پنجشنبه 21 دی 85 :: 11.01.07 

گفتگوهای من و میشاییل (1)


میشاییل مثل بیش تر آلمانی‌ها قد ِ بلندی دارد و چهارشانه است. موهای بورش را همیشه می‌اندازد روی شانه‌هایش و مواظب است هر دو شانه و پشت‌اش را باهاشان بپوشاند. به ندرت می‌بنددشان. تمام سوراخ سنبه‌های خانه‌اش را با کتاب پوشانده، حتا یک قفسه کتاب هم گذاشته در حمام- توالت. میشائیل تمام شغل‌های کلاسیک ِ بوهم‌ها را داشته: از رانندگی کامیون و کارگری در کارخانه و نامه‌رسان پست بگیر تا ظرف‌شوریی. چهارسال پیش، به قول خودش «در پروسه‌ی مبارزه برای رهایی ِ خلق‌های تحت ستم» زبان و ادبیات آمریکایی و فرانسه را تمام کرد، بعد از آن دو ساله دکترای زبان‌شناسی گرفت و بلافاصله شروع به تدریس در دانشگاه کرد. یک ماه پیش چهارمین ترجمه‌اش از انگلیسی درآمده. میشائیل عاشق نوآم چامسکی است.
امشب سی و هشت سال را پشت سرگذاشته است. یک تی‌شرت سفید پوشیده که رویش نوشته شده: «ابو جمال را آزاد کنید». نیم ساعتی است دارد با دوتا از دانشجوهایش که دعوت‌شان کرده، آب‌جو می‌خورد و حرف می‌زند. آب‌جوخور قهاری است، شراب را هم خیلی خوب می‌شناسد. چون آسم دارد، سیگار نمی‌کشد، اما جوینت که ببیند امان نمی‌دهد. همیشه می‌گوید: «بهترین دارو برای آسم، گراس است». می‌آید طرف من، شیشه‌ی آبجو را می‌دهد دستم و می‌گوید:
- تشنه نمانی. تا در شب تولدم یک سیگار برایم بپیچی، بگو ببینم ترجمه‌ی کتاب را تمام کردی؟
- با کمال میل. بله، تمام کرده‌ام، قراردادش هم امضاء شده.
- کی درمی‌آید؟
- با خداست.
- کتابی که می‌گفتی نوشته‌ای چی؟
- آن‌هم تمام شده و قرارداد بسته‌ام.
- این یکی کی درمی‌آید؟
- آن هم با خداست.
- لطفن برایم توضیح بده "با خداست" یعنی چه!
- "باخداست" یعنی کتاب باید اول باید برود دایره ی سانسور وزارت فرهنگ بعد با یک لیست برگردد. حذف‌شدنی ها حذف بشود، اصلاح‌شدنی‌ها اصلاح و دوباره برگردد به دایره‌ی سانسور.
- فرهنگ و سانسور؟
- خٌب اسم وزارت فرهنگ ِ کشورمان، وزارت "ارشاد" است. این اسم به سختی قابل ترجمه است. می‌شود به "وازرت راهنمایی"، "آموزش"، "نشان‌دهنده‌ی راه راست" و چیزهایی در این مایه ترجمه‌اش کرد. خلاصه‌اش می‌شود همان کاری که شبان با گوسفندانش می‌کند. ما ایرانی‌ها هم فرهنگ ِ سانسور داریم و هم سانسور فرهنگ. همیشه داشته‌ایم، در تمام طول تاریخ‌مان. می‌بینی که با این اوصاف می‌شود «سانسور» و «فرهنگ» کنار هم بنشینند. مگر نه؟
سیگار را می‌دهم دست‌اش.
- ممنون. بله، این‌طور که تو می‌گویی، می‌شود. داشتی می‌گفتی. بعد؟
فندک را از من می‌گیرد.
- آب‌جویت را بخور.
یک جرعه می‌خورم:
- بعد اگر شانس بیاوری، مجوز می‌گیرد. اگر شانس نیاوری و مجوز نگیرد، دوباره برمی‌گردانداش تا اصلاح‌شدنی‌ها، اگر درست اصلاح نشده‌اند، یکبار دیگر اصلاح بشوند. باز برای مجوز برود دایره‌ی سانسور وزارت ِ شبانی. آنقدر می‌رود و برمی‌گردد تا مجوز بگیرد. مجوز که گرفت، می‌رود چاپ‌خانه، چاپ بشود. بعد مامور ارشاد می‌آید تحویل بگیرد، یعنی تعداد و محتوا را کنترل بکند و سرانجام اجازه‌ی ترخیص یا پخش صادر بشود.
- و این‌همه چقدر طول می‌کشد؟
- شش ماه تا دو سال. شاید هم تا خدا می‌داند چقدر.
- من نمی‌فهمم. چرا؟
- من می‌فهمم.
گابی، دوست دختر میشاییل، می‌آید طرف‌مان. سیگار را از دست‌اش می‌گیرد، پکی می‌زند و برمی‌گرداند. خبرنگار یکی از تلویزیون‌های محلی است و در شهر همسایه زندگی می‌کند:
- آقایان ِ نویسنده و مترجم و زبان‌شناس و مبارز و استاد دانشگاه و غیره! کافی است!
گردنش را کج می‌کند، توی صورت میشائیل می‌خندد و دست‌اش را می‌گیرد:
- به یک زن ِ خبرنگار ِ  تنها افتخار رقص می‌دهی؟
میشاییل بغلش می‌کند و لب‌هایش را می‌بوسد. همان‌طور که دارد سیگار را زیر پایش له می‌کند، می‌گوید:
- چه افتخاری بالاتر از این، گنج ِ من.
بعد رویش را به من می‌کند، می‌گوید:
- این را باید بعدن برایم توضیح بدهی.  من هم می‌خواهم بفهمم.
می‌گویم: «عمرن اگر بفهمی میشاجان، عمرن.» می‌گویم:
- حتمن. فعلن برو برقص!


یک جرعه‌ی دیگر از آب‌جویم را می‌خورم و از خودم می‌پرسم: «فهمیدن یعنی چه؟»


روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.