یکشنبه 15 بهمن 85 :: 04.02.07 

از مهتابی به مردم در کنار همسایه


هم‌میهن‌ان ِ رزمنده! زنان و مردان ِ آزاده‌ی این کهن مرزوبوم! فرزانگان، خردمندان و هنرمندان ِ این خطه‌ی خون و حماسه! با شما سخن می‌گویم، زیرا مرا جز با شما مردم با کسی دیگر سخنی نیست و کسی با من نیست مگر شما مردم!
روی سخنم باشماست، مادران و پدران ِ سالخورده‌ی این انبوه ِ جوانان ِ تشنه‌ی آزادی! درود برشما که چنین فرزندان ِ برومندی نثار ِ ساحت ِ پاک ِ این آب و خاک داشته‌اید. درود برشما که چنین سرزمین ِ آباد و آزادی به دست ِ پرتوان ِ نسل ِ پسین سپرده‌اید.
نیک می‌دانم در این جای‌گاه، که هم اکنون در پیش‌گاه ِ شما ایستاده‌ام، کدام مردان ِ سترگ پیش از من گام نهاده بودند. نامی برزبان نمی‌رانم، تا مبادا از قلم بیافتد اسم بزرگی و بی‌حرمتی باشد بر ساحت پاک ِ آن مردان و این شما و این میدان.
پرچم‌ها در نسیم به اهتزاز درآمده‌اند. دختران و پسران ِ جوان، هلهله می‌کنند نام‌ام را. آفتاب بی‌دریغ می‌تابد و خنک نسیمی می‌وزد بهاری.
(باز شدن ِ پنجره‌ی همسایه‌ی بغلی. نگاهی پرسان. رد وبدل شدن لبخند. بسته شدن پنجره.)
روی سخنم با رودهای این سرزمین است و کوه‌هایش، که یکی رونده است و پویا و دیگری استوار و پابرجا؛ با درختان است که هماره سبزتر بادا. با شما سخن می‌گویم ای کودکانی که برشانه‌های پدر نشسته‌اید و در دستان ِ ظریف و زیبا و سازنده‌تان پرچم ِ میهن و تصویر مرا در هوا تکان می‌دهید، با شما که حیات ِ فردای ما را رقم می‌زنید! خردسالان و نونهالان!
(بازشدن دوباره‌ی پنجره‌ی همسایه‌ی بغلی:
- چه خبرته این نصفه شبی؟ حالت خوبه؟ اوضات میزونه؟
- بی‌خیال.
بسته شدن ِ پنجره. )
عوض کردن پا، نوشیدن ِ آخرین جرعه‌ی آبجو. پرت کردن ِ ته سیگار به حیاط،. بازگشت به اتاق. فرورفتن در مبل، جابجایی ِ متناوب ِ نگاه ِ مایوس به دیوار سفید روبرو و صفحه‌ی تلویزیون.


روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.