غرب در ذهن ِ من

در پاسخ به فراخوان ِ مهدی جامی 

در بضاعت ِ من نیست از «غرب در ذهن ِ ایرانی» بگویم، چرا که نه جامعه‌شناسم و نه روان‌شناس. من می‌توانم تنها از تصویر غرب در ذهن ِ خودم بگویم: یکی در ذهن ِ منی که تا بیست و شش سالگی‌اش را در شهری بسیار کوچک در شمال ِ ایران گذرانده و دیگری در ذهن ِ  منی که تا امروز بیست و چهار – پنج سالی می‌شود، در غرب زندگی می‌کند.

ادامه این مطلب

گفتگوی کوتاهی با اِلفریده یلینک

گفتگوی روزنامه‌ی فرانکفورتا آلگماینه تسایتونگ ِ آلمان با برنده جایزه نوبل ۲۰۰۴
مترجم: ناصر غیاثی                                                                              به  نقل از رادیو زمانه


اشاره اِلفریده یلینک، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ۲۰۰۴، تاکنون دو فصل - تقریبا نود صفحه - از رمان ِ جدیدش «رشک» را در سایت شخصی‌اش منتشر کرده‌ و در پایان هر فصل آورده است: «ادامه دارد.» وی در پاسخ به این پرسش ‌که فصل بعدی رمان کی منتشر می‌شود، می‌گوید: «خودم هم هنوز نمی‌دانم. در مجموع پنج فصل خواهد بود که در فاصله‌های زمانی نامعینی روی نت قرار خواهند گرفت.» وی هرنوع نقل‌قول از این رمان را ممنوع اعلام کرده، مگر با اجازه‌ی مستقیم خودش. می‌گوید: «این قاعده‌ی باز است.» روزنامه‌ی فرانکفورتا آلگماینه تسایتونگ ِ آلمان به این مناسبت گفتگوی کوتاهی با او انجام داده که فارسی‌اش را در زیر می‌خوانید.

