گفت: «ببین پسردایی! ما از صبح تا الان که شیش ِ غروب است، از خانه آمدهایم بیرون. وقتی برویم خانه باید بگوییم کجا بودهایم. اگر بخواهی داستان دو تا فیلم را تعریف کنی، ما هم ترا لو میدهیم. میگوییم، اسماعیل اول به ما نان و لوبیا داد و بعد هم ما را برد رشت، سینما، آن هم نه یکی، بلکه دو تا. آن وقت هر سهتامان کتک میخوریم. هر سهتامان و از همه بیشتر تو. اما اگر از خیر تعریف بگذری، من میگویم رفته بودیم منزل عموی ِ من برای عید دیدنی، نهار ما را نگه داشتند. بعد هم با پسرعموهایم بازی کردیم و الان رسیدیم. جریمهاش یکی دو ساعت اوقات تلخی و شنیدن ِ چهار تا نصیحت است.» اسماعیل نزدیک بود اشکاش دربیاید. گفت: «پس بگذار اقلن یکی را تعریف کنم.» پسرخاله گفت: «همین که گفتم. یا تعریف بی تعریف، یا تعریف و کتک.» اسماعیل گفت: «پس من کرایه ماشین تا خمام ِ شما را نمیدهم.» محمد با بیرحمی ِ تمام گفت: « لازم نکرده. خودم دارم.»