داستان
پیشبینی حال مردی که اگر در یک روز ِ یکشنبهی زمستانی، در آرزوی باران، با سری افتاده و دستهایی در جیب ِ بارانی ِ سیاه، تنها، درون گورستانی راه برود و سنگ گور کوچکی را ببیند که رویش فقط یک کلمه حکاکی شده: Wenig
امرروزش تا این لحظه تلخ بوده است، به تلخی ِ آن چه که از وقت ِ بیداری، در جانش لانه کرده بود و حالا در یک کلمه فشرده شده بود: Wenig. به خانه برخواهد گشت. جایی تاریک و ساکت خواهد خواست و تنهایی، آن مکانی را که تصور ِ او از مرگ است. هیچ چراغی را روشن نخواهد کرد. همهی پردهها را خواهد کشید. خود را روی تخت خواهد انداخت. پتو را روی سر خواهد کشید. پاها را توی شکم جمع خواهدکرد. دستها را، لای پاها، بین دو زانو، خواهد گذاشت و گردن را روی بالشی که تا کرده است. به تاریکی ِ پشت پلک نگاه خواهد کرد. تاریکی مطلق نخواهد بود. نور از لای پلک به چشم خواهد رسید. صداها زیاد خواهند بود: صدای ریزش بیوقفهی آب ِ حمام، صدای آواز ِ آرام زنی زیر دوش: "تو مونده بودی، تو هم که رفتی"، صدای باد گرم و طوفانی ِ سشوآر، صدای چرخشها و پیچشهای تند ِ لباس در لباسشویی، صدای جوشیدن قهوه در قهوهجوش و حالا حتا صدای هوای گرم ِ پیچیده در شوفاژ. دیگر نخواهد توانست از هوای ِ زیر پتو نفس بکشد. سر را بیرون خواهد آورد. حالا نور ساعت ِ ویدئو به تاریکی ِ اتاق و چشم خدشه خواهد انداخت، مثل صدای کشیدن ِ ناخن بر سنگ. «کودکی: فقر؛ نوجوانی: فقر، عصیان؛ جوانی: فقر، عصیان، الکل، سیگار، زن؛ و حالا میانسالگی: پشت سرگذاشتن ِ زن، تمنای تنهایی ِ مطلق، سکوت ِ مطلق؛ لبریز ِ افسردگی، فقط یک قطره تا لبپر زدن. چراها و چگونهها. » وقتی تلفن زنگ بزند، با مشت بر تشک خواهد کوبید: «لامسبها راحتم بگذارید. ولم کنید. میخواهم تنها باشم، تنها و درسکوت.» صدایی را که روی پیامگیر ضبط میشود، خواهد شنید: «سلام رفیق! خیلی وقت است، ازت بیخبرم. زنگ زدم، حال و احوالی بکنم. میدانم خانهای، تو که جایی نمیروی. حتمن باز هم دچار افسردگی شدهای و روحت درد میکند. زیاد حرف زدم. این را بگویم و تمام: حالت که جا آمد، زنگ بزن. اگر جا نیامد هم، دوست داشتی، زنگ بزن! گپ بزن! گپ بزنیم! گپ بزنم! وTake it easy! حافظ.» «چطور میتوانم به شما بگویم، نمیخواهم ببینمتان؟ از همهتان متنفرم؟ حتا از خودم؟ که نمیخواهم حرف بزنم؟ بشنوم؟ دست از سرم بردارید؟ »
پتو را کنار خواهد زد. چراغ ِ روی پاتختی را روشن خواهد کرد، بلند خواهد شد .ِ دوشاخهی رادیوی ساعتدار را از پریز بیرون خواهد کشید: «دانستن ساعت به چه دردم میخورد؟ نوشداروی کدام درد من است؟ درد من چیست؟ چراها، چگونهها و چیها.» برخواهد گشت توی تخت. چراغ را خاموش خواهد کرد. پتو بر دوش روی تخت خواهد نشست. در آرزوی تاریکی به تاریکی خیره خواهد شد. پیراهن و جوراب و شلوار را از تن دور خواهد کرد و کنار تخت خواهد انداخت: «من چمه؟ مگر دیشب کابوس داشتم؟ چی کم دارم برای زنده بودن؟ سترون نبودن! برای کی؟ به خاطر چی؟ مرگ! مرگ! مرگ! » دراز خواهد کشید و پتو را بر سر خواهدکشید. تناش سرد خواهد شد، پتوی دوم را برخواهد داشت. دوباره شکل جنین خواهد شد. درد خواهد کشید، صبر خواهد کرد تا صداها یکی یکی ناپدید شوند و خواب او را ببرد.
وقتی بیدار بشود؟