سفر

بعدازظهر دوشنبه است. خسته‌ام. حوصله‌ام بدجوری سرآمده، دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رود، نه به بازی با Bookworm ، نه به یک قدم زدن ِ نیم‌ ساعته زیر این آفتاب ِ زمستانی توی کوه‌-جنگل‌های پشت خانه. دلم می‌خواهد بزنم بیرون، بروم مسافرت. از هم‌خانه می‌پرسم: «برویم سر بگذاریم به بیابان؟» «کدام بیابان مثلن؟» «مثلن بیابان ِ هلند، آمستردام. روز اول برویم تماشای تابلوهای ِ ونگوک، سرشب برویم توی یک کافی‌شاپ خودمان را بسازیم، بعد برویم تماشای شهرنوی آمستردام. فردایش هم می‌رویم به دیدن ِ خانه‌ی  آنه فرانک. یک شب هم بحث‌های ادبی می‌کنیم با میزبان‌مان. پنج‌شنبه می‌رویم، یک‌شنبه برمی‌گردیم. پول داریم؟» «پول داریم. تو اول زنگ بزن، ببین صاحب‌خانه اصلن حوصله‌ی مهمان دارد.» زنگ می‌زنم. میزبان می‌گوید: «مثل همیشه؟» می‌گویم: «البت. مثل همیشه.» می‌گوید: «قدم‌تان روی چشم.» هم‌خانه می‌پرسد:«مثل همیشه یعنی چی؟» می‌گویم:«مثل همیشه یعنی یک کلید ِ خانه را می‌دهد دست ما و زندگی ِ عادی ِ خودش را می‌کند. یکی از شب‌ها با هم غذایی می‌پزیم و می‌خوریم و بحث‌های ژرفادار می‌کنیم.» کامپیوتر را روشن می‌کند. توی سایت راه‌آهن می‌چرخد و بیست دقیقه‌ای یک بلیط ِ دو نفره‌ی رفت و برگشت به آمستردام را که قیمت معمولی‌اش 450 یورو است، می‌خرد به 150 یورو؛ آنلاین. فورن چا‌پ‌اش می‌کند، می‌گذارد توی یک پاکت ِ نامه و رویش می‌نویسد: Ticket و می‌گذارد گوشه‌ی میزش. همان‌طور که دارد می‌گوید: «این اینترنت عجب چیزی است.» من پروازکنان برمی‌گردم به اتاقم، یک سیگار روشن می‌کنم و تند  تند به یکی دیگر از دوستان ِ نادیده‌ام در آمستردام ایمیل می‌زنم. فورن جواب می‌دهد که دارد می‌رود سفر، اما شنبه ظهر آمستردام است و ما را به شام دعوت می‌کند. به! به! حالا می‌شود نشست و با خیال راحت کارکرد. فردا هم همین‌طور، چهارشنبه شب که مهمان داریم و پنج‌شنبه صبح سوار  ِ قطاری که از بغل گوش خانه‌مان می‌گذرد می‌شویم و پنج ساعته صاف می‌رسیم به ایست‌گاه قطار ِ مرکزی ِ آمستردام. از آنجا تا خانه‌ی میزبان سه تا چهار ایست‌گاه تراموا بیشتر نیست. صدبار رفته‌ام. راه را خیلی خوب بلدم. دوباره زنگ می‌زنم به میزبان و ساعت ورود و خروج‌مان را به اطلاع‌اش می‌رسانم. سفارش می‌کنم که این یک سفر کاملن خصوصی است، به خانواده‌ی سلطنتی و رسانه‌های هلند خبر ندهد که اصلن حوصله‌ی فرش قرمز و پذیرایی رسمی و کنفرانس مطبوعاتی ندارم. می‌گوید: «باشد، پس خودت را خوب استتار کن. آن میدان ِ کوچک شطرنج خیابانی پشت ِ خانه‌ام یادت که هست؟ دارید می‌روید طرف ِ خانه یک نگاهی به آن‌جا بیاندازید. من بعدازظهرها گاهی می‌روم آنجا یکی دو دست شطرنج بازی می‌کنم.» می‌گویم: «اصلن این سه چهار روزه را خوب تمرین کن، تا ما که رسیدیم، همان‌جا وزیرم را بدهم، سرضرب در شش حرکت ماتت بکنم، بعد برویم خانه.» گوشی را که می‌گذارم، هم‌خانه دارد مسواک میزند که برود سرکار. من سرمست و شنگول از سفر در پیش می‌گویم:«راستی پاسپورت‌ات اعتبار دارد؟» مسواک توی دهان ِ بازش بی‌حرکت می‌ماند. کف را تف می‌کند توی دست‌شویی و به تصویر خودش توی آینه می‌گوید: «پاسپورتم برای تمدید اعتبار توی کنسول‌گری ِ فرانکفورت است. ده روز دیگر آماده می‌شود.»

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.