میگوید: «فلانی از دست شوهرش به خانهی زنان پناهنده شده.» میگویم: «غیرت و تعصب و ناموسپرستی ِ مرد ِ ایرانی را هیچ ملتی در دنیا ندارد.»
اول نگاه کنید به این یادداشت ِ خانم شهلا شر ف در وبلاگش و بعد نگاه کنید به این یادداشت آقای مسعود صدیقیان در شهروند. بیانصاف یک کلمه هم پس و پیش نکرده!
آشپزباشی ِ عزیز در یکی از پستهایش به مقالهای از آقای هوشنگ اسدی اشاره دارند که در آن آمده:
...شاه آن جوانی است که شعر هم میگويد، نمايشنامه هم مینويسد و در شهری از آلمان برای گذران زندگی تاکسی میراند...
این شبه برای آشپزباشی پیش آمده که نکند شخص مورد نظر ِ آقای اسدی من باشم:
جائي از اين مقاله اشاره دارد به شخصي که بر اساس توصيفات ميتواند همين ناصر غياثي خودمان باشد. آقاي اسدي (نويسندهي مقاله) را نميشناسم اما چنين برداشتي هم از ناصر غياثي ندارم. لااقل در حد خوانندهي وبلاگش در اين چند ماهه! خلاصه اسباب تعجبم شد. حالا شايد هم کس ديگري منظورش بوده...مطمئن نيستم.
جهت رفع شبهات احتمالی در پست آشپزباشی باید بگویم: من آقای هوشنگ اسدی را نمیشناسم و گمان نکنم که ایشان هم مرا بشناسند. با این وصف اما، چند توضیح ضروری است. یک: من شاعر نیستم. دو: نمایشنامهنویس هم نیستم. سه: از یک سال و نیم گذشته تا امروز که این پست را مینویسم، در شهر مهربان ِ هایدلبرگ زندگی میکنم و دیگر تاکسی نمیرانم و تا ابد نیز نخواهم راند، حتا اگر قرار باشد از گرسنگی بمیرم.
فراخوان برای کمک مالی به آرش سیگارچی
آرش سیگارچی، سردبیر ِ پیشین ِ روزنامهی «گیلان امروز» در سال 1383 در پی مبارزات آزادیخواهانهاش پس از احضار و بازداشتهای پیاپی، پس از انتشار مقالهای پیرامون کشتارهای سال 67، دستگیر و ابتدا به 14 سال زندان محکوم شد. این حکم در دادگاه تجدید نظر به 3 سال تقلیل یافت. سال گذشته اشکان سیگارچی، برادر آرش، که پیگیر کارهای آرش بود، در یک تصادف رانندگی جان خود را از دست داد. چندی پیش، پس از آنکه آرش زخمهایی در زبان مشاهده میکند، پزشکان بیماری ِ او را سرطان بدخیم زبان تشخیص میدهند. معمولن افراد مسن که در مصرف سیگار و الکل زیادهروی میکنند، مبتلا به این نوع از سرطان میشوند. اما نگرانی و استرس نیز سیستم ایمنی بدن را به شدت ضعیف میکند و از آنجا که آرش از سه سال گذشته پیوسته در شرایطی بهسر میبرد که جان و روان ِ هر انسانی را به چالش میکشد، مبتلا شدناش به چنین بیماری ِ خطرناکی چندان جای تعجب ندارد. بهبود آرش، علاوه بر درمان ِ پزشکی، بسته به شرایطیست که در آن بهسر میبرد. امروز نگرانی و فشار ِ مالی ناشی از مخارج سنگین درمان در ایران نیز مانع ِ بزرگی در روند ِ بهبود ِ آرش شده است. چه بسا عامل روانی به همهی مبارزات آرش نقطهی پایانی ببخشد.
