اطلاعیه

چهارمین همایش ِ بین‌المللی ِ خُمامی‌های مقیم اروپا

تعداد اعضاء: بیست و هشت نفر
تعداد شرکت‌کننده: چهارده نفر
محل ِ سکونت اعضاء: آلمان، انگلستان، ایتالیا، دانمارک، سوئد، فرانسه
برگزارکننده: میم ِ مهربان به مناسبت نیم قرن زندگی و نوروز 1386
دستور همایش: تازه کردن دیدار؛ مرور ِ خاطرات مشترک ِ دوران کودکی، نوجوانی و جوانی
برنامه‌های جنبی: عیش و نوش و موسیقی و رقص و آواز
زمان: شنبه 31 مارس ‏2007‏ از ساعت شش بعد از ظهر تا بوق سگ
مکان: شهر مقدس ماینس در آلمان


در صورت توافق مجمع ِ عمومی، گزارش همایش متعاقبن به اطلاع عموم خواهد رسید.

جواب حجت به مرتضا

کلیک نکنی روش خره، این‌جور ایمیل‌ها ویروس دارن!!!

کیمیا

حجت جان، سلام. دلم برایت تنگ شده. خیلی وقت است که خبری از تو ندارم. امیدوارم حالت خوب باشد. و اما غرض از مزاحمت. من دارم از خوش‌حالی پر درمی‌آوردم. می‌دانی چرا؟ دیروز یک ایمیل برایم رسید، گمان می‌کنم از آمریکا باشد چون به انگلیسی نوشته. یا شاید هم از یکی دیگر از کشورهای انگلیسی زبان. حالا اینها مهم نیست. کپی‌ نامه را اول بخوان ببین چی نوشته، بعد می‌فهمی چرا این‌قدر خوش‌حالم:
Hello, I am kristina. I am 25 years old and now I am looking for my
second half. He should be responsible, intelligent and cute. I think
that I am looking for you... And what do you think about it? I am
waiting for your opinion
آخر نامه هم آدرس مسنجرش را نوشته بود. البته من هنوز اَدش نکرده‌ام. فعلن می‌خواهم برایش یک نامه بنویسم. آدرس را به تو نمی‌دهم. نه به خاطر این‌که به تو اعتماد ندارم. گفتم شاید کریستینا دوست نداشته باشد، آدرسش دست هرکسی باشد. بعدها ممکن است از من ایراد بگیرد، چرا چیزی را که من به تو گفته بودم، رفتی به رفیق‌ات گفتی. نمی‌خواهم همین اول سر صبح سر هیچ و پوچ دعوا کنیم. خوب آدمی مثل من که یک تجربه‌هایی هم دارد، باید بیش‌تر حواسش باشد. مگر نه؟ زن‌ها را که می‌شناسی؟ بقول معروف آدم که نباید از یک سوراخ دوبار گزیده بشود. شاید بعدها که با هم دوست شدیم و ازدواج کردیم و کریستینا با تو آشنا شد، خودش به تو داد. راستی تو دوست دختر داری یا نه؟  حالا بگذریم از این حرف‌ها. از دیروز که ایمیلش به دستم رسیده، تا الان دارم همش دارم آن شعر معروف مرضیه را برای خودم زمزمه می‌کنم: "دیدی که من عاشق شدم؟" می‌بینی حجت؟ یک دختر بیست و پنج ساله عاشق من شده. دیدی چه ایمیلی زده؟ اولش همه‌ی نامه را نفهمیدم. چند تا لغت بود که معنی‌شان را نمی‌دانستم. رفتم یکی یکی توی فرهنگ لغت ِ انگلیسی فارسی پسر برادرم، نگاه کردم. جلوی responsible نوشته بود: 1. مسئول 2. پاسخگو.Intelligent  یعنی: 1. باهوش 2. زیرک، عاقل.  معنی ِ cute  را هم نگاه کردم، نوشته بود: 1. بانمک، ملیح، بامزه، 2. مامانی، تودل برو، قشنگ، 3.تیزهوش، باهوش، زرنگ، زیرک، ناقلا، زبل. یعنی این دختره مرا از کجا می‌شناسد حجت؟ تازه نفهمیدم چرا می‌گوید منتظر ِ نیمه‌ی دوم ِ زندگی‌اش است. مگر معمولن نمی‌گویند: نیمه‌ی دیگر یا نیمه‌ی غایب؟ ولی مهم نیست، لابد دخترهای آمریکایی این‌جوری می‌گویند. طفلک خجالت کشیده بگوید، منتظر من است. به خاطر همین نوشته، فکرمی‌کند منتظر من است. وای آن سه تا نقطه حجت، آن سه تا نقطه. یک عالم حرف دارد. حیف، عاشق نیستی تا حرف دلم را بفهمی. تازه ببین چقدر هم دمکرات است. می‌گوید: آیا تو هم می‌خواهی درباره‌ی این بیاندیشی؟ مثل این دخترهای معمولی نیست که فورن بگوید: بیا مرا بگیر. منتظر آپشن من است.
تصمیم گرفتم یک نامه برایش بنویسم. ترسیدم غلط داشته باشد. خوب نیست نامه‌ی اول ِ آدم غلط داشته باشد. به یاد تو افتادم، گفتم ، تو که چند سالی است توی دانمارک هستی و انگلیسیات خوب است، مزاحم تو بشوم. بی‌زحمت غلط‌هایش را درست کن و زود زود زود، همین الان برایم بفرست که سخت منتظرم.
به امید دیدار در عروسی ِ من و عشقم کریستینا در آمریکا
مرتضی
حالا نامه‌ی من:
Hello is from me kristina. I am glad that you are 25 years, very very gald. I can say you that i am very intelligent und too cute too. But say me please wher do you knwo me? (TAZEH be ingilisi chi mishavad hojat jan? ezafeh kon) do you know how old am i? (AZIZE DELAM chi mishvad? Na hala hatma hamin, yek chizi to hamin maieh ha ham bashad khoob ast.) i am 45 years. I think it is very very better that man ist older as the woman. Waht do you think about it?
Thnak you very very much
Your morteza


