طفلکی‌ها

دلم می‌سوزد برای کسانی که نقش‌شان در فیلمی دو ساعته بیش از چند دقیقه نیست. منظورم آن‌هایی نیست که  سیاهی لشکراند، بل آن‌هایی است که در همان یکی دو دقیقه‌ی اول فیلم نقش‌شان تمام می‌شود (مثلن نقش ِ یک گارسون را بازی می‌کنند یا کشته می‌شوند). یعنی ته دلشان امیدوارند سرانجام روزی هنرپیشه‌ی بزرگ و مشهوری بشوند؟

شعری از منوچهر نیستانی

حق، حق... (مجموعه‌ی کلمات قصار!)

حق یک کُره‌ست/- با چرخشی که با او،-/ «رعنای مستبد»یست -/ هر جانب از جوانب را می‌گردد./پس: حق به جانب همه کس هست!

ادامه این مطلب

ادبیات فارسی چقدر فارسی‌ست؟

به نقل از رادیو زمانه
فصل‌نامه‌ی آلمانی زبان «اخبار ادبی از آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین» بخش زیادی از شماره‌ی تابستانی امسال خود را به ادبیات معاصر ایران اختصاص داده است. ترجمه‌ی یک گفت‌وگو از این مجموعه در زیر می‌آید
.

پیرامون این موضوع چند وجهی از دو تن از زنان مترجم که به‌طور جدی به ادبیات مدرن ایران می‌پردازند سؤال کرده‌ایم. سوزان باغستانی و یوتا هیمل‌ریش در سال‌های اخیرکتاب‌های مهمی از ادبیات مدرن ایرانی را [به آلمانی] ترجمه و ثابت کرده‌اند ادبیات فارسی را خیلی خوب می‌شناسند. سخنان این دو توسط ناصر غیاثی، نویسنده‌ و مترجم ایرانی که از سال ۱۹۸۳ در آلمان زندگی می‌کند، تکمیل می‌شود. او داستان‌هایی کوتاه به زبان مادری‌اش منتشر و آثاری، از جمله از برشت و فروید، را به فارسی ترجمه کرده است.

ادامه این مطلب

نع!

در پسله حرف نزنیم*

مجتبای عزیز، به خاطر توجه و یادداشت‌ات ممنونم. از قرار یادداشت ِ مرا خیلی خیلی سرسری خوانده‌ای و براساس آن به نتایجی کاملن غلط رسیده‌ای. من آن‌جا از کسی غیر از خود ِ عباس معروفی نپرسیده‌ام که گلشیری کجا نوشته ( و نه آن‌طور که تو نوشته‌ای: گفته) سمفونی مردگان در کنار بوف کور (و نه آن طور که تو خوانده‌ای: پس از بوف کور) جا دارد. پس نپرسیده‌ام « که آیا ادعای عباس معروفی مبنی بر این‌که گلشیری گفته سمفونی مردگان  پس از بوف کور بهترین رمان فارسی است صحت دارد یا نه؟ » پرسش من در واقع دعوت از معروفی بود به پاسخی که نمی‌تواند چیزی جز "هیچ‌کجا" باشد و به این ترتیب اعتراف به گفتن دروغ درباره‌ی کتاب‌اش در مجله‌ای غیرفارسی زبان . بعد به عنوان شاهد هم یک نمونه آوردم که گفته‌اند، گلشیری گفته است فلان. دو روز بعد که رفیقی تلفن کرد و گفت: « برو «باغ در باغ» صفحه‌ی فلان را بخوان، ببین گلشیری درباره‌ی سمفونی چه گفته.»  من آن حرف گلشیری را به عنوان ِ سند ِ مکتوب به یادداشت‌ام اضافه کردم، تا نشان بدهم آن‌چه که گلشیری درباره‌ی این رمان نوشته درست در نقطه‌ی مقابل ِ ادعای معروفی در گفتگوی‌اش با آن مجله‌ی آلمانی قرار دارد. دقت نکرده‌ای که عنوان یادداشت را گذاشته‌ام: «پرسش درباره‌ی یک دعوی»؟
و اما «مرجعیت ادبی»

ادامه این مطلب

پرسش درباره‌ی یک دعوی (با یک پی‌نوشت ِ تازه)

