Mains
Last Posts
Categories
Monthly Archive

اودیسه نوستالژیک‌ترین انسان تاریخ

به نقل از رادیو زمانه
تاریخچه‌ی واژه‌ی نوستالژی 

همراه فایل صوتی

اگر به یکی از فرهنگ لغت‌های موجود و متداول ِ زبانی بیگانه به فارسی مراجعه کنیم، خواهیم دید که در برابر Nostalgie برابرنهادهایی چون "غم غربت"، "درد ِ دوری"، "حسرت‌بارگی"، "حسرت"و "حسرت گذشته" آمده است.
نوستالژی (به انگلیسی و ایتالیایی nostalgia  و به فرانسه و آلمانی Nostalgie)  از دو کلمه ی یونانی ِ  nostos به معنای «بازگشت به وطن» و  algos به معنای (درد، اندوه) تشکیل شده است. این کلمه نخستین بار در سال 1688 توسط پزشکی سویسی به نام J. Hofer  ساخته و بکار برده شد. او در بررسی ِ بیماری ِ سویسی‌های مقیم خارج  کلمه‌ی نوستالژی را که از سرگذشت اودیسه گرفته بود، ساخت و در رساله‌ی دکترایش از آن سود جست. اودیسه در جنگ ِ تروا که ده سال طول کشیده بود، شرکت کرده و پس از پیروزی می‌خواست به وطن‌اش ایتاکا بازگردد، اما سه سال سرگردان آب‌ها و هفت سال گروگان ِ ایزدبانویی می‌شود که عاشق او بود و مانع بازگشت‌اش به وطن می‌شد. اودیسه را نوستالژیک‌ترین انسان ِ تاریخ می‌دانند و به همین خاطر سرنمون ِ (Prototyp) بیماری کسانی است که از درد دوری از وطن در رنج‌اند.
نوستالژی به عنوان کلمه‌ای تخصصی از عصر رمانتیک ( 1850- 1790 میلادی)  وارد روان‌شناسی شد و علت اصلی ِ افسردگی‌های شدید شمرده می‌شد.


ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

سفرنامه

برای لیزا و منوچهر نجف‌پور

باید بروم فرودگاه دنبال رویا. میزبانم اصرار دارد با من بیاید. می‌دانم دلش نمی‌خواهد، اما می‌ترسد مرا تنها روانه‌ی خیابان‌های تهران کند. راضی‌اش می‌کنم بماند. می‌گوید: «پس با آژانس برو که خیالم راحت باشد.» می‌گویم: «ای بابا! دختر چهارده ساله که نیستم.» زن‌اش می‌گوید: «ناصر! ما از دو سال پیش که برگشتیم، کلی کلاه سرمان گذاشتند تا دست‌مان آمد چی به چی هست. حرف گوش کن!» می‌گویم: «فریباجان، من از آدم‌های حرف گوش‌کن خوشم نمی‌آید. تازه، من که مثل شما این‌جا زندگی نمی‌کنم. توریستم. سر توریست‌ها را همیشه و همه‌جای دنیا کلاه می‌گذارند. علاوه براین، تنها به خیابان رفتن برای امثال ِ من، خودش یک ماجراجویی است.» می‌گوید: «مگر این‌جا جنگل است و جناب‌عالی تارزان؟» اِی داد! بهش توهین شده. می‌گویم: «نه عزیزم، منظورم این است که ممکن است چیزی مثل ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب به سرم بیاید. تازه رویایم که برسد، سه ساعت بعدش  پرواز می‌کنیم اصفهان. شما می‌خواهید بیاید آن‌جا که چه؟» فریده می‌گوید: «پس خوب مواظب باش سرت کلاه نگذارند. از این‌جا تا فرودگاه اگر دربست بگیری، کرایه‌اش سه تومن بیش‌تر نیست. اگر سه تا کورس بروی، می‌شود هزار، هزارودویست تومن. » مرد می‌گوید: «در هر دو صورت باید بروی آن‌طرف خیابان.»

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

نویسنده و شخصیت‌اش

هروقت نویسنده‌ای توانست شخصیت‌ ِ داستان‌اش را خیلی خوب بسازد، مطمئنن وجهی از خودش را خیلی خوب شناخته.

Share/Save/Bookmark

...چای‌اش را که هم زد، یک قاشق شکر ریخت کف ِ دست‌اش و بلند شد. گفتم: «کجا؟» گفت: « می‌روم سهم ِ مورچه‌های روی بالکن را بدهم.»

