برای لیزا و منوچهر نجفپور
باید بروم فرودگاه دنبال رویا. میزبانم اصرار دارد با من بیاید. میدانم دلش نمیخواهد، اما میترسد مرا تنها روانهی خیابانهای تهران کند. راضیاش میکنم بماند. میگوید: «پس با آژانس برو که خیالم راحت باشد.» میگویم: «ای بابا! دختر چهارده ساله که نیستم.» زناش میگوید: «ناصر! ما از دو سال پیش که برگشتیم، کلی کلاه سرمان گذاشتند تا دستمان آمد چی به چی هست. حرف گوش کن!» میگویم: «فریباجان، من از آدمهای حرف گوشکن خوشم نمیآید. تازه، من که مثل شما اینجا زندگی نمیکنم. توریستم. سر توریستها را همیشه و همهجای دنیا کلاه میگذارند. علاوه براین، تنها به خیابان رفتن برای امثال ِ من، خودش یک ماجراجویی است.» میگوید: «مگر اینجا جنگل است و جنابعالی تارزان؟» اِی داد! بهش توهین شده. میگویم: «نه عزیزم، منظورم این است که ممکن است چیزی مثل ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب به سرم بیاید. تازه رویایم که برسد، سه ساعت بعدش پرواز میکنیم اصفهان. شما میخواهید بیاید آنجا که چه؟» فریده میگوید: «پس خوب مواظب باش سرت کلاه نگذارند. از اینجا تا فرودگاه اگر دربست بگیری، کرایهاش سه تومن بیشتر نیست. اگر سه تا کورس بروی، میشود هزار، هزارودویست تومن. » مرد میگوید: «در هر دو صورت باید بروی آنطرف خیابان.»
رفتن به آن طرف خیابان یکی از آن چیزهای مهمی است که به یادم میاندازد ایرانیام. نه این که یادم رفته باشد، چطور باید از لای ماشینها به آن طرف خیابان رسید، نه؛ حالا رفتن به آن طرف خیابان برای من حکم بازی دارد، بازی ِ رد شدن از لای ماشینهای در حال حرکت. (وقتی این را به یکی از دوستانم گفته بودم، گفته بود: «خیلی سوسول شدهای!». پهلو دستیاش گفته بود: «سوسول خالی نه، سوسول و جواد.») از کجا معلوم؟ شاید هم کمی رجوع به اصل باشد.
باری، میایستم کنار خیابان. در حالیکه حرکت سرم را با سرعت ماشینهای خالی رصد شده، تنظیم میکنم، بلند میگویم: «دربست فرودگاه.» خیلی هم مواظبم، این دو کلمه را حتمن بدون لهجه ادا کنم.
پیکان سفیدی مال عهد بوق چند متر پایینتر میایستد. سه چهار قدم ِ بلند که برمیدارم، میرسم. راننده مردی است کم و بیش چاق، چهل و چند ساله، طاس، ریش ِ چهار پنج روزه، از آن ریشهایی که میبینی خود ِ صاحب ریش هم از وجودشان در عذاب است، اما حوصله نکرده بزند. پیراهن سفیدی هم تناش است. به نظر کلافه میآید. میگویم: «تا فرودگاه دربست میروید؟» میگذارد روی خلاص، نیم نگاهی به من میاندازد و با سر به در ماشین اشاره میکند: «بیا بالا!». بعد میگذارد دنده یک، سرش را برمیگرداند و خسته به جلویش نگاه میکند. دستم را میگذارم روی دستگیرهی در و میگویم: «چقدر باید تقدیم کنم؟» « حالا بیا بالا، هرچی دوست داشتی بده.» «خیلی ممنون. چقدر؟» سرش را برمیگرداند طرف من و با لبخند میگوید: «بابا تو چقدر سرسختی. بیا بالا، با هم کنار میایم.» سوار میشوم. راه میفتد. میگویم: «دو و پونصد بدم خوبه؟» «کرایهاش معلومه آقا. » «چقده؟» «سه و پونصد.» یکی دو دقیقه بعد سر سه تومن توافق میکنیم. میگوید: «میروی شمال؟» میگویم: «نه، میروم دنبال یکی که از جنوب آلمان میآید.» تا برسیم به آزادی، حسابی با هم رفیق شدهایم. همنسل خودم است. دست سرنوشت - شاید - مرا برد و او را نگه داشت. بچهی اهل فکر و کتاب، زندانی کشیده. شغلاش تدریس خصوصی ِ انگلیسی و مسافرکشی است. از زناش جدا شده و با زنی دوست است.
میرسیم مهرآباد. دست دادن و ردوبدل کردن آدرس ایمیل را که پشت سر میگذاریم، نمیخواهد کرایه بگیرد. وقتی دارد دور میزند، وسط خیابان گیرش میآورم و سه تا هزار تومانی و یک پانصد تومانی میاندازم توی ماشین. تا نگه دارد و پیاده شود و دنبال من بدود، خودم را لابلای ماشینهای پارکینگ گم کردهام.