فصل‌نامه‌ی (aus Afrika Asien Lateinamerika  Literaturnachrichten) (اخبار ادبی ِ آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین) بخش زیادی از شماره‌ی تابستان امسال‌اش را اختصاص داده به ادبیات ِ معاصر ایران، که در آن گفتگویی هم با عباس معروفی دارد. در این گفتگو، مصاحبه‌گر مجله از معروفی می‌پرسد: «شما در رمان‌های‌تان هم از سنت‌های ایرانی و هم از سنت‌های غربی استفاده می‌کنید. اثر شما را به عنوان بخشی از "سنت سیاه" ِ ( dark tradition) ادبیات مدرن ایران توصیف کرده‌اند. آیا این مکتب ِ خاصی‌ست؟» عباس معروفی جواب می‌دهد: «صادق هدایت و هوشنگ گلشیری پیش از من این‌کار را کرده‌اند. اما آن‌ها تاثیری روی آثار ِ من ندارند. من بیست سال با هوشنگ گلشیری هم‌کاری کرده‌ام، مدتی شاگردش بوده‌ام. او می‌خواست که من دقیقن همان‌طور بنویسم که او. گله هم کرده است که من این‌کار را نکرده‌ام. اما بعد درباره‌ی سمفونی مردگان نوشته‌است که سمفونی مردگان در کنار بوف کور ِ هدایت تنها شاه‌کار ِ رمان ِ نوی ایران است.»

من به عنوان خواننده‌ی این فصل‌نامه از عباس معروفی می‌پرسم: گلشیری کجا  نوشته " سمفونی مردگان در کنار بوف کور تنها شاه‌کار رمان ِ نوی ایران است"؟ یعنی به عبارت دیگر کجا نوشته و اعتقاد داشته که "سمفونی مردگان" نه تنها پس از "بوف کور" قرار نمی‌گیرد، بلکه در کنار آن قرار دارد؟
این را می‌پرسم چون این‌جا خوانده‌ام: (( گلشیری داستانویس درباره «سمفونی مردگان» عباس معروفی گفته بود: «خارجیها وقتی «خشم و هیاهو» را دارند، بدل آن را میخواهند چه کنند؟»))

 پی‌نوشت: یکی از دوستانم تذکر داده که گلشیری در «باغ در باغ»، جلد اول، صفحه‌ی 464 نوشته: «سمفونی مردگان (1368) نوشته عباس معروفی رمان متوسطی است. دقیقا بر گرته خشم و هیاهو نوشته شده است (که اثباتش آسان است) و جز بخش آغازین مومان یکم و مومان یکم آخر کتاب بقیه فاقد قدرت است و اغلب تکرار مکرارات.»

