«سئوال شما پهناور است» «تصورش را بکن! بکلی ناگهانی مُرد.» «خوب، اگر به خود میبالد حق دارد، من مهاجه نمیکنم.» «...میگویند عروس خانم زیبا هم نبوده، یعنی حتی زشت بوده است... و بسیار رنجور ... و عجیب ... اما گویا فضائل و شایستگی داشته و یقینا شایسته و با فضیلت بوده است والا بکلی نامفهوم میبود. »
فکرمیکنید این جملات را از کجا آوردهام؟ از ترجمهی فارسی ِ «جنایت و مکافات»، ترجمهی مهری آهی، انتشارات خوارزمی، چاپ پنجم، اسفند 1377. چاپ ِ اول کتاب در شناسنامهی کتاب نیامده، چاپ ِ دوم مال ِ 1351 است. طُرفه اینکه کتاب از زبان اصلی، یعنی زبان روسی ترجمه شده.
از چهار پنج روز پیش که شروع کردم، بعد از چندین سال، به دوبارهخواندن ِ کتاب، ناچار بودم، رنج ِ ترجمهی دوبارهی جملاتی این چنین نامفهوم را به فارسی ِ سره و بخشن به فارسی ِ امروزی بر خودم هموار کنم. نصف کتاب، یعنی نزدیک به سیصد صفحه رابه هزار زور و زحمت خواندم. دیدم نمیشود. این ترجمه دارد باعث میشود از خیر خواندن ِ کتاب بگذرم. و این خیلی حیف بود. به سرم زد حالا که باید کتاب ترجمه شده به زبان مادری را دوباره برای خودم ترجمه کنم، چرا آن را به آلمانی نخوانم؟ پس از متوسل شدن به پارتی و استفاده از تخفیفات ِ ویژه، یکی از ترجمههای جدید ِ آلمانی ِ کتاب را خریدم به ده یورو. پس از مقایسهی چندجای کتاب، تازه دستگیرم شد که با چه ترجمهی فاجعهباری روبرویم.
این جملات را از زبان ِ رازومیخین مست بخوانید: «شما چه خیال میکنید؟ خیال میکنید من از آنجهت اینها را میگویم که آنها دروغ میگویند، نه، من وقتی مردم دروغ میگویند، دوست دارم! دروغ تنها مزیت انسان است بر سایر موجودات! با دروغ به راستی میرسی! من از آن جهت انسانم که دروغ میگویم. هرگز به حقیقتی نرسیدند بی آنکه چهارده بار یا شاید صدوچهارده بار دروغ بگویند و این در نوع خود قابل احترام است. اما، خود دروغ را تازه نمیتوانیم با عقل خود بگوئیم! به من دروغ بگو، اما دروغ خودت را بگو و آن وقت من ترا خواهم بوسید. دروغ را به سبک خود گفتن، بهتر از حقیقتی است به تقلید دیگری!» البته جملات این پاراگراف بیشتر است، اما نمیخواهم خستهتان کنم. به ترجمهی آلمانی مراجعه کردم. دیدم به جای «دروغ گفتن» آورده «خیالبافتن: phantasieren » . به عبارت دیگر اگر همین جملات را از روی ترجمهی آلمانیاش به فارسی برگردانیم، کم وبیش میشود این: «چه فکرهایی به سرتان میزند؟ فکر میکنید، از اینکه آنها خیال میبافند، عصبانی میشوم؟ خوشم میآید، وقتی مردم خیال میبافند. خیالبافتن! این تنها امتیاز انسان نسبت به دیگر موجودت زنده است. خیال میبافی و سرانجام به حقیقت میرسی! خیال میبافم، پس انسانم. هرگز به حقیقت دست نمییابیم، مگر اینکه پیش از آن، دستکم چهارده بار خیال بافته باشیم، شاید هم صد و چهارده بار. و البته این کاملن شرافتمندانه است. اما مخ ِ ما برای خیالبافتن کفایت نمیکند. تو میتوانی خیال ببافی، اما کاملن به شیوهی شخصی ِ خودت. به خاطر اینکار حتا میبوسمات. خیال بافتن کاملن به شیوهی فردی ِ خودت، کم و بیش بیشتر میارزد تا اینکه فقط حقایق ِ دیگران را زر بزنی...» یعنی تقریبن همان چیزی که آقای مراد فرهاد پور در این یادداشتشان گفتهاند.
نمیدانم چاپ ِ اول ِ کتاب در چه سالی انجام گرفته، اما اگر آن را 1350 هم بگیریم، سی و پنج سال از عمر ترجمه میگذرد. وقتاش نرسیده، مترجم و ناشری آستین همت بالا بزنند و این کتاب ِ مهم تاریخ ادبیات ِ جهان را دوباره ترجمه و منتشر کنند؟