مخاطب این فراخوان دوستانی هستند که در خارج از کشور زندگی میکنند. آرش و خانوادهاش به اندازهی کافی تاوان نابسامانی در آن ویرانه را پس دادهاند. کمک مالی به آرش یکی از شیوههای امید بخشیدن به او و سبک کردن بار ِ نگرانی ِ ناشی از تأمین هزینههای کمرشکن درمان است. ما که تحت فشارهایی که روح هموطنانمان را در داخل شکنجه میدهد، زندگی نمیکنیم، میتوانیم با پرداختن مبلغی هرچند کم سهمی کوچک در مبارزه برای تسریع ِ پروسهی بهبودی ِ آرش به عهده بگیریم. قدمی کوچک برداریم برای بهبود جوانی که شجاعانه در راه دفاع از حقوق بشر زبان ما شد و خواستههای دمکراتیک ِ ما را بر قلم راند. کمک کنیم تا این زبان شجاع و بیپروای ما، باز هم حرف بزند.
با کلیک کردن روی لوگوی "Make a Donation " میتوانید کمک ِ مالی ِ خود را به شماره حسابی که در آلمان باز شده واریز کنید و یا با کیلک کردن روی لوگوی "ایستاده چون شمع" وارد وبلاگ آرش شوید. کارمزد حوالهی پول از طریق Pay-Pal بسیار ناچیز و استفاده از این بانک اینترنتی کار بس سادهایست. گزارش ِ مبلغ موجود در حساب متعاقبا به اطلاع عموم میرسد و ایمیل زیر برای پاسخ به پرسشهای احتمالی است.
Help.arash@gmail.com
پیشاپیش سپاسگزاریم.
چنانچه مایل به درج لوگوها در وبلاگ تان هستید، لطفن با ایمیل Help.arash@gmail.com تماس بگیرید.
رویاهایم گاهی داستانهایم را تحت تاثیر قراردادهاند، حتا اگر خیلی به ندرت. در رمانم «آونگ ِ فوکو» میگذارم که جاکوبو بلبو، ویراستار انتشارات، یکی از رویاهای مربوط به ترس مرا از سربگذارند: در شهر غریبی هستم، شهری که در واقع خیال میکنم خوب میشناسماش. میدانم اگر به خیابان سمت راست بپیچم، به ناحیهای میرسم که از آن خیلی خوشم خواهد آمد. اما مشکل این است که دیگر نمیتوانم آنجا را پیدا کنم. ادامه در رایو زمانه
در خبر است که تن ِ لت و پارشدهی «تاکسینوشت دیگر» از وزارت ِ محترم ارشاد، بخش سانسور برگشته است. هنوز به رویت من نرسیده البته. اما آنطور که از احوالاتش حکایت میکنند، به گمانم، با عنایت به اوضاع ِ جوٌی ِ حاکم، بگذارماش در ِ کوزه بهتر است. تا یکی دو سال دیگر، چنانچه هوا بدتر نشود، اگر زنده بودم، برای مصرف عموم، اعم از عام و خاص، کم مایه و میانمایه و پرمایه و دیگرمایه ها، دوباره عرضه کنم. چنین مباد!
زنی ایرانی، سی و هفت ساله، فارغالتحصیل ِ رشتهی طراحی ِ دانشگاه تهران، گرافیست، طراح لباس و روی جلد کتاب، که از همسرش جداشده، عاشق مردی از سرزمینی دیگر میشود و به دنبال عشق برای زندگی پا به سرزمینی تازه میگذارد...معرفی کتابی از پارسوآ باشی «خیابان نیلون» در رادیو زمانه
میگویی، بحران داری. اما اگر از تو بپرسند: « چه بحرانی؟ » نمیدانی. و اتفاقن همین «ندانستن» است، كه علتالعلل بحران توست. میدانی كه بحران تو از این است كه «نمیدانی» و میخواهی، سرانجام پس از آنهمه سرگشتگیها، پرسه زدنها درحال وهواهای متفاوت و متعدد، ازسیاست گرفته تا هنر، سرانجام «بدانی». كمی كه بحرانت اوج گرفت، گویا ناگهان آن گمشدهی سالهای عمر، پیدامیشود: درمییابی كه میخواهی «باشی». پس شروع میكنی به تماشای خود؛ میبینی كی وكجا خودتی وكی و كجا ماسك برچهره داری؛ میبینی چقدر كم خودتی. آنگاه درمییابی كه درتمام این سالها ازخودت تراشیدهای و به وطن و حزب و سازمان و گروه و دوست و خانواده دادهای، به دیگران آنقدر كه تقریبن چیزی از تو باقی نمانده است. به خودمیآیی و از آشنا شدن با چنین موجودی، یكه میخوری:“این منم؟” و میبینی كه دیگر نمیخواهی اینگونه باشی. میخواهی ازاین پس خودت را دوست داشته باشی و تنها برای خودت «فداكاری كنی»، بیشتر مال خودت باشی تا مال این و آن. كمی كه تمرین میكنی میبینی چه خوب و آرامبخش است خودبودن. ازاین كشف به وجد میآیی و میخواهی آن را فوران به نزدیكترین آدمی كه میشناسی اعلام كنی: “ببین من چه دارم میبالم، چه چیزها بر من روشن شده.” اما صدایت پژواك نمییابد. كمی به یاس نزدیك میشوی. اگر از خودت مواظبت نكنی، میروی،سر از ناكجاآبادها درمیآوری: از میكدهها، از مخدرات، ازكار ِ طاقتفرسا، ازعلی بی غمی. برخی سقوط میكنند و دیگربرنمیگردند. گمشدهشان را نیافتهاند. كم طاقت بودند یا كم دانش و درغلطیدند. برخی نیز با نخستین هشدار هشیارمیشوند، به خود میآیند. شروع میكنند به سازمان دادن خود، میدانند كه میتوانند.
