بخشی از داستان بلند: «در پیاده رو«

حالا باید چهارده پانزده ساله باشد، با تارهای سبز‌ِ مو برپشت‌ِ لب، مواجه با خودی تازه اما پاك گُم و كِدِر. او را در لحظه‌ای می‌بینید كه در غروب‌ِ یك روز ِ سرد ِ پاییزی‌ ِ رشت، با بارانی ریز، در حالیكه بادی نرم و ولرم، با سایه‌ی شاخ و برگ‌ِ درختان‌ِ كنار خیابان، پیاده‌رو را از لكه‌های سیاه و سفید می‌پوشاند، جلوی‌ ِ ویترین ‌ِ كتابفروشی ‌ایستاده و به جلد كتاب‌ها خیره شده، و دارد درمی‌یابد كه كشش‌هایی دارد و لیاقت‌هایی و توانایی‌هایی. كتاب، بوی كتاب ِ تازه، نوشتن.  پول‌ِ مجله‌های پیک ِ جوانان را نامه‌های عاشقانه برای دوستان‌ِ ِ  عاشق و انشاء برای همكلاسی‌ها تامین می‌کند. درست درلحظه‌ی كشف‌ِ چیزی گُنگُ در این درون‌ِ متلاطم، كف‌ِ دستی به نرمی دو برآمدگی ِ پشت‌اش را لمس می‌كند، لمسی كه مدعی‌ست تعمدی نبوده. اما نوجوان‌ِ ما فورن به غریزه درمی‌یابد، چه تعمدی در آن سایش است. می‌ترسد. سر كه برمی‌گرداند، مردی را می‌بیند طاس، با شكمی برآمده و لبخندی ترسناک بر صورتی پوشیده از تیغه‌های زبر ریشی چند روزه، در كنارش ایستاده و با دستش كه درون جیب شلوارش، گویا با چیزی بازی می‌كند، به ساندویچی‌ ِ كنار كتابفروشی اشاره می‌كند: « ساندویچ می‌خوری، برایت بخرم؟ » آن كودك‌ِ زیر تیر چراغ‌ِ برق به یادش می‌آید. حسرت‌ِ پدری كه برای پسر ساندویچ می‌خرد. نگاهش را با دستپاچكی دوباره به كتاب‌ها می‌دوزد و تنهایی و ناتوانی و عجز پاهایش را می‌لرزاند. نمی‌داند چه باید بكند، كسی را نداشته به او بگوید، در برابر وقاحت چه باید كرد. مرد بیشتر به او نزدیك می‌شود، ساعدش را به شانه‌ی او می‌مالد، با ابروی به تابلوی سینمای این طرف‌ِ كتابفروشی اشاره می‌كند، دندان‌های سیاهش را نشان پسرك می‌دهد و می گوید: « سینما می‌آیی، برایت بلیط بخرم؟ » "اگر پدری داشتم كه مرا به سینما می‌برد! "  تنگی‌ی نفس، استفراغ، تهوع. می‌ترسد. فرار می‌كند، می‌دود. یك نفس می‌دود. تا دم‌ِ در‌ِ خانه یك نفس می‌دود. و در برابر‌ِ پرسش‌ِ خشنونت‌بار‌ِ برادر كه : « چی شده؟ » تنها به گفتن‌ِ یك « هیچی »  اكتفا می‌كند. می‌رود

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.