چهارشنبه 27 دی 85 :: 17.01.07 

بحران


می‌گویی، بحران داری. اما اگر از تو بپرسند: « چه بحرانی؟ » نمی‌دانی. و اتفاقن همین «ندانستن» است، كه علت‌العلل بحران توست. می‌دانی كه بحران تو از این است كه «نمی‌دانی» و می‌خواهی، سرانجام پس از آن‌همه سرگشتگی‌ها، پرسه زدن‌ها درحال وهواهای متفاوت و متعدد، ازسیاست گرفته تا هنر، سرانجام «بدانی». كمی كه بحرانت اوج گرفت، گویا ناگهان آن گمشده‌ی سال‌های عمر، پیدامی‌شود: درمی‌یابی كه می‌خواهی «باشی». پس شروع می‌كنی به تماشای خود؛ می‌بینی كی وكجا خودتی وكی و كجا ماسك برچهره داری؛ می‌بینی چقدر كم خودتی. آنگاه درمی‌یابی كه درتمام این سال‌ها ازخودت تراشیده‌ای و به وطن و حزب و سازمان و گروه و دوست و خانواده داده‌ای، به دیگران آن‌قدر كه تقریبن چیزی از تو باقی نمانده است. به خودمی‌آیی و از آشنا شدن با چنین موجودی، یكه می‌خوری:“این منم؟” و می‌بینی كه دیگر نمی‌خواهی این‌گونه باشی. می‌خواهی ازاین پس خودت را دوست داشته باشی و تنها برای خودت «فداكاری كنی»، بیش‌تر مال خودت باشی تا مال این و آن. كمی كه تمرین می‌كنی می‌بینی چه خوب و آرام‌بخش است خودبودن. ازاین كشف به وجد می‌آیی و می‌خواهی آن را فوران به نزدیك‌ترین آدمی كه می‌شناسی اعلام كنی: “ببین من چه دارم می‌بالم، چه چیزها بر من روشن شده.” اما صدایت پژواك نمی‌یابد. كمی به یاس نزدیك می‌شوی. اگر از خودت مواظبت نكنی، می‌روی،سر از ناكجاآبادها درمی‌آوری: از می‌كده‌ها، از مخدرات، ازكار ِ طاقت‌فرسا، ازعلی بی غمی. برخی سقوط می‌كنند و دیگربرنمی‌گردند. گم‌شده‌شان را نیافته‌اند. كم طاقت بودند یا كم دانش و درغلطیدند. برخی نیز با نخستین هشدار هشیارمی‌شوند، به خود می‌آیند. شروع می‌كنند به سازمان دادن خود، می‌دانند كه می‌توانند.
ابتدا در صدد پاسخ به این پرسشی که: «من كیستم؟»، و هم‌زمان نیز آرام آرام به این پرسش نیز باید پاسخ بدهی كه:«چگونه می‌خواهم باشم؟» و سپس این پرسش را روشن‌تر درپیش داری: «چگونه دوست دارم باشم؟»، بعد می‌رسی به: «چگونه می‌توانم باشم.». از این پس ‹خوب› و ‹بد›، ‹زشت› و ‹زیبا› تعاریف تازه‌ای می‌طلبند.
 و باری حلال مشكلات طرح این پرسش و سپس كوشش برای یافتن پاسخ است.
زندگی‌ات جلا می‌یابد و رنگ می‌گیرد.


روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.