Share/Save/Bookmark

معرفی کتاب «مسافر هیچ‌کجا» از رضا دانشور

به نقل از رادیو زمانه
همراه با فایل صوتی
«دلیل اصلی گیرکردنت تو این سوراخ، همون گذشته‌ایه که انکارش می‌کنی»
- از متن کتاب

هنرمندان ِ بسیاری رویدادهای اجتماعی یا سرنوشت‌های فردی را که براساس نادر بودن‌شان برجستگی می‌یابند، دست‌مایه‌ی کار قرارداده و از آن‌ها فیلم، نمایش‌نامه، داستان و رمان می‌سازند. دست هنرمند برای تغییرشکل دادن (دفرمه کردن) واقعه‌ای که این‌بار راوی‌اش اوست، باز است. او می‌تواند کاملن به رویدادی که به آن می‌پردازد، وفادار بماند و آن را همان‌گونه که بوده، در هنر خود بیامیزد. یا به آن تغییر شکل بدهد و واقعه‌ای دیگر بسازد که شباهت‌هایی ناگزیر با اصل دارد.
مسافر هیچ‌کجا" نمایش‌نامه‌ای است که در آن رضا دانشور یک ایرانی را که هیجده سال ساکن فرودگاه ِ شارل دوگل پاریس بوده، دست‌مایه‌ی کار خویش قرار داده است. تا ببینیم راویت ِ او از این ماجرا چگونه است، لازم است اشاره‌ای کوتاه به اصل ماجرا داشته باشیم.

ادامه این مطلب

Share/Save/Bookmark

تپه‌ی کتاب‌هایی که گذاشته بودم بخوانم، همین‌طور داشت بالا می‌رفت. همه‌شان  را گذاشتم توی کتاب‌خانه که دیدن‌شان خار چشمم نشود.

Share/Save/Bookmark

لحاف‌دوز، رشت، محله‌ی خارایمام، تابستان 85

rasht-lahaf duz t1 (Small).JPG
Share/Save/Bookmark

 وقتی ایده‌ها هجوم می‌آورند، آروز می‌کنم می‌توانستم حرف‌های  ِ همه‌ی آن چند نفری را که در من‌اند، هم‌زمان بنویسم.

Share/Save/Bookmark

مرگ مولف

عمری است حرف از مرگ مولف میزنند. با این حساب باید سال‌ها از سوم و هفتم و چهلم و سال‌گرد ِ مرگ ِ مولف (یا مولفه) گذشته باشد. آیا به‌تر نیست به جای حرف زدن پشت سر ِ مرده، برایش فاتحه بخوانند و صلوات بفرستند و خلاصه دست از سر این مرده بردارند؟

Share/Save/Bookmark

همتی باید

«سئوال شما پهناور است» «تصورش را بکن! بکلی ناگهانی مُرد.» «خوب، اگر به خود می‌بالد حق دارد، من مهاجه نمی‌کنم.» «...می‌گویند عروس خانم زیبا هم نبوده، یعنی حتی زشت بوده است... و بسیار رنجور ... و عجیب ... اما گویا فضائل و شایستگی داشته و یقینا شایسته و با فضیلت بوده است والا بکلی نامفهوم می‌بود. »
فکرمی‌کنید این جملات را از کجا آورده‌ام؟ از ترجمه‌ی فارسی ِ «جنایت و مکافات»، ترجمه‌ی مهری آهی، انتشارات خوارزمی، چاپ پنجم، اسفند 1377. چاپ ِ اول کتاب در شناسنامه‌ی کتاب نیامده، چاپ ِ دوم مال ِ  1351 است. طُرفه اینکه کتاب از زبان اصلی، یعنی زبان روسی ترجمه شده.
از چهار پنج روز پیش که شروع کردم، بعد از چندین سال، به دوباره‌خواندن ِ کتاب، ناچار بودم، رنج ِ ترجمه‌ی دوباره‌ی جملاتی این چنین نامفهوم را به فارسی ِ سره و بخشن به فارسی ِ امروزی بر خودم هموار کنم.  نصف کتاب، یعنی نزدیک به سی‌صد صفحه رابه هزار زور و زحمت خواندم. دیدم نمی‌شود. این ترجمه دارد باعث می‌شود از خیر خواندن ِ کتاب بگذرم. و این خیلی حیف بود. به سرم زد حالا که باید کتاب ترجمه شده به زبان مادری را دوباره برای خودم ترجمه کنم، چرا آن را به آلمانی نخوانم؟ پس از متوسل شدن به پارتی و استفاده از تخفیفات ِ ویژه، یکی از ترجمه‌های جدید ِ آلمانی  ِ کتاب را خریدم به ده یورو. پس از مقایسه‌ی چندجای کتاب، تازه دستگیرم شد که با چه ترجمه‌ی فاجعه‌باری روبرویم.
این جملات را از زبان ِ رازومیخین مست بخوانید: «شما چه خیال می‌کنید؟ خیال می‌کنید من از آنجهت اینها را می‌گویم که آنها دروغ می‌گویند، نه، من وقتی مردم دروغ میگویند، دوست دارم! دروغ تنها مزیت انسان است بر سایر موجودات! با دروغ به راستی میرسی! من از آن جهت انسانم که دروغ می‌گویم. هرگز به حقیقتی نرسیدند بی آنکه چهارده بار یا شاید صدوچهارده بار دروغ بگویند و این در نوع خود قابل احترام است. اما، خود دروغ را تازه نمی‌توانیم با عقل خود بگوئیم! به من دروغ بگو، اما دروغ خودت را بگو و آن وقت من ترا خواهم بوسید. دروغ را به سبک خود گفتن، بهتر از حقیقتی است به تقلید دیگری!» البته جملات این پاراگراف بیشتر است، اما نمی‌خواهم خسته‌تان کنم. به ترجمه‌ی آلمانی مراجعه کردم. دیدم به جای «دروغ گفتن» آورده «خیال‌بافتن: phantasieren » . به عبارت دیگر اگر همین جملات را از روی ترجمه‌ی آلمانی‌اش به فارسی برگردانیم، کم وبیش می‌شود این: «چه فکرهایی به سرتان میزند؟ فکر می‌کنید، از این‌که آنها خیال می‌بافند، عصبانی می‌شوم؟ خوشم می‌آید، وقتی مردم خیال می‌بافند. خیال‌بافتن! این تنها امتیاز انسان نسبت به دیگر موجودت زنده است. خیال می‌بافی و سرانجام به حقیقت می‌رسی! خیال می‌بافم، پس انسانم. هرگز به حقیقت دست نمی‌یابیم، مگر این‌که پیش از آن، دست‌کم چهارده بار خیال بافته باشیم، شاید هم صد و چهارده بار. و البته این کاملن شرافت‌مندانه است. اما مخ ِ ما برای خیال‌بافتن کفایت نمی‌کند. تو می‌توانی خیال ببافی، اما کاملن به شیوه‌ی شخصی ِ خودت. به خاطر این‌کار حتا می‌بوسم‌ات. خیال بافتن کاملن به شیوه‌ی فردی ِ خودت، کم و بیش بیش‌تر  می‌ارزد تا این‌که فقط حقایق ِ دیگران را  زر  بزنی...» یعنی تقریبن همان چیزی که آقای مراد فرهاد پور در این یادداشت‌شان گفته‌اند.