 

ادامه‌ی بهاریه

گفت: «ببین پسردایی! ما از صبح تا الان که شیش ِ غروب است، از خانه آمده‌ایم بیرون. وقتی برویم خانه باید بگوییم کجا بوده‌ایم. اگر بخواهی داستان دو تا فیلم را تعریف کنی، ما هم ترا لو می‌دهیم. می‌گوییم، اسماعیل اول به ما نان و لوبیا داد و بعد هم ما را برد رشت، سینما، آن هم نه یکی، بل‌که دو تا. آن وقت هر سه‌تامان کتک می‌خوریم. هر سه‌تامان و از همه بیش‌تر تو. اما اگر از خیر تعریف بگذری، من می‌گویم رفته بودیم منزل عموی ِ من برای عید دیدنی، نهار ما را نگه داشتند. بعد هم با پسرعموهایم بازی کردیم و الان رسیدیم. جریمه‌اش یکی دو ساعت اوقات تلخی و شنیدن ِ چهار تا نصیحت است.» اسماعیل نزدیک بود اشک‌اش دربیاید. گفت: «پس بگذار اقلن یکی را تعریف کنم.» پسرخاله گفت: «همین که گفتم. یا تعریف بی تعریف، یا تعریف و کتک.» اسماعیل گفت: «پس من کرایه ماشین تا خمام ِ شما را نمی‌دهم.» محمد با بی‌رحمی ِ تمام گفت: « لازم نکرده. خودم دارم.»