ابتدا در صدد پاسخ به این پرسشی که: «من كیستم؟»، و همزمان نیز آرام آرام به این پرسش نیز باید پاسخ بدهی كه:«چگونه میخواهم باشم؟» و سپس این پرسش را روشنتر درپیش داری: «چگونه دوست دارم باشم؟»، بعد میرسی به: «چگونه میتوانم باشم.». از این پس ‹خوب› و ‹بد›، ‹زشت› و ‹زیبا› تعاریف تازهای میطلبند.
و باری حلال مشكلات طرح این پرسش و سپس كوشش برای یافتن پاسخ است.
زندگیات جلا مییابد و رنگ میگیرد.
همآغوشی، غار ِ گرم و روشنیست که گاه از فرط ِ تنهایی به آن پناه میبریم و گاه تا پژواک ِ «دوستت دارم» را در آن بشنویم.
میشاییل مثل بیش تر آلمانیها قد ِ بلندی دارد و چهارشانه است. موهای بورش را همیشه میاندازد روی شانههایش و مواظب است هر دو شانه و پشتاش را باهاشان بپوشاند. به ندرت میبنددشان. تمام سوراخ سنبههای خانهاش را با کتاب پوشانده، حتا یک قفسه کتاب هم گذاشته در حمام- توالت. میشائیل تمام شغلهای کلاسیک ِ بوهمها را داشته: از رانندگی کامیون و کارگری در کارخانه و نامهرسان پست بگیر تا ظرفشوریی. چهارسال پیش، به قول خودش «در پروسهی مبارزه برای رهایی ِ خلقهای تحت ستم» زبان و ادبیات آمریکایی و فرانسه را تمام کرد، بعد از آن دو ساله دکترای زبانشناسی گرفت و بلافاصله شروع به تدریس در دانشگاه کرد. یک ماه پیش چهارمین ترجمهاش از انگلیسی درآمده. میشائیل عاشق نوآم چامسکی است.
امشب سی و هشت سال را پشت سرگذاشته است. یک تیشرت سفید پوشیده که رویش نوشته شده: «ابو جمال را آزاد کنید». نیم ساعتی است دارد با دوتا از دانشجوهایش که دعوتشان کرده، آبجو میخورد و حرف میزند. آبجوخور قهاری است، شراب را هم خیلی خوب میشناسد. چون آسم دارد، سیگار نمیکشد، اما جوینت که ببیند امان نمیدهد. همیشه میگوید: «بهترین دارو برای آسم، گراس است». میآید طرف من، شیشهی آبجو را میدهد دستم و میگوید:
- تشنه نمانی. تا در شب تولدم یک سیگار برایم بپیچی، بگو ببینم ترجمهی کتاب را تمام کردی؟
- با کمال میل. بله، تمام کردهام، قراردادش هم امضاء شده.
- کی درمیآید؟
- با خداست.
- کتابی که میگفتی نوشتهای چی؟
- آنهم تمام شده و قرارداد بستهام.