هنوز ِ قاب‌ها

 وقتی پس از هفده هیجده سال زندگی ِ زناشویی، زن‌اش از او جدا شد، آخرین عکس ِ رنگی‌شان را گذاشت توی قاب و زد روی دیوار ِ اتاق ِ نشیمن، بالای تلویزیون. زن با شوخ‌چشمی به دوربین نگاه می‌کرد، چهره‌اش صلابت داشت و کمی با فاصله از او ایستاده بود. گردن خودش کمی کج و چهره‌اش گرفته بود. چین‌های روی پیشانی و تنگی ِ چشم‌هایش می‌گفت دست‌اش دارد پرچم سفید را برای همیشه و بطور قطعی بالا می‌برد. می‌گفت: «می‌خواهم پیش چشم‌ام باشد. می‌خواهم گذشته‌ام پیش چشم‌ام باشد. بدانید! انکار گذشته، موجب ِ خسران ِ جبران‌ناپذیری در حال و آینده می‌شود.» ما می‌دانستیم هنوز از او دل نکنده و دارد به خودش و به ما دروغ می‌گوید.
یک سال و اندی بعد در سفر به کشوری دیگر، با دختری جوان آشنا شد. تلفن‌های روزانه و اِس اِم اِس‌های وقت و بی‌وقت ِ او شنگول‌اش می‌کرد. عکس ِ خودش و زن سابق‌اش را از روی دیوار برداشت و عکس دختر را آویزان کرد. کله‌اش که گرم می‌شد، می‌گفت: «این عشق من است! کاش بدانید  عشق ِ تازه‌ی دختری بیست و دو ساله، وقتی تازه چهل سالگی را پشت سرگذاشته‌ای، چه منبع انرژی ِ عظیمی‌ست.» به او گفته بود، فیلم‌بردار است. راه دور بود و دیدار ناممکن. حالا شلوارهای رنگی  و بلوزهای اجق‌وجق می‌پوشید و موهایش را حنا می‌گذاشت. پاتوق‌اش شده بود کافه‌ها و بارها و دیسکوها، برای شکار زن. ما می‌دانستیم می‌خواهد جوانی ِ نکرده را جبران کند.
چندی بعد عکس ِ زنی روس جای دختر را گرفت، سه – چهار سالی کوچک‌تر از خودش، حاصل ِ مستی ِ شبی در کافه‌ای روسی. یکی دو سالی با او بود. می‌گفت: « "آن" دارد، "آن".» زن در شهر دیگری کار و زندگی می‌کرد و دیدارها محدود بود به دو شب و یک روز ِ آخر هفته. وقتی می‌رفت پیش‌اش شب، نصفه شب زنگ می‌زد و می‌گفت: «بچه‌ها، من مست ِ مستم.» یکبار که با او به روسیه رفت، تصمیم گرفت روسی یاد بگیرد. به او گفته بود، خبرنگار است. ما می‌دانستیم دارد آن نیافته را در او می‌جوید.
در این فاصله دوربینی دیجیتال خرید و کامپیوترش پر شد از عکس‌ها و ایمیل‌های سه چهار زنی که در بار، موقع کار، با آن‌ها آشنا شده و شبی، هفته‌ای، ماهی – راست یا دروغ - با آن‌ها بود. دورهم‌نشینی‌مان که به شنیدن ِ ماجراهای زودگذر ِ او و زن‌ها گذشت، دانستیم هنوز در جستجوست.
امروز که پنج شش سالی از کوبیدن نخستین قاب روی دیوار می‌گذرد، عکس دختر دیگری، بالای تلویزیون، روی صفحه‌ی کامپیوتر و تلفن همراه‌اش است، عکس دختر بیست و چهار- پنج ساله‌ای که از دو سال پیش، هر سال، چهار - پنج ماه‌اش را پیش او، در کشوری غریب – آشنا می‌گذراند؛ حاصل ِ لاف در غربت. دانستیم دختر او را شه‌سواری در برابر خود نمی‌بیند، که با شمشری آخته، فرورفته در شکوهی سکرآور و جلالی خیره کننده از اسب سپیدش به پایین می‌پرد. دست بالا به او به چشم ِ مردی نگاه می‌کند که فعلن بخشی از هزینه‌ی زندگی‌اش را می‌پردازد. حالا در آستانه‌ی پنجاه سالگی، با بیرونی آسوده، به مبل لم می‌دهد، شیشه‌ی آبجواش را لاجرعه سرمی‌کشد، پک‌های محکم به سیگارش می‌زند و می‌گوید: «از کجا معلوم؟ شاید هم بچه‌دار شدیم. هیچ بنی بشری نمی‌داند زندگی‌اش آبستن چیست. بگذاریم غافلگیرمان کند.» و دست‌پاچه می‌خندد.


ما دیگر می‌دانیم.

تا بعد

سفری چهار پنج روزه را بر خودم تحمیل کرده‌ام. مکانیسمی قدیمی، در مرز خودآگاه و ناخودآگاه، برای یک لحظه عمل کرد و من دچارش شدم. یعنی دقیق‌تر بگویم: خودم را دچارش کردم. بابت این تصمیم هم، مثل همه‌ی تصمیم‌های نادرست ِ دیگر، باید بهایی پرداخت. می‌پردازم، این‌بار - خوش‌بختانه - چندان سنگین هم نیست. کسی چه می‌داند؟ شاید هم دستی این همه را فراهم آورد تا امکانی فراهم بشود برای روشن کردن ِ تکلیف‌ام با برخی امور، برخی کسان، برخی برجسته، برخی در حاشیه، اما این‌بار قطعی، برای آخرین‌بار و همیشه. مگر نه این‌که آب ِ نخواسته مراد است؟
به قول بزرگان، نتیجه‌ی اخلاقی داستان: یک: انسان هم‌واره می‌آموزد. دو: خودکرده را تدبیر نیست. سه: تا برگردم، از آپدیت خبری نیست. (این را گفته‌ام تا خدای ناکرده خاطر ِ خطیر ِ مشترکان ِ احتمالی ِ گرامی ِ این‌جا در ایام غیبت ِ صغرا مکدر نشود.)