بهاریه

یک پسردایی هم سن و سال داشتم به اسم اسماعیل که با خانواده‌اش تهران زندگی می‌کرد. باید بیش‌تر از سی سال باشد که از او بی‌خبرم. این پسردایی علاوه بر این‌که کمی شیرین عقل بود، خیلی هم حرف می‌زد و به همین خاطر در فامیل معروف بود به "سگ روده". همه، از کوچک و بزرگ، از او فراری بودند. اسماعیل اما قدرت خیال‌پردازی ِ عجیبی هم داشت که در روده‌درازی‌هایش تبدیل به دروغ‌های شاخ‌دار می‌شد. مثلن یک‌بار که از تهران آمده بود خمام، گفته بود اتوبوس‌شان نزدیک منجیل افتاده توی سپیدرود، همه‌ی مسافرین اتوبوس غرق شده‌اند و فقط او توانسته خودش را نجات بدهد. تمام سپیدرود را شناکرده تا رسیده به رشت و از رشت تا خمام را هم پیاده آمده. و بعد به شرح دقیق ِ وقایعی که در طول مسیر سپیدرود برایش افتاده، از جمله به جنگ با کوسه‌ماهی‌های سپیدرود پرداخته بود.
یادم می‌آید، دوازده سیزده ساله بودیم. من باید، مثل هر سال، همه عیدی‌هایم را تحویل ِ مادر می‌دادم. آن مقداری که سهم من می‌شد، دست بالا پول یک لیوان آب آلبالو با گل‌پر بود. روز دوم سوم عید بود. اسماعیل، من و پسرخاله محمد را خبر کرد که خانواده‌ی ثروت‌مند  مادری‌اش عیدی کلانی به او داده‌اند. و گفت ما را به نان و لوبیا، با تمام مخلفات‌اش، یعنی  دو سیخ کباب و خیارشور و گوجه فرنگی و آب‌لیمو و روغن زیتون و یک شیشه کانادادرای و بعد از آن به یک سینما در رشت دعوت می‌کند، به شرط این‌که بعد از دیدن ِ فیلم، داستان ِ فیلم را دوباره برای‌مان تعریف کند و ما تا آخر گوش بدهیم. من از یک طرف نمی‌توانستم از نان و لوبیا و مخلفات‌اش و بعد هم رشت و سینما بگذرم،از طرف دیگر می‌دانستم شنیدن ِ داستان ِ فیلم با آن خیال‌پردازی ِ بی‌کران و روده‌ی درازی که اسماعیل دارد، تا سیزده به در طول خواهدکشید و من حتا نمی‌رسم مشق‌های عیدم را بنویسم. پسرخاله محمد که هم‌سن و سال ما اما ختم روزگاربود، حالی‌ام کرد که: قبول کن. قول می‌دهم بعد از سینما کاری کنم که مجبور نباشیم حتا یک کلمه هم گوش کنیم.
جای شما خالی، نهار نان و لوبیای سیری - صد البته با مخلفات ِ وعده داده شده - در خمام خوردیم و رفتیم رشت سینما. از سینما که بیرون آمدیم، اسماعیل گفت: «خٌب...» محمد نگذاشت جمله‌اش را تمام کند، گفت: «اسماعیل!  تو که هنوز پول داری. پول بلیط فیلم بعدی را به ما قرض بده.» اسماعیل گفت، پول بلیط فیلم بعدی را هم می‌دهد، به شرطی که داستان این یکی را هم برای‌مان تعریف کند. آب از سر گذشته بود. قبول کردیم. از سینمای دوم که بیرون آمدیم، اسماعیل گفت: «خٌب...» محمد گفت:« اسماعیل! گرسنه‌ایم. با شکم خالی که داستان مزه نمی‌دهد. به ما پول قرض بده، برویم ساندویچ بخوریم. شکم‌مان که سیر شد، آن وقت شروع کن.» اسماعیل گفت: «من هنوز پول دارم. اگر قبول کنید علاوه بر داستان ِ دو فیلمی که دیده‌ایم، داستان آن فیلمی را که تهران دیده‌ام، هم برای‌تان تعریف کنم، پول ساندویچ‌ها پای من.» طبیعی است که فورن قبول کردیم. خوب یادم هست، در به‌ترین ساندویچی ِ رشت ِ آن زمان گران‌ترین ساندویچ، یعنی مغز خوردیم با زیتون پرورده و نفری یک دوغ ِ محلی با درار و راهی خمام شدیم. اسماعیل که حالا فقط کرایه ماشین تا خمام را داشت، ‌خواست شروع کند که محمد گفت:


اگر گفتید چی گفت؟

سال نو مبارک

آروز می‌کنم هرجای این خاک که هستید، عاشق باشید که عشق اکسیر حیات است.
با ترانه‌ی والس نوروزی  ِ عاشورپور سال نو را تبریک می‌گویم.