- این یکی کی درمیآید؟
- آن هم با خداست.
- لطفن برایم توضیح بده "با خداست" یعنی چه!
- "باخداست" یعنی کتاب باید اول باید برود دایره ی سانسور وزارت فرهنگ بعد با یک لیست برگردد. حذفشدنی ها حذف بشود، اصلاحشدنیها اصلاح و دوباره برگردد به دایرهی سانسور.
- فرهنگ و سانسور؟
- خٌب اسم وزارت فرهنگ ِ کشورمان، وزارت "ارشاد" است. این اسم به سختی قابل ترجمه است. میشود به "وازرت راهنمایی"، "آموزش"، "نشاندهندهی راه راست" و چیزهایی در این مایه ترجمهاش کرد. خلاصهاش میشود همان کاری که شبان با گوسفندانش میکند. ما ایرانیها هم فرهنگ ِ سانسور داریم و هم سانسور فرهنگ. همیشه داشتهایم، در تمام طول تاریخمان. میبینی که با این اوصاف میشود «سانسور» و «فرهنگ» کنار هم بنشینند. مگر نه؟
سیگار را میدهم دستاش.
- ممنون. بله، اینطور که تو میگویی، میشود. داشتی میگفتی. بعد؟
فندک را از من میگیرد.
- آبجویت را بخور.
یک جرعه میخورم:
- بعد اگر شانس بیاوری، مجوز میگیرد. اگر شانس نیاوری و مجوز نگیرد، دوباره برمیگردانداش تا اصلاحشدنیها، اگر درست اصلاح نشدهاند، یکبار دیگر اصلاح بشوند. باز برای مجوز برود دایرهی سانسور وزارت ِ شبانی. آنقدر میرود و برمیگردد تا مجوز بگیرد. مجوز که گرفت، میرود چاپخانه، چاپ بشود. بعد مامور ارشاد میآید تحویل بگیرد، یعنی تعداد و محتوا را کنترل بکند و سرانجام اجازهی ترخیص یا پخش صادر بشود.
- و اینهمه چقدر طول میکشد؟
- شش ماه تا دو سال. شاید هم تا خدا میداند چقدر.
- من نمیفهمم. چرا؟
- من میفهمم.
گابی، دوست دختر میشاییل، میآید طرفمان. سیگار را از دستاش میگیرد، پکی میزند و برمیگرداند. خبرنگار یکی از تلویزیونهای محلی است و در شهر همسایه زندگی میکند:
- آقایان ِ نویسنده و مترجم و زبانشناس و مبارز و استاد دانشگاه و غیره! کافی است!
گردنش را کج میکند، توی صورت میشائیل میخندد و دستاش را میگیرد:
- به یک زن ِ خبرنگار ِ تنها افتخار رقص میدهی؟
میشاییل بغلش میکند و لبهایش را میبوسد. همانطور که دارد سیگار را زیر پایش له میکند، میگوید:
- چه افتخاری بالاتر از این، گنج ِ من.
بعد رویش را به من میکند، میگوید:
- این را باید بعدن برایم توضیح بدهی. من هم میخواهم بفهمم.
میگویم: «عمرن اگر بفهمی میشاجان، عمرن.» میگویم:
- حتمن. فعلن برو برقص!
یک جرعهی دیگر از آبجویم را میخورم و از خودم میپرسم: «فهمیدن یعنی چه؟»
حمید، میزبان تهرانیام، صاحب ِ یک شرکت بزرگ ِ واردات است. ساختمانی دو طبقه در بالای شهر دارد، که در طبقهی بالای آن زندگی و در طبقهی پاییناش کار میکند. تنها شبی را که به تهران برمیگردم، تا به اصفهان بروم، در خانهی او میخوابم. فردا صبح وسایل ِ مورد نیازم را برمیدارم و بقیهی چیزها از قبیل ِ پاسپورت و بلیط و پول و مقداری مدارک ِ دیگر را در خانهی او میگذارم و راهی اصفهان میشوم. اصرار زیادی دارد، هر وقت برگشتم تهران، در خانهی او مستقر بشوم. میگویم: «من ترجیحن به خانهی دوستانم میروم. هوا گرم است و زن و بچهات معذب میشوند.» میگوید:« این حرف را نزن که من حسابی دلخور میشوم. یعنی میخواهی بگویی آن چند روزی که ما برلین بودیم، زن و بچهات معذب بودند؟؟!! دیدهای که، خانهی ما الحمدالله بزرگ است. یک اتاق با تخت و میزتحریر و صندلی و خط اینترنت ِ DSL در اختیار توست. محال ِ ممکن است بگذارم جای دیگری بروی، مگر اینکه مرا قابل ندانی. پیشنهاد ِ اغواگرانهای است. از اصفهان هم مستقیمن برمیگردم رشت.