این کتاب، کتاب نیست


- شما متن‌تان در اینترنت را "رمان خصوصی" خواندید. چرا؟ آیا این نام‌گذاری یک نوع ِ ادبی است؟
- معنی‌اش این است که رمان فقط بطور خصوصی منتشر می‌شود، به اصطلاح نویسنده‌ای که ناشر خودش هم است. اما در عین حال این معنی را هم می‌دهد که در این رمان به مسایل خصوصی‌ بیش‌ از پیش اشاره می‌شود.
شما "رمان خصوصی" را روی اینترنت گذاشتید، یعنی عمومی‌ترین ِ مکان ِ ممکن. چرا این کار را کردید؟
اینترنت اما شکل دیگری از مکان عمومی است. چرا که مکان عمومی در وب مجازی است. وقتی همه بتوانند چیزی را بخوانند، پس کسی هم نمی‌تواند آن را بخواند. من متن را می‌نویسم اما هم‌زمان می‌توانم خودم را پشت‌اش پنهان کنم، چون می‌شود گفت نوشته نشده.
- قصد دارید بعدا روی رمان کار کنید و ناشرتان آن را به مثابه کتاب منتشر کند؟
- نخیر، کتابی وجود نخواهد داشت.
- چرا؟ یک‌بار گفته بودید که جایزه‌ی نوبل برای شما آزادای‌های ِ جدیدی به ارمغان آورده است. آیا آزادی از اجبارهای بازار کتاب، در شمار همین نوع آزادی است؟
- جایزه‌ی نوبل رهایی‌بخش بود، مطمئنا، هم به این خاطر که نمی‌توانم مجامع عمومی را در هیچ شکل‌اش تحمل کنم، امری که در مورد من آسیب‌شناسانه است. اما این‌گونه بودنم، دست خودم نیست. همان‌طور که گفتم، مهم این عنصر ِ شاید کاتولیکی است که می‌توانم - مثل اعتراف در کلیسا - چیزی را علنی کنم و هم‌‌راه با آن‌ تبرئه هم بشوم. متن نوشته شده و در عین حال تقصیر من هم نیست که نوشته شده. بله، فکرمی‌کنم مسئله همین توانایی ِ مرتکب گناه شدن است. چیزی نوشته‌ام، اما اصلن این من نبودم که آن را نوشته‌ام. البته طبیعی است که جایزه‌ی نوبل امکان مادی‌ ِ انجام این‌کار را برای من فراهم می‌کند. با این همه من از طریق کتاب‌هایم (غیر از "شهوت") خیلی پول دستم را نگرفت. حتا بعد از جایزه‌ی نوبل هم نمی‌توانستم زندگی‌ام را فقط از طریق فروش کتاب‌هایم بگذارنم.
- چرا از میان گناهان کبیره، رشک را به عنوان ِ تیتر این رمان برگزیدید؟ تازه در اواخر فصل دوم است که خود رشک تحت عنوان "رشک به زندگان" ظاهر می‌شود. منظورتان چیست؟
این رشک، رشک کسانی که (مثل من) نمی‌توانند زندگی کنند، به زندگان است؛ رشکی که تلاش می‌کنم آن را به‌ طور نمونه مورد بررسی قرار بدهم. من نمرده‌ام، اما حس می‌کنم مُرده‌ای زنده‌ام، چرا که به خاطر بیماری روانی‌ام، که مایل نیستم بیشتر از این درباره‌اش حرف بزنم، نمی‌توانم زندگی کنم، به سفر بروم، تحمل ِ آدم‌ها را ندارم. این را هم نمی‌توانم تحمل کنم که کسی به من نگاه کند. این نوع از مرده‌بودن ِ زنده، مرا به این فکر انداخت که رمان را منتشر کنم و در عین حال منتشر هم نکنم. اگر من ابژه‌ایی به نام کتاب تولید نکنم، می‌توانم تصورکنم که این "رمان خصوصی" هم اصلن وجود ندارد.
- در "رشک" مکرر از این شکایت دارید که روایت کردن، مسئله‌ی شما نیست. آیا دارید به نوشتن یک رمان جنایی ِ واقعی نزدیک می‌شوید؟
بله، روایت کردن مسئله‌ی من نیست (همان چیزی که در متن هم به آن می‌پردازم). آن‌ چنان رمان‌های جنایی خوبی موجود است که من جسارت نزدیک شدن به این حوزه را اصلن به خودم نمی‌دهم. علاوه براین، رمان جنایی یک نوع ادبی ِ آنگلو – آمریکایی است، همان‌گونه که ادبیات ِ پرسابقه‌ی این محدوده‌ی جغرافیایی بسیار روایی‌تر از ادبیات ماست.
- آیا قصد دارید در سنت ِ رمان‌های دنباله‌دار – سوئه، بالزاک، دیکنز- نام‌نویسی کنید؟
- نخیر، اصلا و ابدا. "ادامه‌ دارد" که در پایان هرفصل از این رمان آمده، هیچ ربطی به هیجان و گره‌گشایی‌های داستانی ندارد، بلکه برعکس. در واقع این‌جا مسئله رکود است، شهرهای در حال مرگ است، مسئله مردن در درون زیستن ا‌ست. البته در این رمان اشاره‌ای به یک مرگ می‌شود، اما این اشاره خیلی گنگ است. مسئله تنگ شدن ِ فضای زندگی است (فضای زندگی من، فضای زندگی ِ شخصیت ِ اصلی و فضای زندگی ِ شهرهایی که به علت بحران‌های صنعتی - بیش از همه در اروپا و در حوزه‌ی فولاد – نیمی از ساکنین‌اش را از دست می‌دهند)، مسئله رکود است. مسئله‌ی حرکت، آخر از همه می‌آید، مسئله دست بالا مسئله‌ی حرکت ِ متوقف‌شده‌ی انسان‌های لجوج است. وقتی دگردیسی ِ نان و شراب به گوشت و خون به وقوع می‌پیوندد، این رکود، مثل چیزی جادویی، مثل ِ – برای کاتولیک‌ها – مونسترانس ِ در برابر باایمان‌ها، در برابر ِ آن عمل‌گرایی ِ غالب بر همه چیز و همه‌جا نگه داشته می‌شود.
علاوه براین این حق را برای خودم محفوظ نگه می‌دارم، هروقت شکست خوردم یا فکرکردم که دارم شکست می‌خورم، رمان را به عنوان یک اثر ناتمام، همان‌طور که هست، بگذارم بماند؛ یا بعدن رویش کارکنم و یا حتا وقتی تحمل این را نداشته باشم که همین طور برای خودش آن جا باشد و از روی مانیتور ابلهانه ‌به بیرون زل بزند، اگر دوست داشتم، اصلن از روی نت برش دارم.