ماری و دیگران

شب عید است و آدم یک سر دارد و هزار سودا. این به جای خودش. اما اگر دوست داشتید، در روزها و شب‌های تعطیلی ِ در پیش، داستانی بلند، در ده صفحه از این قلم بخوانید، باید ماری و دیگران را که در جن و پری، شماره‌ی مخصوص نوروز منتشر شده، چاپ کنید و بگذارید یک گوشه تا سر فرصت بخوانیداش. این داستان را به عنوان ِ  هدیه‌ی نوروزی ِ من بپذیرید. گرچه به پای شیرینی ِ  شب عید نمی‌رسد، اما قول می‌دهم کام‌تان تلخ نشود. قول می‌دهم. شما هم قول بدهید بعدن به من بگویید دست‌پختم چطور بوده. باشد؟

دعوت به نشست ِ آشنایی با نوید کرمانی

سوتران برگزارمی‌کند:
برای اولین‌بار به زبان فارسی
آشنایی با زندگی و آثار دکتر نوید کرمانی، نویسنده، اسلام‌شناس و روزنامه‌نگار


توسط:  مریم انصاری، نویسنده و روزنامه‌نگار
            ناصر غیاثی، نویسنده و مترجم


شنبه هفدهم مارس در کلن


Samstag 17. März 2007
Einlass 19:30 Uhr
 Souterrain
Ubierring 47
50678 köln
Reservierung: Tel. 0221/ 3109428
Eintrittskarten an der Abendkasse, 5,- EURO

پیش‌بینی حال مردی که اگر...

                                                                                              داستان
پیش‌بینی حال مردی که اگر در یک روز ِ یک‌شنبه‌ی زمستانی، در آرزوی باران، با سری افتاده و دست‌هایی در جیب ِ بارانی ِ سیاه، تنها، درون گورستانی راه برود و سنگ گور کوچکی  را ببیند که رویش فقط یک کلمه حکاکی شده: Wenig


امرروزش تا این لحظه تلخ بوده است، به تلخی ِ آن چه که از وقت ِ بیداری، در جانش لانه کرده بود و حالا در یک کلمه فشرده شده بود: Wenig. به خانه برخواهد گشت. جایی تاریک و ساکت خواهد خواست و تنهایی، آن مکانی را که تصور ِ او از مرگ است. هیچ چراغی را روشن نخواهد کرد. همه‌ی پرده‌ها را خواهد کشید. خود را روی تخت خواهد انداخت. پتو را روی سر خواهد کشید. پاها را توی شکم جمع خواهدکرد. دستها را، لای پاها، بین دو زانو، خواهد گذاشت و گردن را روی بالشی که تا کرده است. به تاریکی ِ پشت پلک نگاه خواهد کرد. تاریکی مطلق نخواهد بود. نور از لای پلک به چشم خواهد رسید. صداها زیاد خواهند بود: صدای ریزش بی‌وقفه‌ی آب ِ حمام، صدای آواز ِ آرام زنی زیر دوش: "تو مونده بودی، تو هم که رفتی"، صدای باد گرم و طوفانی ِ سشوآر، صدای چرخش‌ها و پیچش‌های تند ِ لباس در لباس‌شویی، صدای جوشیدن قهوه در قهوه‌جوش و حالا حتا صدای هوای گرم ِ پیچیده در شوفاژ. دیگر نخواهد توانست از هوای ِ زیر پتو نفس بکشد. سر را بیرون خواهد آورد. حالا نور ساعت ِ ویدئو به تاریکی ِ اتاق و چشم خدشه خواهد انداخت، مثل صدای کشیدن ِ ناخن بر سنگ. «کودکی: فقر؛ نوجوانی: فقر، عصیان؛ جوانی: فقر، عصیان، الکل، سیگار، زن؛ و حالا میان‌سالگی: پشت سرگذاشتن ِ زن، تمنای تنهایی ِ مطلق، سکوت ِ مطلق؛ لب‌ریز ِ افسردگی، فقط یک قطره تا لب‌پر زدن. چراها و چگونه‌ها. » وقتی تلفن زنگ بزند، با مشت بر تشک خواهد کوبید: «لامسبها راحتم بگذارید. ولم کنید. می‌خواهم تنها باشم، تنها و درسکوت.» صدایی را که روی پیام‌گیر ضبط می‌شود، خواهد شنید: «سلام رفیق! خیلی وقت است، ازت بی‌خبرم. زنگ زدم، حال و احوالی بکنم. می‌دانم خانه‌ای، تو که جایی نمی‌روی. حتمن باز هم دچار افسردگی شده‌ای و روحت درد می‌کند. زیاد حرف زدم. این را بگویم و تمام: حالت که جا آمد، زنگ بزن. اگر جا نیامد هم، دوست داشتی، زنگ بزن! گپ بزن! گپ بزنیم! گپ بزنم! وTake it easy! حافظ.» «چطور می‌توانم به شما بگویم، نمی‌خواهم ببینم‌تان؟ از همه‌تان متنفرم؟ حتا از خودم؟ که نمی‌خواهم حرف بزنم؟ بشنوم؟ دست از سرم بردارید؟ »
پتو را کنار خواهد زد. چراغ ِ روی پاتختی را روشن خواهد کرد، بلند خواهد شد .ِ دوشاخه‌ی رادیوی ساعت‌دار را از پریز بیرون خواهد کشید: «دانستن ساعت به چه دردم می‌خورد؟ نوش‌داروی کدام درد من است؟ درد من چیست؟ چراها، چگونه‌ها و چی‌ها.» برخواهد گشت توی تخت. چراغ را خاموش خواهد کرد. پتو بر دوش روی تخت خواهد نشست. در آرزوی تاریکی به تاریکی خیره خواهد شد. پیراهن و جوراب و شلوار را از تن دور خواهد کرد و کنار تخت خواهد انداخت: «من چمه؟ مگر دیشب کابوس داشتم؟ چی کم دارم برای زنده بودن؟ سترون نبودن! برای کی؟ به خاطر چی؟ مرگ! مرگ! مرگ! » دراز خواهد کشید و پتو را بر سر خواهدکشید. تن‌اش سرد خواهد شد، پتوی دوم را برخواهد داشت. دوباره شکل جنین خواهد شد. درد خواهد کشید، صبر خواهد کرد تا صداها یکی یکی ناپدید شوند و خواب او را ببرد.