 نمی‌دانم چاپ ِ اول ِ کتاب در چه سالی انجام گرفته، اما اگر آن را 1350 هم بگیریم، سی و پنج سال از عمر ترجمه می‌گذرد. وقت‌اش نرسیده، مترجم و ناشری آستین همت بالا بزنند و این کتاب ِ مهم تاریخ ادبیات ِ جهان را دوباره ترجمه و منتشر کنند؟

Share/Save/Bookmark

درباره‌ی افسردگی

تا چندی پیش هربار که دچار افسردگی می‌شدم (ویا به قول یکی از دوستان رگل می‌شدم)، ذهنم فورن می‌خواست بگردد و علت‌اش را پیداکند. پیدا هم می‌کرد، اما نمی‌توانست علت‌ها را از میان بردارد. در نتیجه افسردگی تبدیل می‌شد به درد مضاعف. اما چند وقتی به این رسیدم که افسردگی هم مثل همه‌ی چیزهای دیگر زندگی گذراست، افسردگی هم بخشی از زندگی است، بخشی از زنده بودن است، اصلن نشانه‌ی زنده بودن است. و این نکته هم دستگیرم شد که کارآمدترین شکل روبرو شدن با افسردگی آشتی با آن است. یعنی به خودم می‌گویم: « نه حوصله‌ی خواندن داری، نه حوصله‌ی نوشتن، نه حوصله‌ی گفتن، نه حوصله‌ی شنیدن؟ دوست داری هیچ کار مفیدی نکنی؟ میخواهی دراز بکشی روی تخت و به سقف اتاق نگاه کنی و ذهن را آزاد بگذاری، هرجا می‌خواهد برود؟ دلت می‌خواهد یکی از این سریال‌های مزخرف ِ پلیسی ِ آلمانی ببینی؟ هرکاری دلت خواست بکن! اما از همه مهم‌تر این است که خودت را سرزنش نکنی، داری وقت‌ات را به بطالت می‌گذرانی.»
با این شیوه طول ِ رگل این ماه از سه روز به دو روز تقلیل پیدا کرد.
پیش‌نهاد میکنم، شما هم امتنحان کنید.

Share/Save/Bookmark

جوهر

مدرسه‌رو که شدی، حکم کردند باید با قلم بنویسی، تا خط‌ات خوب بشود(که انگار شد). کیف می‌کردی وقتی برای خریدن جوهر تازه پول می‌گرفتی. بعد که اجازه دادند با خودکار بنویسی، جانت به لبت می‌رسید تا جوهرش به آخر برسد، می‌خواستی آن‌قدر بنویسی تا هرچه زودتر  تمام بشود.  خودنویس‌دار هم که شدی، این شور وشوق با تو بود. اما جوهر این کامپیوتر ِ لامذهب هرگز تمام نمی‌شود. حتا وقتی انگشتان ِ دست‌ات از فرط کوبیدن روی این صفحه کلید پینه ببندد.

Share/Save/Bookmark
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.