هفت روز

 وقتی سه روز تمام مشغول ترجمه‌ی متنی سفارشی باشی که سراسر فقط اداست و از جنس و جنم آن نثرهایی که فخرفروش‌اند و جملات طولانی ِ پیچ در پیچ می‌نویسند تا چنته‌ی خالی‌شان رو نشود و  دو روز  ِ بعدش هم را صرف  تایپ کردن ِ متنی کنی که هیچ بویی از فارسی به مشام‌اش نخورده، و امروز و فردایت را هم بنشینی تا فرم‌های 24 صفحه‌ای مالیاتی ِ سال‌های  2004 و 2005 و 2006 را پرکنی، ذهن‌ات از کار می‌افتد و   نمی‌توانی چیزی بنویسی مگر  همین گزارش خشک و خالی.

آقای یادعلی

این چه اوضاعی‌ست که در آن نویسنده‌ای که در طول ِ هفت هشت سال گذشته دو کتاب داستان ِ مجوزدار منتشر کرده، به جرمی موهوم دست‌گیر و زندانی می‌شود؟ بعد هم می‌گویند: «صدایش را درنیاورید! وگرنه...»؟ این چگونه اوضاعی‌ست که در آن پس از چهل روز که از دستگیری و زندانی نویسنده می‌گذرد، خانوادهاش تازه باید تقاضا کند پرونده‌اش را بفرستند پایتخت؟ این چه اوضاعی‌ست که در آن عقوبت ِ نوشتن و چاپ ِ چهار پنج جمله‌ی - گیرم توهین‌آمیز - در کتابی داستانی و مجوزدار، زندان است؟ این چه اوضاعی‌ست که در آن محتوای پرونده‌ی مجرم ظاهرن چیزی نیست مگر چهار پنج جمله از دو کتاب ِ داستان، گیرم با تیراژ ِ بالای سه هزارتا در کشوری هفتاد و دو ملیونی؟ این چه اوضاعی‌ست که در آن درباره‌ی «ادبيات معاصرايران درچشم‌انداز جهانی » نشست برگزار می‌کنیم؟
اوضاع چطور است؟

زندگی در ایران می‌تواند باحال باشد

گای هلمینگا (Guy Helminger) هنرمند همه فن حریف ِِ لوکزامبورگی، متولد 1963 که از سال 1985 ساکن کلن است، از بیست و دوم فوریه تا هفدهم مارس 2007 در چهار چوب ِ پروژه‌ی « دیوان ِ شرقی – غربی» (Westöstlicherdiwan) به ایران سفرکرده بود. این پروژه به تبادلات فرهنگی ِ بین نویسندگان ِ کشورهای عربی، ترکیه، ایران از یک طرف و آلمان از طرف دیگر می‌پردازد. سال 2005 از ایران شهریار مندنی‌پور به آلمان آمده و آلبرت اوستامایا، کارگردان تئاتر و شاعر،  به ایران رفته بود. امسال هلیمنگا به ایران رفت و امیرحسن چهلتن در ماه مه و ژوئن به آلمان می‌آید.
هلمینگا در طول سفرش به ایران یادداشت‌های روزانه‌اش را در وبلاگی به نام ِ «سلام تهران» درج می‌کرد که دویچه‌وله در اختیار او گذاشته بود. این یادداشت‌ها که از چشم یک روشن‌فکر و هنرمند غربی نوشته شده‌، بسیار خواندنی‌ست. دست‌کم از این بابت که بدانیم او که میهمان ِ آقای چهلتن بوده، چه چیزهایی  در ایران دیده و چگونه دیده. (لینک‌اش را همان وقت در مکث گذاشته بودم) در روزهای اول ِ ِ اقامت آقای هلمینگا در ایران، من با ایشان تماس گرفتم تا برای ترجمه‌ی یادداشت‌هایش از او اجازه بگیرم. نوشتند باید از دویچه وله بپرسید. اما ایمیل‌هایم  به بخش فارسی ِ دویچه‌وله  بی‌پاسخ ماند. پس از بازگشت آقای هلمینگا از ایران و هم‌زمان با اعلام فعال‌تر شدن سایت ِ فارسی دویچه‌وله هم تماس‌هایم بی‌نتیجه بود. تا شنبه‌ی گذشته روزنامه‌ی «دی ولت» آلمان یادداشتی از ایشان را با عنوان ِ «زندگی در ایران می‌تواند باحال باشد» منتشرکرد که  من آن را ترجمه کرده‌ام  و رادیو زمانه درج کرده‌است.