وقتی بیدار بشود؟

جاه‌طلب‌های خودآزار

نوشتن به زبان ِ مادری، بیش‌تر وقت‌ها، پوست می‌کند. (آیا نویسنده‌ها لذت ِ خودآزارانه‌ای می‌برند؟)
وای به روزی که بخواهی به زبانی بیگانه بنویسی. (آیا نویسنده‌ها جاه‌طلب‌اند؟)

روز زن مبارک

یادآوری

نگفته بودم گابریل گارسیا مارکز همان روزی به دنیا آمد که من؟ این جا را بینید لطفن!

یک جمله‌ی خبری در شش نوع بیان

یک: لئوناردو و گابریل، در همان روزی به دنیا آمدند که من. (خودبزرگ‌بینی: آن روی ِ سکه‌ی خود کوچک‌بینی، خودشیفتگی  ِ حاد.)
دو: من در همان روزی به دنیا آمدم که داوینچی و مارکز. (خنده در تنهایی، تسلی)
سه: از زبان ِ تاریخ: پانزده اسفند برابر با ششم مارس مصادف است با تولد لئوناردو داوینچی، گابریل گارسیا مارکز و ناصر غیاثی. (این دیگر از زبان تاریخ است و من ناتوان در دخالت!)
چهار: مگر دنیا را خواب برده است؟ چرا کسی تولدم را به من تبریک نمی‌گوید؟ (عود بیماری‌ها، دن کیشوت ِ معاصر، آماده برای سپرده شدن به تیمارستانی با یک روان‌کاو  ِ حاذق)
پنج: امروز، پانزدهم اسفند 1385 برابر با ششم مارس 2007،  چهل و هشت سالم را تمام می‌کنم و وارد چهل و نه سالگی می‌شوم.  شکر خدا، در مجموع خوش‌بختم و خوش‌حال و سالم. و البته که: بی‌عشق مباد هرگز!  بقیه‌ی عمر را عشق است.(خلوت ِ عیان‌شده)
شش: خیلی ممنون. (کلام آخر)