ادامه این مطلبنمیدانم چطور سر از اینجا درآوردهای، مشتری ِ دایمی هستی یا گذری، دوستی یا دشمن. هر که هستی، بیا در این دو سه دقیقهای که اینجایی، بیخیال ِ فرانتسوبل و فرهنگپروری و مصاحبه و ادبیات ِ ناب بشویم و یک حکایت از عبید بخوانیم، که همهی اینها را در حکایاتش دارد. موافقی؟
خانمی به اسم شبنم آذر که مدعی ِ دبیری ِ صفحهی ادبیات روزنامهی «آینده نو» هستند، در پیامی که گذاشتهاند، قلمفرسایی فرمودند که در خور ِ پاسخی بیش از آنچه میآید، نیست. به شیوهی خودم بلندخوانیاش کردهام:
1.جناب آقای غیاثی،دلیل پذیرش این مصاحبه از سوی من ،برای انتشار در صفحه ادبی روزنامه آینده نو که دبیری آن را به عهده دارم ،در ابتدامعرفی شما از سوی همکار ارجمندم جناب آقای مختاریان بود.(سرکار خانم آذر! یعنی میخواهید مثلن در پرده بفرمایید، که پارتیبازی فرمودهاید؟ اگر چنین بوده، از هر منظر که نگاه کنیم، کار خبطی فرمودهاید. من آقایی به اسم مختاریان را نمیشناسم. اما از ایشان بابت معرفی ِ من به شما، که «دبیر صفحه ادبی روزنامه آینده نو» باشید، به شدت دلخورم. کس دیگری را نمیشناختند ایشان؟ بااین وجود کاش مینوشتید این معرفی در چه حد بوده و چگونه که شما را به چاپ گفتگو ترغیب کرده بود. محض اطلاع ِ نه شما، بلکه آنهایی که این سطرها را میخوانند، میگویم:ایران که بودم، دوستم آقای صلاح الدین کریم زاده گفتند: «آقای اسدالله امرایی خواستند تا ایران هستی با "آینده نو" مصاحبه کنی». گفتم:«ممنوم از شما و آقای امرایی که همیشه به من لطف داشته اند. اما من یک مصاحبه کردهام.» حالا از بخت بد آن مصاحبه نصیب روزنامهای شد که خانمی به اسم شبنم آذر دبیر صفحهی ادبی آن هستند.) 2. پذیرش انتشاراین مصاحبه در حالی بود که این گفتگو در جریان برنامه چاپ گفتگو با نویسندگان،مترجمان و شاعران ایرانی مقیم خارج از کشور به دلیل توجه خاص من به ادبیات مهاجرت (من از طرف خودم، از توجه خاص شما به ادبیات مهاجرت، مسرور و مدیون و مغبونم. با این تلاشهایی که در این راستا مبذول میدارید، خداوند سایهی توجه شما را از سر ادبیات مهاجرت کم نکند.)،قرار داشت (یادتان باشد الان دارید چه میگویید: "این گفتگو در برنامه چاپ ... قرارداشت) که البته در لیست من نام هایی چون بهمن فرسی،سروش حبیبی ،بهمن فرزانه و...قرار داشت که پیش از این ،گفتگوهای این بزرگان در صفحه ادبیات آینده نو با ویرایش این جانب و بدون هیچ گلایهای از سوی مصاحبه شوندگان منتشر شد.(یعنی میفرمایید چون این «بزرگان» گلایهای نکردهاند، من هم اعتراض نکنم؟ از بزرگان بیاموزم؟) _ باید تاکید کنم (اینجوری حرف نزنید خانم! من میترسم) که نام شما را در این لیست نگنجانده بودم (نگفتم یادتان باشد؟ شما که در همین جملهی قبلی گفتید: " این گفتگو در برنامهی چاپ گفتگو ...