تا چندی پیش هربار که دچار افسردگی میشدم (ویا به قول یکی از دوستان رگل میشدم)، ذهنم فورن میخواست بگردد و علتاش را پیداکند. پیدا هم میکرد، اما نمیتوانست علتها را از میان بردارد. در نتیجه افسردگی تبدیل میشد به درد مضاعف. اما چند وقتی به این رسیدم که افسردگی هم مثل همهی چیزهای دیگر زندگی گذراست، افسردگی هم بخشی از زندگی است، بخشی از زنده بودن است، اصلن نشانهی زنده بودن است. و این نکته هم دستگیرم شد که کارآمدترین شکل روبرو شدن با افسردگی آشتی با آن است. یعنی به خودم میگویم: « نه حوصلهی خواندن داری، نه حوصلهی نوشتن، نه حوصلهی گفتن، نه حوصلهی شنیدن؟ دوست داری هیچ کار مفیدی نکنی؟ میخواهی دراز بکشی روی تخت و به سقف اتاق نگاه کنی و ذهن را آزاد بگذاری، هرجا میخواهد برود؟ دلت میخواهد یکی از این سریالهای مزخرف ِ پلیسی ِ آلمانی ببینی؟ هرکاری دلت خواست بکن! اما از همه مهمتر این است که خودت را سرزنش نکنی، داری وقتات را به بطالت میگذرانی.»
با این شیوه طول ِ رگل این ماه از سه روز به دو روز تقلیل پیدا کرد.
پیشنهاد میکنم، شما هم امتنحان کنید.