جواب ِ های

چند توضیح برای خوانندگان وبلاگ ِ مجید زهری که احتمالن – به خاطر فحاشی‌های اخیرش گذرشان به این‌جا می‌افتد: پرفسور مجید خان جان که دایم در حال تشخیص "گرفتاری های ما ملت" در عرصه‌های جامعه‌شناسی و اقتصاد و سیاست و ادبیات و فرهنگ و فلسفه و غیرو  هستی! یک: عکس روی جلد ِ تاکسی‌نوشت توی همین سایت هست. هر آدم بینایی کلیک که بکند، خواهد دید زیرش نیامده «مجموعه قصه». اما داخل کتاب آمده: «مجموعه داستان» که تو  نه عکس را دیده‌ای و نه کتاب را خوانده‌ای. تفاوت است بین "قصه" و  "داستان"، استاد! دو: "در کاردار سفارت" سخن‌رانی نمی‌کنند،  "کاردار" مکان نیست، آدم است. سه: تو حتمن تجربه داری که می‌دانی "مواجب را می‌فرستند در خانه". چهار: باز بنا بر تجربه‌ی شخصی است لابد که می‌گویی، سخن‌رانی در کنسول‌گری عنوان "نویسنده" را به ارمغان می‌آورد. پنج: من در انجمن دوستی ایران و آلمان سخن‌رانی کرده بودم و نه در سفارت یا کنسولگری، آن هم شش ماه پیش. مواجبم را هم به شماره حساب بانکی‌ام حواله کرده‌اند. شش: من "در نیمچه‌وبلاگ متروک" خودم تو را نه نویسنده دانستم و نه اهل فکر، چراکه جای تو در هیچ یک از این عده آدم نیست. دست‌بالا می‌توان تو را یک سلطنت‌طلب ِ دست ششم دانست که درباره‌ی تمام امور عالم اظهار فضله می‌کند. هفت: به همین خاطر هم بود که در مورد آموزش زبان آلمانی ِ تو فقط یک لینک دادم. حالا ناچارم چیزی یادت بدهم: استاد همه‌چیزدان! در زبان آلمانی سه تا sie داریم. یکی‌اش به معنی ِ "او"، سوم شخص مفرد مونث است که همان she زبان انگلیسی باشد. دومی به معنی "آن‌ها" "این‌ها" است که همان they انگلیسی باشد و سرانجام سومی به معنی "شما" برای دوم شخص مفرد است و وقتی است که بخواهند محترمانه با یکی حرف بزنند. S این Sie را همیشه باید بزرگ نوشت، فرقی نمی‌کند کجای جمله بیاید. به همین خاطر وقتی در جمله‌ای گفتاری، تشخیص ِ دو تا sie از هم مشکل باشد، می‌گویند: Sie, groß geschrieben. یعنی منظور آن sie است که بزرگ نوشته می‌شود تا طرف مقابل بفهمد که منظور "او" یا "آن‌ها" نیست.


امان از دست ِ این میوه‌ی تازه رسیده‌ی آبدار ِ نوبری، پرفسور دکتر مجید خان زهری، که نه آدمیرال است نه پیاز و نه چغندر! یک پست ننوشته که به درد زخمی بخورد، مگر عقده‌ی حقارت‌اش.
خوانندگان این وبلاگ به خاطر این پست مرا ببخشند. ناچار بودم . برویم سر کار و زندگی‌مان.