به نقل از رادیو زمانه:

یکی از آشناهایم، در حالی‌که چهره‌اش توسط دستی نامرئی درهم رفته بود، از من پرسید: «می‌خواهی بروی کجا؟» روی "کجا" تاکید کرد. جواب دادم: «می‌روم تهران.» سر تکان داد، آب‌جویی سفارش داد و با این جمله: «شاید آخرین آب‌جویت باشد» آن را از روی پیش‌خوان به طرف من سُر داد.

ادامه این مطلب

سه جمله از سه کتابی که تازه خوانده‌ام

 « آیا نمی‌دانی – هنوز هم نمی‌دانی – که تبعید خیلی به کودکی مربوط می‌شود، با توهمات ِ بی‌اساس‌اش، با معصومیت ِ کوبنده‌اش؟ »
 " Landschaften einer fernen Mutter " (مناظر مادری دور)، سعید (نویسنده و شاعر ایرانی که به آلمانی می‌نویسد)

 «خارجی بودن، یک جور حاملگی ِ مادام‌العمر است؛ با یک انتظار ابدی، تحمل باری همیشگی، و ناخوشی مدام. یک جور مسئولیت مداوم و بی‌وقفه. یک جمله‌ی معترضه وسط چیزی که یک موقعی اسمش زندگی معمولی بوده، فقط برای این‌که نشان بدهد، از زندگی قبلی خبری نیست، و جای آن را چیزی پیچیده و پرزحمت گرفته.»
 "هم‌نام"، جومپا لاهیری، ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت

«...از لحاظ روانشناسی وقتی آدم سرزمینی رو از دست بده مثل اینه که هنوز پیداش نکرده»
" مسافر هیچ کجا"، رضا دانشور

 خلاصه...کجا بودیم؟ چی داشتیم می گفتیم؟

معرفی رمان ِ «Angel Ladies »* از خسرو دوامی

وعده کرده بودم درباره‌اش بنویسم. نوشتم.                             به نقل از رادیو زمانه

