جمعه 27 بهمن 85 :: 16.02.07 

برادران ِ تازه‌ی قلی


یادم نیست شاملو کجا (مجله‌ی دنیای سخن؟) با آوردن ِ متنی از رضا براهنی، مطلب کوتاهی نوشته بود و در آن – نقل به مضمون - آورده بود: «"را" شده قلی. "قلی بدو برو سر کوچه یه بسته سیگار بگیر!" "قلی بدو برو دو تا نون بخر" هرکس هر کاری دارد به قلی مراجعه می‌کند.» من هم – بلاتشبیه - تازگی کشف کرده‌ام که قلی دو تا برادر تازه پیداکرده: "و" و "که". برای "که" من یک نمونه به دست می‌دهم. "و" را لطفن خودتان پیداکنید.


چند وقت پیش بود، توی یکی از همین فروشگاه‌های بزرگ. مردم توی صف ِ صندوق ایستاده بودند که پول جنس‌شان را بدهند و بروند، اما صندوق‌دار داشت با تلفن حرف می‌زد و کاری به کار آن‌ها نداشت که این پا و آن پاکنان، او را نگاه می‌کردند که کی تلفن‌اش تمام می‌شود. صف که طولانی‌تر شد، آخری‌ها یکی دو دقیقه که ایستادند و دیدند صف تکان نمی‌خورد، راه افتادند و رفتند توی صف صندوق‌های دیگر. آنها هم شلوغ بود، اما صف‌شان گاه به گاه تکانی می‌خورد و بالاخره شاید می‌شد به صندوق رسید و حساب کرد. آن‌ها که توی همین صف، نزدیک صندوق ایستاده بودند، دل‌شان نمی‌خواست بروند آخر صف دیگر. ترجیح می‌دادند همان‌جا جزو اولین نفرها بمانند. دیر یا زود باید بحث صندوقدار با کسی که آن‌طرف خط بود، تمام می‌شد و چیزی را که می‌خواست، می‌گرفت یا نمی‌گرفت و به هرحال کارش راه می‌افتاد. تا موقعی که صندوقدار شماره‌یی روی تکه کاغذ ِ کنار دست‌اش...


مجموعه داستان ِ «با گارد باز»، حسین سناپور، صفحه‌ی اول از داستان ِ «صف»:
تعداد مجموع کلمات: صدوپنجاه و هفت تا، تعداد سطرهای چاپ شده در کتاب: دوازده تا، تعداد «که» ها: نُه تا. یعنی به تقریب به ازای هر هفده کلمه و یا یک سطر یک عدد «که».


روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.