یادم میآید، تازه دو سه ماه بود که آمده بودیم آلمان و شوق یادگیری ِ هرچه زودتر زبان داشت ما را میکٌشت. یک آقا مجیدی بود، که در ایران صافکار بود. طفلک به خاطر هواداری از یکی از سازمانهای سیاسی آن وقت مجبور شده بود، فرارکند. این آقا مجید، پیش ِ ما آشخورها، خیلی پُز زبانش را میداد. ما هم باورمان شده بودیم. خُب مثلن برای خریدن سیگار مجبور بودیم برویم سراغش. ما فقط یک "گوتن تاگ" (روز بخیر، سلام) یادگرفته بودیم که گاهی آن را هم نمیگفتیم. از ترس اینکه مبادا طرف ِ آلمانیات خیال کند زبان بلدی و برگردد یک چیزی بگوید و تو نفهمی. این موجب آبروریزی ِ وحشتناکی ِ پیش خودت میشد. پس به یک "هلو" قناعت میکردیم. خلاصه یک روز از این آقا مجید پرسیدیم: «مجیدجان "دروغ" به آلمانی چه میشود؟» کمی پشت گوشش را خاراند و با جدیت ِ یک زبانشناس و پژوهشگر ِ فرهنگی گفت: «آلمانیها چون دروغ نمیگویند، این کلمه را ندارند. » اما ما خیلی هم سادهلوح نبودیم. خُب ما هم مثلن فراری بودیم، گیریم یک جور دیگر. پس دست برنداشتیم و گفتیم: «این که نمیشود آقا مجید. گیریم آلمانی خودش دروغ نمیگوید. اما متوجهی دروغ دیگری که میتواند بشود. بعد این را چطور می گوید؟» آقامجید هنوز نمیتوانست بگوید: « اگر مضمون این این بحث را به کونتکست ِ فرهنگی ِ اروپا ببریم،...» یا « هستند و بودند اقوامی ابتدایی که کلمهی "مالکیت|" را نمیشناسند و پس...» یا «نیچه میگوید: اخلاق به معنای اِتیک واژه...» یا « بیش از چندین قرن از رنسانس ِ فرهنگی در اروپا میگذرد، در جریان این پروسه که بحث ِ خاص خودش را دارد...» یا « امروزه همهی تعاریف اخلاقی باژگونه شدهاند...» و یا چیزهایی دیگر از این قبیل، گفت: «حالا بعدن که خودتون زبان یادگرفتین، میفهمین.»
کامنتدانی را بستم. بزدلان و حقیران داشتند آلودهاش میکردند. از این به بعد اگر کسی چیزی میخواهد بگوید، میتواند ایمیل بزند، چنانکه تا امروز بسیاری این کار را کردهاند و میکنند. توجیه روشنفکرانهاش هم میشود این: «گفتمان بین ِ نویسندهی این سایت و خوانندگاناش امری است جاری و ساری تنها بین این دو. پس به احترام و رعایت ِ حریم خصوصی ِ خود و دیگران، پژواک را بستم، تا دادوستدهای فرهنگی و بیفرهنگی علنی نشود.»