قلب ِ خفته، میان شعلهی کاغذپارهها، میسوخت. دیوار تماشا میکرد و خیابان آه میکشید. اتوبوسی از راه رسید، مردی از آن پیاده شد. قلب ِ خفتهی نیمسوخته را برداشت، چون نوازدی در آغوشش کشید. با پشت دست به نرمی نوازشش کرد و گفت: «گفته بودم: بخوابی، میسوزی. بیدار شو دل ِ من!»
قلب چشم گشود و تپیدن آغازکرد.