خسرو دوامی با سه مجموعه داستان ِ کوتاه «هتل مارکوپولو»، «پرسه» و «پنجره» برای خوانندگان ِ ادبیات ِ داستانی ِ معاصر ایران، به ویژه ادبیات مهاجرت، نامی آشناست. Angel Ladies آخرین اثر اوست.
خلاصه‌ی کتاب
داستان ِ کتاب شرح ِ سفر دو زوج ِ ایرانی ِ ساکن آمریکاست، که در تعطیلات کریسمس به مناطق ِ خشک و بی آب و علف آمریکا می‌روند، از شهرهای نیمه متروک و گورستان‌های متروک بازدید و در مراسم و مناسک ِ شمن‌های سرخ‌پوست شرکت می‌کنند. سرانجام در فصل‌های پایانی ِ کتاب، در نيمه راه لاس وگاس به فاحشه‌خانه‌ای می‌رسند به اسم Angel Ladies و شبی را در آن‌جا سرمی‌کنند. در طول این سفر دو اتفاق می‌افتد: یکم اتفاقی است که در لایه‌ی بیرونی داستان آن را می‌خوانیم: در فصل آخر کتاب، اسماعیل تصمیم‌اش را مبنی بر جدایی از همسر با دخترش درمیان می‌گذارد. به عبارت دیگر این سفر نقطه‌ی پایانی بر زندگی ِ مشترک ِ یکی از دو زوج - اسماعیل و مرجان - نیز هست. دو دیگر اتفاقی است که در لایه‌ی درونی داستان با آن مواجه می‌شویم: تجلی حضور قوی ِ سنت در ناخودآگاه هم‌سفران. چهار هم‌سفر در طی گشت و گذارشان به شمن‌های سرخ‌پوست می‌پیوندند تا طی  آیین و مناسکی خاص به سیر و سلوک یا به نوعی مراقبه‌ی درونی بپردازند. در طی مراسم ناخودآگاه‌شان به زبان درمی‌آید و سنت‌ها فوران می‌زند و از زبان‌شان جاری می‌شود. این سنت‌ها که در تاروپود جان ِ سه‌تاشان حضوری روشن دارد به شکل قرائت  آیات ِ قرآنی یا دعای ماه رمضان و یا خواندن ِ ترانه‌های قدیمی جلوه می‌یابد. تو گویی با دیدن ِ مکان‌های ویران و از بین‌رفته، گذشته‌ی اسماعیل در او جان می‌گیرد تا با تعریف کردن ِ آن و شنیدن ِ خاطرات ِ داریوش به مرور گذشته‌ی خودش بپردازد. به این ترتیب این سفر برای او، نه تنها سفری بیرونی، بلکه  سفری درونی، سفری به گذشته است برای مرور ِ آنچه که بوده و حاصل‌اش آنچه که امروز هست یا شده.
شخصیت‌های محوری ِ داستان
داستان از منظر اول شخص تعریف می‌شود. به عبارت ِ دیگر خواننده از چشم راوی است که با دیگر شخصیت‌های داستان آشنا می‌شود. در این داستان نیز، مثل دیگر داستان‌هایی که از منظر اول شخص روایت می‌شود، خواننده ناچار است به اطلاعاتی که راوی می‌دهد، اکتفا کند. او متر و معیاری برای سنجش ِ راست یا دروغ ِ روایت و توصیف ِ آدم‌های داستان، به جز آن‌که راوی حکایت می‌کند، ندارد. اسماعیل و داریوش شخصیت‌های محوری کتاب هستند، چراکه روایت ِ راوی بیش‌تر روی آن دو متمرکز و بیش‌ترین صفحات کتاب به آن‌ها اختصاص داده شده است. این دو به خوبی ساخته شده‌اند، باورپذیرند و خواننده پس از تمام کردن ِ کتاب تصویر دقیقی از آن‌ها دارد. اما از زن‌ها، در تناسب با آن‌چه که از مردها می‌داند، چیز زیادی دستگیر خواننده نمی‌شود. زن‌های داستان، نسبت به مردها، منفعل‌اند، در داستان حضوری کم‌رنگ دارند و جای آن‌ها در کنش‌ها یا در سطح می‌ماند و یا حضوری کنش‌گر چون حضور مردهای داستان ندارند. این دو از همسران‌شان و از خواننده دورند. راوی از همسرش مرجان خیلی کم می‌گوید مگر از حسادت‌های او و تلاش‌اش برای نزدیک شدن به او. مرجان و اسماعیل که سال‌ها پیش تنها به دلایل سیاسی - تشکیلاتی در ایران با هم ازدواج کرده‌اند و بعد به آمریکا رفته‌اند، رابطه‌ی امروزشان به بن‌بست رسیده است. این دو مدت‌هاست فقط به خاطر ِ فرزند ِ مشترک‌شان مارال زیر یک سقف زندگی می‌کنند. اسماعیل با زنی دیگر ارتباط جنسی برقرار می‌کند. مرجان می‌فهمد و این سرآغازی می‌شود برای عیان شدن ِ اختلافات و در پی ِ آن کشمکش‌ها. راوی، سوسن و داریوش، زوج ِ دیگر را، که در آمریکا با هم آشنا شده و ازدواج کرده‌اند، از پیش از آشنایی با مرجان، از روزهای اقامت‌اش در آمریکا و قبل از بازگشت به ایران برای فعالیت