«سفر به انتهای شب»، سلین:
- چطور بودم؟
- چهار پنجمات را با کیف و لذت ِ تام خواندم و به به گفتم. اما آن یک پنجم آخرت نفسم را گرفت، باعث شد خواندن ِ خیلی از کتابها را عقب بیاندازم. با چه جانکندنی خواندمات تا به خودم بگویم، تمامت کردهام. دیگر داشتی تکرار میکردی خودت را. در ضمن یک دست مریزاد و تشکر ِ درست و حسابی به مترجمات بدهکاری.
«سمت تاریک کلمات»، حسن سناپور:
- چطور بودم؟
- خستهام کردی. چه زبان ِ بیرمقی داشتی. ببخشید ها! اما اصلن خوشم نیامد ازت.
«عقرب»، حسین آبکنار:
- چطور بودم؟
- تو چه سرنوشتی داشتی! یکیات را همانوقتها که ایران بودم، نویسندهات لطف کرده بود و به من داده بود، که جا گذاشتم. خواهش کردم، دوباره برایم فرستاد. دو سه ماهی گذاشتمات کنار دستم تا سرفرصت و با فراغبال بخوانمات. وقتی سارا آخرین بار پرسید: «هنوز نخوندیش؟»، گفتم: «بابا اینقدر نپرس! من عذاب وجدان میگیرم. هر وقت خواندم، خبرت میکنم.» بالاخره دو سه هفته پیش که رگ کتابخوانیام گل کرد، برت داشتم و خواندمات: ماه! ماه! کلی صفا کردم باهات. ظریف و کوچولو. از آن کتابهایی هستی که دوست دارم یکبار دیگر بخوانم و اگر برسم دربارهاش بنویسم.
«Angel Ladies»، خسرو دوامی:
- چطور بودم؟
- وقتی تو را میخواندم، دیدم وقتی نویسنده از همان کلمهی اول داستان میداند چماق سانسور بالای سرش نیست، با چه آزادیی مینویسد. اما نویسندهات با نیاوردن ِ ترجمهی گفتگوهایی که به انگلیسی بود، عیشم را منقص کرد. حالا که ترجمهی جملات انگلیسی را دارم، باید دوباره بخوانمات. در ضمن بین خودمان باشد دارم دربارهات مینویسم.
« Die Brücke vom Goldenen Horn »، Emine S. Özdamar :
- چطور بودم؟
- اگر بدانی چقدر به من یاد دادی، چقدر به من قوت قلب دادی! تو باعث شدی که من دوباره شروع کنم به آلمانی نوشتن. آخر یادم دادی که از نوشتن به آلمانی نترسم، که با همین آلمانیی که بلدم، اگر بخواهم، میتوانم حتا رمان بنویسم. خلاصه از این بابت خیلی مدیون توام.
« Nylon Road»، پارسوآ باشی:
- چطور بودم؟
- به! مگر ندیدی دربارهات نوشتهام؟ حتا با نویسندهات حرف هم زدهام. بیشتر از همه از اینات خوشم آمد که خیلی زود خودت را از دست پیشداوریهای رایج در بین ایرانیها دربارهی غرب رها کردی. بعضیها سالهای سال گرفتار پیشداوریهایشان میمانند. اما تو گیرندهات همه چیز را خوب گرفت و باز از آن بیشتر: نخواستی با نوشتن این کتاب از آب گلآلود ماهی بگیری.