قرار داشت) چرا که کتاب شما در ایران و در میان خوانندگان حرفهای داستان نتوانست جایگاه مورد انتظار را کسب کند. (اول اینکه «کتابها» و نه «کتاب». معلوم میشود، یا همکارتان مرا خوب معرفی نکرده، یا شما به عنوان دبیر ادبی صفحهی ادبیات روزنامهی نو، قدری کم دقت تشریف دارید. دو دیگر ضمن اینکه مرحمتن روشنگری میفرمایید«خوانندگان حرفهای» چه جور خوانندگانی هستند، نمایندگانشان را چگونه و کجا به شما تفویض کردهاند، این را هم بفرمایید که "جایگاه مورد انتظار" ِ شما را چگونه باید کسب کرد، تا چاپ مصاحبهی بدون حذف در رزونامه به تصویب شخص شخیص شما برسد. سوم اینکه بفرمایید، اگر آنگونه است که شما میفرمایید، پس چرا مصاحبه را چاپیدید؟ 3.ارزش مصاحبه شما برای خوانندگان ایرانی (خواهشن سخن گوی خوانندگان نشوید لطفن و عجالتن به همان "دبیری صفحه ادبی روزنامه آینده نو" اکتفا بفرمایید) پس از آشنایی با شما و نوشتههایتان صرفا محدود میشد به آگاهی یافتن از حال وهوای نویسندگانی که مقیم کشوری دیگر میشوند و دغدغههایی که از سر و دل میگذرانند ( با "گذراندن دغدغه از سر و دل" مفهومسازی فرمودید ها)، که به طبع این موضوعات میتوانست از زبان هر اهل قلم دیگری هم شنیده شود (نه دیگر نشد! وقتی از یک طرف کتابهای من "در ایران و در میان خوانندگان حرفهای داستان نتوانست جایگاه مورد انتظار را کسب کند" و از طرف ِ دیگر " آگاهی یافتن از حال وهوای نویسندگانی که مقیم کشوری دیگر میشوند و دغدغههایی که از سر و دل میگذرانند...میتوانست از زبان هر اهل قلم دیگری شنیده شود"، پس دیگر چه نیازی به چاپ ِ مصاحبهی من بود؟ دم خروس یا قسم حضرت عباس؟) و باید بگوییم که این وجه مصاحبه مرا متقاعد]کرد[ (پس چاپ گفتگوی مرهون سادهلوحی ِ شماست که به سادگی متقاعد میشوید) که از گفتگوی طولانی شما با آقای پور محسن با حذف پاسخهایی که به حاشیه کشیده شده بود (پس اعتراف دارید که حذف فرمودهاید، بله؟ البته نه فقط پاسخ بلکه پرسش و پاسخ را حذف فرمودهاید. حالا بفرمایید آیا نباید به آقای مجتبی پورمحسن یا به من میفرمودید که میل و اراداهی شما بر "حذف پاسخهایی که به حاشیه کشیده شده بود " قرارگرفته؟)،یک صفحه از روزنامه را به آن اختصاص دهم (کاش نمیدادید خانم، کاش نمیدادید. شما یک صفحه از روزنامه را به مصاحبه با من اختصاص دادهاید تا روزنامهتان فروش بیشتری داشته باشد یا اعتبار کسب کند، نه اینکه پارتیبازی فرموده بوده باشید یا لطفی به من فرموده نموده باشید.4.درباره توضیحاتی که شما درباره این مصاحبه نوشته اید نیز پاسخ به قسمت "الف" را بیشک تا به این جای متن دریافت کردهاید(نخیر، دریافت نکردهام. هنوز هم این پرسش من بیپاسخ مانده است که:«چرا بدون اطلاع من یا مصاحبهکننده سرخود و بنا به تشخیص خودتان و به نمایندگی از طرف خوانندگان ِ حرفهای داستان و دیگر فرهیختگان ِ ادبی، بخشهایی را، گیرم پاسخهایی در حاشیه، حذف فرمودهاید؟) و بی شک کسانی که متن کامل گفتگو را بخوانند درمییابد]"در مییابند" و نه "درمییابد"[که بخشهای کوچک حذف شده همه یا توضیح واضحات بوده ،یا به حاشیه رفته است (البته طبیعی است چون تشخیص توضیح واضحات یا حاشیهرویها، دربست از آن شماست. در این میان نه مصاجبهشونده اهمیتی دارد و نه مصاحبهکننده). البته به نظر میرسد شما انتظار داشتید که بیش از یک صفحه روزنامه آینده نو به این گفتگو اختصاص یابد (شما صاحب کراماتی مثل علم غیب هم هستید خانم؟) !5.