؟ با این ایکبپری که نمی‌خواهم سر به تن‌اش باشد؟ بدم میاد ازش. خیییلی. اما چه کنم که فعلن لازمش دارم.» حالا من مانده‌ام و یک خانه و یک شکم خالی. کتره‌ای یک سی دی می‌اندازم توی دستگاه و می‌روم آشپزخانه تا سالاد درست کنم. سایه‌ام را روی دیوار خانه می‌بینم. خیار را ریز می‌کنم و دارم گوجه فرنگی برمی‌دارم که می‌شنونم زنگ در را می‌زنند، نه از پایین، از همین ِ دم ِ در ِ آپارتمان. دست‌پاچه می‌دوم دستگاه را خاموش می‌کنم. باید همسایه‌ی پایین باشد. می‌نشینم روی مبل و یک سیگار آتش می‌زنم و چشم به در می‌دوزم. بعد از این‌که دو سه بار هم با انگشت به در می‌زند، می‌رود. دوباره برمی‌گردم آشپزخانه. اما حواسم هست که این‌بار خم بشوم و توی آشپزخانه راه بروم، مبادا سایه‌ام بیافتد روی دیوار. بعد از شام تلفن هم دوبار زنگ می‌زند.
چند دقیقه از ده شب که می‌گذرد، من تازه موفق شده‌ام به کمک سکوت و شکم سیر و سیگار و چای از اضطراب بیرون بیایم. دوباره در می‌زنند. دو بار با زنگ و دوبار با تقه‌ی انگشت. نخیر! این مستاجر ِ پایینی دست‌بردار نیست. خیالم اما راحت است که دو ساعتی‌ست نه سایه‌ای دیده و نه صدایی شنیده. می‌گویم:«آنقدر بزن تا جانت دربیاید. در را بازکنم و بگویم کی هستم؟ مهمانی که نه میزبانش خانه هست و نه دوست ِ میزبانش؟» ناگهان کلید در قفل می‌چرخد و پرستو میآید تو. می‌گویم:« خُب پس چرا در می‌زنی؟ مگر خودت نگفتی در را باز نکن؟» می‌گوید:«گفتم در بزنم که بدانی من آمده‌ام.» «حالا خوش گذشت؟» «آره جان خودش. خیییلی. یه دونه پیتزا لُنبوندیم. خواهش تمنا می‌کرد که برگردم و من هم فقط گوش دادم. کسی زنگ نزد؟» « چرا گمان کنم این یارو پایینی هنوز منتظر ِ شماره تلفن است. یک‌بار آمد بالا، در زد که من باز نکردم. تلفن هم دوبار زنگ زد که گوشی را برنداشتم.» «ولش کن. فردا صبح گلشید را سرکار می‌بینم. می‌گویم خودش به صاحبخانه زنگ بزند. حالام می‌خوام "نرگس" مو ببینم.» من می‌روم توی آن یکی اتاق و در را می‌بندم تا کمی بنویسم . 
بعد که در را باز می‌کنم تا به دست‌شویی بروم، می‌بینم "نرگس ِ" پرستو تمام شده و او جلوی تلویزیون خوابش برده است.

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.