اندر فواید تبلیغ‌ات

وقتی کانالی خصوصی فیلمی پخش می‌کند که دیدن‌اش از اهم امور است، ناچارم تبلیغ‌ات (یا اسم ِ خررنگ‌کن‌اش: آگهی‌های بازرگانی) را هم تحمل کنم؛ چون هر بیست دقیقه یک‌بار فیلم را برای هشت تا ده دقیقه قطع می‌کنند و تبلیغ‌ات نشان می‌دهند. که البته گاهی چندان هم بی‌فایده نیست. فرصتی است برای خالی کردن مثانه یا آوردن چیزی برای خوردن یا نوشیدن. در یکی از شب‌های گذشته، لیست ِ چیزهایی را که تبلیغ می‌شد، یادداشت و سه طبقه لیست کردم. بخوانید:

تعرفه‌ی تلفن، تعرفه‌ی موبایل، بازی روی موبایل، موسیقی روی موبایل، سی دی ِ موسیقی، ماشین، دئو(بوگیر زیربغل؟)، خمیر دندان؛ بیمه‌ی درمانی، بیمه‌ی بازنشست‌گی، بیمه‌ی دندان ِ مصنوعی، ماشین ریش‌تراشی، شامپو، هم‌سریابی، بانک، وام  ِ مسکن، قطار.

نان، مربا، پنیر، آب، شیر، آب‌میوه، قهوه، اِسپرسو، آبجو، ودکا، کوکاکولا، بستنی، ماست، ماست میوه، شکلات، مک‌دونالدز،  بورگرکینگ (بدل ِ مکدونالدز).

و البته پس از نیمه‌شب، س ک س ِ تلفنی برای انواع و اقسام تمایلات ِ جنسی ِ مردانه.

تعبیر خواب

Traeume04 (Small).jpg 

باز هم خواب دیدم آمریکا هستم و در آب غوطه می‌خورم. خدا کند حرف‌های فروید و یونگ درست باشد.

ترجمه‌ی دو وصیت‌نامه‌ی کافکا Franz Kafka

امروز، سه شنبه سوم ژوئن 2007، هشتاد و سه سال از مرگ ِ فرانتس کافکا  می‌گذرد. ترجمه‌ی دو وصیت‌نامه‌ی او را از این قلم می‌خوانید.

به نقل از رادیو زمانه

فرانتس کافکا در سوم ژوئيه 1883 در پراگ، از پدر و مادری یهودی و آلمانی‌زبان به دنیا می‌آید. در بیست‌وسه سالگی از دانشگاه پراگ در رشته‌ی حقوق دکترا می‌گیرد و در «اداره‌ی بیمه‌ی سوانح کارگران» استخدام می‌شود. به سال 1912 با فلیسه باوئر آشنا می‌شود و پس از پنج سال و دوبار اعلام رسمی، سرانجام نامزدی‌اش را با او به هم می‌زند. در همان سال معلوم می‌شود که مبتلا به سل ِ حنجره است، بیماری‌ای که سرانجام در چهل‌ویک سالگی جان او را می‌گیرد.
فرانتس کافکا در طول حیات‌اش آثار چندان زیادی منتشر نکرد. اما دست‌نوشته‌ها و نامه‌های بسیار زیادی از او باقی مانده بود، که به همت ِ دوست بسیار نزدیک و صمیمی‌اش، ماکس برود، رفته‌رفته منتشر شدند؛ از جمله، دو وصیت‌نامه که برود پس از مرگ کافکا در سوم ژوئن 1924، میان کاغذهای او پیدا می‌کند. اولی به احتمال در پاییز—زمستان 1921 نوشته شده و دومی یک سال بعد در بیست‌ونهم نوامبر 1922، دو سال پیش از مرگ‌اش، زمانی که به خاطر بیماری بازنشسته شده بود. ماکس برود، یک‌سال‌ونیم پس از مرگ کافکا، به عنوان ِ نخستین متن‌های باقی‌مانده از او، این دو وصیت‌نامه را انتشار داد.
این دو وصیت‌نامه—به گمانم—برای نخستین بار به فارسی برگردانده می‌شود.