سیاسی، می‌شناسد. سوسن که از پدری ایرانی و مادری مجاری به دنیا آمده، از پنج سالگی در آمریکا زندگی کرده، دچار بحران هویت است و از این فرقه به آن مذهب در حال رفت و برگشت است. شاید بتوان علاقه‌ی او به موسیقی ِ سنتی ِ ایرانی و یا دف و نی‌زدن‌اش را توجیه کرد، اما با مشخصاتی که راوی برای‌مان می‌گوید، بعید است بتواند – آن‌طور که راوی حکایت می‌کند - مثنوی بخواند و یا به فارسی ِ سلیس حرف بزند. داریوش، وقتی با اسماعیل تنها می‌شود، دایم از خاطرات‌اش که مملو از رویدادهای جنسی است، حرف می‌زند. او بیش‌تر آدمی اهل ِ عیش و نوش است تا درگیرشدن با مسایلی جدی و به همین خاطر است که از حضور در مناسک ِ شمن‌ها تن میزند و آن را به سخره می‌گیرد.
ساختار
اگر یکی از شاخص‌های ِ رمان را تعدد شخصیت‌ها یا وقایع بدانیم، در این صورت Angel Ladies نه رمان بلکه داستان بلند است. نکته‌ای که از دید ِ خسرو دوامی، نویسنده‌ی کتاب دور مانده، این است که  هم‌سر و دختر اسماعیل چگونه او را که به شهری درندشت مثل ِ نیویورک گریخته است تا خودکشی کند، پیدامی‌کنند؟ پرسش دیگری که مطرح می‌شود، این است که وقتی ترجمه‌ی اسامی مکان‌ها و آدم‌ها و حتا اعداد آورده می‌شود، چرا ترجمه‌ی فارسی ِ  گفتگوهایی که به انگلیسی انجام می‌گیرد، نمی‌آید؟ یک دلیل ِ ممکن می‌تواند این باشد که فهم یا عدم فهم این گفتگوها تغییری در درک و برداشت خواننده از داستان نمی‌دهد، گرچه فهمیدن ِ آن لذت ِ خواندن ِ داستان را دو برابر می‌کند. حال آن که اگر خواننده به خاطر ندانستن انگلیسی، از فهم گفتگوهای بلندی که به انگلیسی در داستان می‌آید، محروم بماند، شکاف بزرگی در فهم او از داستان ایجاد می‌شود. دلیل ِ ممکن ِ دیگر می‌تواند این باشد که امروزه همه انگلیسی بلدند. این نیز به دلایلی روشن پذیرفتنی نیست. در هر دو حال اما این پرسش هم‌چنان به قوت خود باقی است که اگر این‌طور هم باشد، پس چرا اسامی ِ مکان‌ها یا حتا اعداد ترجمه می‌شوند؟  توضیح و توصیف ِ مفصل ِ تاریخی – جغرافیایی ِ مکان‌ها، که با سند و مدرک و زبانی خشک و گزارشی  انجام می‌گیرد و البته با زبان بقیه‌ی کتاب تفاوت چندانی ندارد. این توصیفات اساسن وجودشان زاید است و کمکی به خواننده برای نزدیک شدن به اثر یا فهم بهتر آن نمی‌کند. یک توجیه ِ احتمالی می‌تواند این باشد که وجود چنین فصل‌هایی در کتاب، در جهت فضاسازی و برای آماده کردن ِ خواننده برای ورود به فضای فصل بعدی بوده است. این توجیه پذیرفتنی نیست، چرا که توصیف مکان، جهت فضاسازی، با تردستی در متن روایت آمده و بسیار خوب نشسته است. آنچه که نویسنده و نه راوی، در شرح ِ تاریخی و جغرافیایی مکانها آورده ماحصلی غیراز  خسته کردن خواننده ندارد. می‌توان به راحتی آن صفحات را نخوانده ورق زد و گذشت، بی آن‌که نگران ِ از دست دادن ِ لذت ِ خواندن ِ داستان بود.
خسرو دوامی با زبانی که برای این کتاب انتخاب کرده، نشان می‌دهد از نقش و اهمیت زبان در داستان غافل نیست. زبان ِ او در این کتاب زبانی است ساده و بی‌پیراه و فارغ از نثر مغلق و بازی‌های زبانی. نویسنده به اهمیت ِ گفتگوها کاملن واقف است و به خوبی می‌داند درازگویی، یعنی عدم رعایت اقتصاد کلمه، حاصلی جز خسته کردن ِ خواننده و در نتیجه رهاکردن ِ کتاب توسط او ندارد.
Angel Ladies کتابی خواندنی و داستانی سرراست است از سرنوشت ِ بخشی از نسلی که به دنبال ِ شکست در مبارزه‌ی سیاسی، در زندگی خصوصی نیز دچار شکست شده است و امروز یا تنها با توسل به الکل و دیگران مخدارت دیگر خود را سرپا نگه می‌دارد یا با مرور دایمی ِ خاطرات ِ دوران کودکی و جوانی‌اش. این نسل هر اندازه که تظاهر به مدرن بودن بکند، وقتی اعماق ِ ناخودآگاهاش فرصت و امکان بروز می‌یابد، آلودگی ِ درون‌اش به سنت آشکارتر می‌شود.