نقد آثار ِ شهریار مندنی‌پور

 دکتر بهمن نیرومند، فارسی: ناصر غیاثی
در رادیو زمانه

الماس در ذغال‌دانی

«روزها در راه» را تازه تمام کرده بودم و می‌خواستم ببینم دیگران درباره‌‌ي این کتاب چه گفته‌اند. دست به دامن گوگل شدم. دست برقضا همان ابتدای لیست یک نوشته دیدم از خانم مهستی شاهرخی در سایت مانی‌ها در سوگ شاهرخ مسکوب. خواندم و کلی خندیدم. جان می داد برای بلندخوانی. حیف که وقت و حوصله‌اش نبود. اما چند تا از جمله‌ها را برای شما دست‌چین کرده‌ام، تا بی‌نصیب نمانید. خانم شاهرخی میان دسته گل‌های زیادی که برای خودشان می‌فرستند، می‌نویسند:
در آن دوران، به خاطر تراژدی‌های سوفکل شیفته‌ی یونان باستان بودم. فرو رفتن در تاریخ یونان باستان و جستجوی عصر طلایی! غرق شدن در تاریخ تمدن قطور و چند جلدی ویل دورانت! تا مدتها در یونان باستان زندگی می‌کردم. بعدها نویسندگان دیگری پیدا شدند و به زور[!!!] مرا از یونان باستان بیرون کشیدند ولي تکه‌هايي از جواني‌ام در عصر طلايي يونان سکنا گرفت و هنوز هم بخش‌هايی از وجودم به تراژدی‌هایی از يونان باستان آغشته است.
من به یادگیری و آموزش دانشگاهی گرایش بسیار دارم.
من که چندین سال بود در پاریس زندگی می‌کردم و باز یادم رفته بود که فضای فرهنگی ایرانیان تا چه حد قبیله‌ای است چیزی گلویم را فشرد. آخر چطور می‌شود با یک گز فروش [منظور اصفهانی است] و یا با یک ماهی‌فروش [منظور رشتی است] از "فرهنگ" و "ریشه‌های فرهنگی" حرف زد؟ چرا ندارد!
آدمیزاد همین است دیگر! به قول برشت "آدم، آدم است" و "آدم عوض می‌شود دیگر!" آیا منظور برشت از دگرگونی و تغییر پذیرفتن آدمیزاد، اینگونه رنگ عوض کردن و بوقلمون صفتی‌ها بوده است؟
روز پنجشنبه قاب عینکم شکسته بود و روز جمعه 22 آوریل در جلسه یادبود عینک به چشم نداشتم و دو متر آن طرفتر، آدم‌ها را مانند غریبه‌هایی فرو رفته در مه می‌دیدم. کوری اودیپ نبود؟ و نور کورکننده‌ی حقیقت...؟
سرش را به علامت منفی تکان داد.
تنگ نظری و روسیاهی همیشه به ذغال می‌ماند.
من از چیزی که هنوز هم به درستی نمی‌دانم چیست مطمئن شدم.
حیف! حیف! الان یک جاهایی دلم آزرده است و گرفته.
پس از خواندن "مقدمه‌ای بر رستم و اسفنديار"، اسفنديار ديگر پهلوانی تهمتن نيست، آشيیي است با نقطه‌ی ضعفی در قوزک يا پاشنه‌ی پا و يا در ديدگانش.


درباره‌ی وجه مشترک (البته ایشان گفته‌اند "نقطه عطف") خودشان و شاهرخ مسکوب می‌نویسند:
هر دويمان، دو نفر از دو نسل متفاوت به خودکفايی و استقلال بی‌نظيری دست يافته بوديم که فقط با چشم خرد ميتوان آن را دريافت. البته اينها نقطه‌ی عطف ما بود نقاط تفاوت هم که آشکار است.


درباره‌ی شاهرخ مسکوب:
همان سال یک بار دیگر هم شاهرخ مسکوب را دیدم و دو نفری حرف زدیم این بار موضوع صحبت دردهایمان بود. شاهرخ مسکوب از دست دردش گفت و من از سر دردم [ترکیب ِ "دست درد" وجود ندارد،  "سردرد" و "دست درد" قافیه را تنگ کرده بودند]
شاهرخ مسکوب اگر چه ديگر مويی بر سرش باقي نمانده بود ولي به تعداد موهای سر من کتاب و پژوهش نوشته بود [اگر اشتباه نکنم مجموعه‌ی آثار روان‌شاد مسکوب، اعم از تالیف و ترجمه، سیزده کتاب است.پیدا کنید تعداد موهای سر خانم شاهرخی را]
[پس از دیدن جسد راون‌شاد مسکوب] پیش از این هرگز آقای مسکوب را با چشمان بسته و یا خفته و یا دراز کشیده و یا بی‌جان ندیده بودم.
[جسد]شاهرخ مسکوب زیبای خفته و یا زن اثیری صادق هدایت نبود.
انديشه و نثر را در آثار مسکوب نمی‌توان از هم تفکيک کرد همه در هم آميخته است،

 شاه‌بیت نوشته را گذاشته‌ام برای آخر، تا شاید اشتهاتان تحریک بشود و بروید خود نوشته را بخوانید و  بیش‌تر بخندید:


نثر شاهرخ مسکوب مانند الماسی در ذغالدانی می‌درخشد.

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.