پاسخ به قسمت "ب"را در پرسشی که برای مصاحبه کننده طرح میکنید (کدام پرسش؟) جستجو کنیدنه در خطاب به روزنامه آینده نو. (؟؟) چرا که بی شک شما باید مصاحبه را قبل از سپردن به انتشار، با مصاحبه کننده چک [م]ی کردید (باور بفرمایید "چک" کرده بودیم، آنکه "چک " نکرده بودید از قرار دبیر محترم و دانشمند ِ صفحهی ادبی روزنامهی آیندهی نو بوده است.) که شرط اخلاق حرفهای (عجب! چنین مفهومی به گوش شما خورده؟) برای جلوگیری از سوءتفاهمهای بعدیست (این همه فرمودید تا بفرمایید که همهاش "سوءتفاهمی" بیش نبوده؟) .6.آشنایی با فنون روزنامهٔنگاری این اختیار را به روزنامه نگار میدهد که برداشتی کلی از متن را درقالب تیتر انتخاب کند و این شاید پاسخی باشد به بند "ج" توضیحات شما.(من روزنامهنگار نیستم، اما نه کم مصاحبه خواندهام و نه کم مصاحبه کردهام. خوب است بروید این را از معلم روزنامهنگاریتان پبرسبد. اگر اینطور باشد، شما حرفی را در دهان ملت میگذارید، که نگفتهاند.) 7.آقای غیاثی فکر میکنم حالا بهتر است بیشتر به آنچه که "اخلاق حرفهای" نامگذاریاش کردهاید فکر کنید(خانم آذر، مطمئنم شما باید بنشینید سرجایتان و به اندازهی خودتان حرف بزنید و برای فکر من تعیین تکلیف نفرمایید. اوکی؟) و از ژستهای روشنفکری (به این میگویند، متوسل شدن به برچسبزدن تا "اعتراض" را به نام "ژست روشنفکری" قالب کنند) که صرفا برای بزرگنمایی نام خود (آخر باباجان، وقتی خود شمای ادبشناس که با "بزرگان" سروکار دارید و ادبیات مهاجرت از موهبت توجهی ویژهتان برخوردار است و غیرو، در روزنامهی کثیرالانتشار مصاحبهام را میچاپید، دیگر چه نیازی به بزرگنمایی؟) با زیر سوال بردن نام رسانهایست (اتهام نزنید خانم محترم! کسی رسانهای را زیر سئوال نبرده. فقط یکی پیداشده که رسانهای در اختیار دارد و اجازه نمیدهد رفتار غیرمتمدنانهای با او بشود. میفهمید این را؟) که با گذشت تنها107 شماره تاکنون نگاه جدی خود به "ادبیات ناب"(شما روزنامهنگار و ویراستارید یا ادبیات نابشناس؟ در قرن چندم بسر میبرید که هنوز از "ادبیات ناب" سخن میگویید؟) را اثبات کرده است ، (اگر برای من اثبات شده بود که روزنامهی شما "نگاه جدی به ادبیات ناب" دارد، به هیچ وجه من الوجوه با چاپاش در روزنامهتان موافقت نمیکردم.) فاصله بگیرید.(پایتان را به اندازهی گلیمتان دراز کنید خانم آذر! این راهنماییها و رهنمودها و پند و اندرزها را بروید جای دیگری خرج کنید خانم محترم!)
دکتر نوید کرمانی در مواخرهی ترجمهی آلمانی ِ مجموعه داستان ِ «مردی با کراوات سرخ»، از هوشنگ گلشیری می گوید.
ترجمه : ناصر غیاثی
در رادیو زمانه