* Angel Ladies ، خسرو دوامی، رمان، 132 صفحه، نشر نارنجستان، بهار 2006 – 1385 ، بها 8 دلار آمریکا


این داستان پیش از چاپ در سایت دوات منتشر شده است.

معرفی کتاب

«روزها در راه»* کتابی‌ست در دو جلد و در ۷۳۹ صفحه. این کتاب یادداشت‌های روزانه‌ی شاهرخ مسکوب را، از سال ۱۳۵۷ تا سال ۱۳۷۵ (دسامبر سال ۱۹۹۷)، یعنی هیجده سال از زندگی او در غربت، در بر می‌گیرد. مسکوب وقتی این یادداشت‌ها را برای چاپ در اختیار ناشرش، خاوارن، در پاریس می‌گذارد، یک چهارم یادداشت‌ها را حذف می‌کند. به دو علت: ...در رادیو زمانه

بابا ای ول

جای شما خالی صفایی کردم وقتی این‌جا را دیدم. بی‌انصاف‌ها اسم کتاب را که نوشته‌اند: "تاکسی سرنوشت‌ها" هیچ، در بخش "چکیده" که مثلن خواسته‌اند کتاب را معرفی کنند، آورده‌اند: "... اين داستان‌ها بيانگر مشکلات ايرانيان مهاجر در آلمان و برخی مسائل ديگر است." این "برخی مسایل دیگر" ش واقعن محشر بود. علاوه براین‌ها معلوم نیست، کتابی که قیمت‌اش هزار و چهارصد تومن است، چرا به دلار می‌شود 11.56 . کسی هست که بگوید فلسفه‌ی آن شش ِ آخر پنجاه چیست؟ یعنی خیلی دقیق حساب کردند یا دارند مایه به مایه حساب می‌کنند؟

نشستن بین دو صندلی

"نشستن بین دو صندلی" عنوان هشت نامه بود که تابستان گذشته در طول سفرم به ایران برای رادیو زمانه نوشته بودم. هر هشت نامه همان وقت‌ها  پخش شده بود، اما تنها سه نامه روی وب‌سایت رادیو بود. مسئولین رادیو تصمیم گرفتند به تدریج این نامه‌ها را روی وب‌سایت بگذارند. نامه‌ی چهارم و پنجم را می‌توانید این‌جا بخوانید.
نامه های بعدی روزانه اضافه می شوند.  

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.