بیداری، آزادی

قلب ِ خفته، میان شعله‌ی کاغذپاره‌ها، می‌سوخت. دیوار تماشا می‌کرد و خیابان آه می‌کشید. اتوبوسی از راه رسید، مردی از آن پیاده شد. قلب ِ خفته‌ی نیم‌سوخته را برداشت، چون نوازدی در آغوشش کشید. با پشت دست به نرمی نوازشش کرد و گفت: «گفته بودم: بخوابی، می‌سوزی. بیدار شو دل ِ من!»
قلب چشم گشود و تپیدن آغازکرد.

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.