سفرنامه (4)

حمید، میزبان تهرانی‌ام، صاحب ِ یک شرکت بزرگ ِ واردات است. ساختمانی دو طبقه در بالای شهر دارد، که در طبقه‌ی بالای آن زندگی و در طبقه‌ی پایین‌اش کار می‌کند. تنها شبی را که به تهران برمی‌گردم، تا به اصفهان بروم، در خانه‌ی او می‌خوابم. فردا صبح وسایل ِ مورد نیازم را برمی‌دارم و بقیه‌ی چیزها از قبیل ِ پاسپورت و بلیط و پول و مقداری مدارک ِ دیگر را در خانه‌ی او می‌گذارم و راهی اصفهان می‌شوم. اصرار زیادی دارد، هر وقت برگشتم تهران، در خانه‌ی او مستقر بشوم. می‌گویم: «من ترجیحن به خانه‌ی دوستانم می‌روم. هوا گرم است و زن و بچه‌ات معذب می‌شوند.» می‌گوید:« این حرف را نزن که من حسابی دلخور می‌شوم. یعنی می‌خواهی بگویی آن چند روزی که ما برلین بودیم، زن و بچهات معذب بودند؟؟!! دیده‌ای که، خانه‌ی ما الحمدالله بزرگ است. یک اتاق با تخت و میزتحریر و صندلی و خط اینترنت ِ DSL در اختیار توست. محال ِ ممکن است بگذارم جای دیگری بروی، مگر این‌که مرا قابل ندانی. پیشنهاد ِ اغواگرانه‌ای است. از اصفهان هم مستقیمن برمی‌گردم رشت.

 دو روز مانده که از رشت برگردم تهران، زنگ میزنم. می‌پرسم: «حمیدجان، من پس فردا می‌خواهم بیایم تهران. هستید؟» « آره هستیم. یعنی...نه، نیستیم، می‌رویم شمال. اما مشکل ندارد. ما ساختمان را هیچ وقت خالی نمی‌گذاریم. وقتی نیستیم، خواهرزاده‌ام طبقه‌ی پایین، توی دفتر شرکت می‌خوابد. من با او هماهنگ می‌کنم. تو بیا.» «پس، روزها وقتی می‌خواهم بروم بیرون، کلید خانه را بدهم به خواهرزاده‌ات؟» «بله.» پس از این‌که محض احتیاط شماره‌ی موبایل ِ خواهرزاده‌اش را می‌گیرم، تشکر و خداحافظی می‌کنم و برایش سفر خوشی آرزو می‌کنم.


شب، ساعت یازده، وقتی می‌رسیم تهران، راننده می‌گوید: «آقا رفتی منزل، خودت را وزن کن.» می‌گویم: «چرا؟» می‌گوید: «آخر این‌قدر که تو توی راه ترس و هول خوردی، باید چند کیلویی وزن کم کرده باشی.» راست می‌گوید. برای رانندگی این‌جا صفتی غیر از "عجیب و غریب" نمی‌توان آورد. باری، بگذریم. زنگ ِ طبقه‌ی اول را می‌زنم. علی، خواهرزاده‌ی حمید، در را بازمی‌کند. من دارم چمدان به دست از پله‌ها می‌روم بالا که می‌پرسد: «کجا آقا؟» «طبقه‌ی بالا دیگر. کلیدش که پیش ِ شماست.» « نه، آقا. دایی به من کلیدی نداده.» در پاگرد ِ طبقه‌ی اول، دم در ِ شرکت منتظر ایستاده: «حالا شما بفرما تو.» نمی‌فهمم. برمیگردم و با هم وارد شرکت می‌شویم. چمدانم را برمی‌دارد و می‌رود به طرف ِ اتاق ِ پذیرایی از میهمانان ِ شرکت و آنجا می‌گذاردش زمین: «شما شب اینجا می‌خوابی. زن دایی داده برای شما از لباس‌شویی ملحفه تازه آورده‌.» بله راست می‌گوید. یک بالش و دو ملحفه‌ی تمیز و اتوشده در کنارش روی کاناپه خودنمایی می‌کند. «چه می‌گویی علی جان؟ یعنی چه، دایی به شما کلید نداده؟ یعنی من باید شب اینجا بخوابم؟» «بله دیگر. هروقت که دایی این‌ها می‌روند مسافرت، من این‌جا روی این کاناپه‌ی قسمت پذیرش می‌خوابم. دایی گفته اینبار شما می‌آیی و من می‌توانم بروم منزل خودم.» «نمی‌فهمم. مگر من نگهبان ِ شرکت ِ دایی‌ام؟ مگر من دزدم که از خانه‌اش پول و جواهرات‌اش را بدزدم؟ اگر اعتماد ندارد، پس چرا به من نگفته؟ تمام مدارکم بالاست. پولم بالاست. الان فقط سه هزار تومان پول دارم.» « والله من نمی‌دانم . دایی گفت: من شب اینجا منتظر بمانم تا شما برسی. بعد هم بروم منزل. « ببخشید ها، علی جان، ولی دایی ِ شما شکر اضافی خورده. شماره‌اش را بگیر ببینم.»... « الو! سلام حمید. این علی چه می‌گوید؟ مگر شما کلید خانه را به او نداده‌ای؟ این می‌گوید، من باید شب‌ها توی اتاق پذیرایی ِ شرکت بخوابم.» « خُب، من تهران نیستم، شمالم. خانم این‌ها دیروز آمده بودند شمال. من امروز رسیدم. تو آن‌جا می‌خوابی. صبح‌ها ساعت شش و نیم – هفت بچه‌های شرکت میآیند سرکار. تو هم که همیشه همان وقت‌ها بیدارمی‌شوی دیگر.» «شبت به خیر آقا.» و گوشی را می‌کوبم. و میروم منزل دوستم.


یک هفته بعد، در دفتر شرکت ِ حمید، که رفته‌ام پول و مدارکم را بگیرم، می‌گویم: «حمید! من حسابی ازت دل‌خورم.» «من هم از تو دل‌خورم.» «عجب! دست پیش می‌گیری که پس نیافتی؟ حالا بگو ببینم چرا تو از من دل‌خوری؟» «مگر خودت نگفته بودی که با من تعارف نکن، ایرانی‌بازی درنیار، رو راست باش، اروپایی رفتار کن؟» «چرا.» «خُب من هم با تو روراست بودم. با علی هم همه چیز را هماهنگ کرده بودم.» «مرد حسابی! تو، ساعت یازده‌ی شب، مرا با سه‌هزار تومان پول در جیب می‌کاری پشت در ِ خانه‌ات در تهران، بعد هم می‌گویی برو در اتاق ِ پذیرایی از میهمانان ِ شرکت بخواب. مگر من  پشت  تلفن از تو نپرسیدم، روزها که  می‌روم بیرون، کلید خانه را به علی بدهم و تو گفتی: آره؟» «خُب، خانم ِ من وسواس دارد و وقتی ما نیستیم، نمی‌گذارد کسی وارد خانه‌مان بشود.» «پس چرا همین‌ها را وقتی از رشت به تو تلفن کردم، نگفتی؟» «آخر رودروایسی گیر کرده بودم، خجالت می‌کشیدم به تو بگویم.» «حمید! متوجه‌ی تناقض حرفات هستی؟» « خوب بابا، آدم رودروایسی گیرمیکند دیگر. چرا متوجه نیستی؟»


باید معنی ِ کلی مفاهیم و کلمات تازه، از قبیل ِ «هماهنگ کردن»، را دوباره یاد بگیریم.

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.