جمعه 15 دی 85 :: 05.01.07 

خنده


نمی‌دانم چطور سر از این‌جا درآورده‌ای، مشتری ِ دایمی هستی یا گذری، دوستی یا دشمن. هر که هستی، بیا در این دو سه دقیقه‌ای که این‌جایی، بی‌خیال ِ فرانتسوبل و فرهنگ‌پروری و مصاحبه و ادبیات ِ ناب بشویم و یک حکایت از عبید بخوانیم، که همه‌ی اینها را در حکایات‌ش دارد. موافقی؟


شخصی امردی به خانه برد و درهمی به دستش نهاد و گفت: بخواب تا بر نهم. امرد گفت: من شنیده‌ام که تو امردان را می‌آوری تا بر تو نهند. گفت: آری عمل با من است و دعوا با ایشان. تو نیز بخواب و برو آن‌چه می‌خواهی بگوی.


روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.