دلم را گمکردهام. میروم ادارهی اشیاء پیداشده. پرسشنامهای میدهند دستم تا پرکنم. باید مشخصات ِ دقیق ِ دلم را بنویسم و محل و تاریخ ِ تا حد ممکن ِ دقیق ِ گمشدناش را. شبیه پرسشنامهای است که برای درج ِ آگهی ِ «مژدگانی به یابنده» در روزنامه پرکرده بودم.
پس از چندی جستجو در کامپیوتر ِ مرکز میگویند:«متاسفیم. تا امروز دلی با این مشخصات به این دایره تحویل داده نشده است. در صورت پیداشدناش به شما اطلاع میدهیم.»
دارم ناامید از اداره میآیم بیرون که مردی میزند روی شانهام:«ناراحت نباشید، گمشدهتان پیدامیشود. سایهام مرا از دوران کودکیام گم کرده بود. دیروز برایم نامه نوشتند که سایهات به ادارهی اشیاء گمشده مراجعه و خودش را معرفی کرده. برای دریافتش میتوانم به ادارهشان مراجعه کنم.» به سایهاش که خوش و خندان کنارش ایستاده، اشاره میکند و ادامه میدهد:«میبینید؟ از این به بعد همراه من است.» به او و سایهاش تبریک میگویم و اضافه میکنم:« من که نمیتوانم "ناراحت" بشوم. دلم گم شده.» میگوید:« خوشحال باشید که دل ندارید.» میگویم: «شما انگار متوجه نیستید، من "خوشحال" هم نمیتوانم بشوم. دل ندارم. میفهمید؟» «اوه، بله. تازه فهمیدم. اما باز جای شکرش باقیست. خودتان را بگذارید جای آنهایی که زادگاهشان را گم کردهاند یا آنها که تولدشان را گم کردهاند. تازه برخی عشقشان را گم کردهاند، برخی خودشان و حتا بعضی مرگشان را. من کسی را میشناسم که یک عمر است دنبال مرگش میگردد.» حق دارد. خیلیها را دیده بودم که دلشان را گم کرده بودند یادلشان دزدیده شده بود. اما با این وجود تا آخرین لحظهی عمرشان زندگی کردهاند و میکنند. بیدل، عشق یا به عنوان سایهی بیصاحب میشود زندگی کرد، اما بدون مرگ؟!
دست ِ مرد ِ تازه سایهیافته را میفشارم و به خاطر دلداریاش تشکرمیکنم.