یک پسردایی هم سن و سال داشتم به اسم اسماعیل که با خانوادهاش تهران زندگی میکرد. باید بیشتر از سی سال باشد که از او بیخبرم. این پسردایی علاوه بر اینکه کمی شیرین عقل بود، خیلی هم حرف میزد و به همین خاطر در فامیل معروف بود به "سگ روده". همه، از کوچک و بزرگ، از او فراری بودند. اسماعیل اما قدرت خیالپردازی ِ عجیبی هم داشت که در رودهدرازیهایش تبدیل به دروغهای شاخدار میشد. مثلن یکبار که از تهران آمده بود خمام، گفته بود اتوبوسشان نزدیک منجیل افتاده توی سپیدرود، همهی مسافرین اتوبوس غرق شدهاند و فقط او توانسته خودش را نجات بدهد. تمام سپیدرود را شناکرده تا رسیده به رشت و از رشت تا خمام را هم پیاده آمده. و بعد به شرح دقیق ِ وقایعی که در طول مسیر سپیدرود برایش افتاده، از جمله به جنگ با کوسهماهیهای سپیدرود پرداخته بود.
یادم میآید، دوازده سیزده ساله بودیم. من باید، مثل هر سال، همه عیدیهایم را تحویل ِ مادر میدادم. آن مقداری که سهم من میشد، دست بالا پول یک لیوان آب آلبالو با گلپر بود. روز دوم سوم عید بود. اسماعیل، من و پسرخاله محمد را خبر کرد که خانوادهی ثروتمند مادریاش عیدی کلانی به او دادهاند. و گفت ما را به نان و لوبیا، با تمام مخلفاتاش، یعنی دو سیخ کباب و خیارشور و گوجه فرنگی و آبلیمو و روغن زیتون و یک شیشه کانادادرای و بعد از آن به یک سینما در رشت دعوت میکند، به شرط اینکه بعد از دیدن ِ فیلم، داستان ِ فیلم را دوباره برایمان تعریف کند و ما تا آخر گوش بدهیم. من از یک طرف نمیتوانستم از نان و لوبیا و مخلفاتاش و بعد هم رشت و سینما بگذرم،از طرف دیگر میدانستم شنیدن ِ داستان ِ فیلم با آن خیالپردازی ِ بیکران و رودهی درازی که اسماعیل دارد، تا سیزده به در طول خواهدکشید و من حتا نمیرسم مشقهای عیدم را بنویسم. پسرخاله محمد که همسن و سال ما اما ختم روزگاربود، حالیام کرد که: قبول کن. قول میدهم بعد از سینما کاری کنم که مجبور نباشیم حتا یک کلمه هم گوش کنیم.
جای شما خالی، نهار نان و لوبیای سیری - صد البته با مخلفات ِ وعده داده شده - در خمام خوردیم و رفتیم رشت سینما. از سینما که بیرون آمدیم، اسماعیل گفت: «خٌب...» محمد نگذاشت جملهاش را تمام کند، گفت: «اسماعیل! تو که هنوز پول داری. پول بلیط فیلم بعدی را به ما قرض بده.» اسماعیل گفت، پول بلیط فیلم بعدی را هم میدهد، به شرطی که داستان این یکی را هم برایمان تعریف کند. آب از سر گذشته بود. قبول کردیم. از سینمای دوم که بیرون آمدیم، اسماعیل گفت: «خٌب...» محمد گفت:« اسماعیل! گرسنهایم. با شکم خالی که داستان مزه نمیدهد. به ما پول قرض بده، برویم ساندویچ بخوریم. شکممان که سیر شد، آن وقت شروع کن.» اسماعیل گفت: «من هنوز پول دارم. اگر قبول کنید علاوه بر داستان ِ دو فیلمی که دیدهایم، داستان آن فیلمی را که تهران دیدهام، هم برایتان تعریف کنم، پول ساندویچها پای من.» طبیعی است که فورن قبول کردیم. خوب یادم هست، در بهترین ساندویچی ِ رشت ِ آن زمان گرانترین ساندویچ، یعنی مغز خوردیم با زیتون پرورده و نفری یک دوغ ِ محلی با درار و راهی خمام شدیم. اسماعیل که حالا فقط کرایه ماشین تا خمام را داشت، خواست شروع کند که محمد گفت:
اگر گفتید چی گفت؟