یک:
ماکس عزیز، آخرین خواهش ِ من: هر چیزی که در ماترکم (یعنی در کتاب‌خانه، کمد لباس، میزتحریر ِ توی خانه و اداره، یا هرچه که به جایی برده شده و تو متوجه‌اش بشوی)، از یادداشت‌های روزانه، دست‌نوشته‌ها، نامه‌های خودم و دیگران، طرح‌ها و غیره پیدا شد، تمام و کمال و نخوانده، بسوزان؛ همین‌طور تمام نوشته‌ها یا طرح‌هایی که تو داری یا دیگران دارند که باید به نام من از آن‌ها بخواهی. نامه‌هایی را که نمی‌خواهند به تو بدهند، دست‌کم متعهد بشوند، خودشان بسوزانند.
فرانتس کافکای تو.

دو:
ماکس عزیز شاید این‌بار دیگر بلند نشوم، آمدن ِ سینه‌پهلو، پس از ماه ِ تب ِ لازم، به اندازه‌ی کافی محتمل هست و حتی این‌که می‌نویسم‌اش هم، نمی‌تواند مانع رسیدن‌اش بشود، گرچه قدرت خاصی دارد.
در این‌صورت، آخرین خواسته‌ی من در مورد همه‌ی چیزهایی که نوشته‌ام: از میان ِ همه‌ی آن‌چه که نوشته‌ام، فقط شامل کتاب‌ها می‌شود: داوری، آتش‌انداز، مسخ، گروه محکومین، پزشک دهکده و داستان‌ ِ هنرمند گرسنگی. (اشکالی ندارد آن‌چند نسخه از «نظاره‌ها» بماند، نمی‌خواهم زحمت ِ نابودکردن‌شان را به گردن کسی بیاندازم، اما هیچ چیزش نباید دوباره چاپ بشود). وقتی می‌گویم، خواسته‌ام شامل ِ آن پنج کتاب و آن داستان می‌شود، منظورم این نیست که مایلم آن‌ها دوباره چاپ شوند و به دست آیند‌گان برسند. برعکس اگر کاملاً از بین بروند، آرزوی اصلی‌ام برآورده شده است. فقط مانع کسی نمی‌شوم—حالا که این کتاب‌ها وجود دارند—اگر مایل است، آن‌ها را نگه دارد.

برخلاف این، غیر از آن‌ها، باید همه‌ی چیزهایی که نوشته‌ام و موجود است (چاپ شده در مجلات، در دست‌نوشته‌ها یا در نامه‌ها) بدون استثناء تا جایی که قابل دست‌یابی یا—با خواهش از دیگران—دریافت‌شدنی است (تو که بیش‌ترشان را می‌شناسی، اصل قضیه خانم فلیسه اِم(1) ، خانم یولیه نام قبلی ویرتسک(2) و خانم ملینا پولاک(3) است، مخصوص چند دفتری را که خانم پولاک دارد، فراموش نکن.) همه‌ی این‌ها باید بدون استثناء و ترجیحاً نخوانده (مانع‌ات نمی‌شوم، به داخل‌شان نگاه کنی، اما ترجیح من این است که این‌ کار را نکنی، به هرحال اما هیچ‌کس دیگری اجازه ندارد، داخل‌شان را ببیند.) همه‌ی این‌ها باید بدون استثناء سوزانده شوند. خواهش می‌کنم، هرچه زودتر این‌ کار را بکن.
فرانتس.

از این وصیت‌نامه‌ها چنین برمی‌آید که کافکا می‌خواست مانع دو اتفاق بشود. یکم نوشته‌ها و نامه‌های خصوصی‌اش به دست دیگران برسد و دو دیگر آثار نیمه‌کاره‌اش، از جمله سه رمان ِ ناتمام، منتشر شود. اما این را هم می‌توان از وصیت‌نامه‌ها دریافت، که کافکا مایل نبود، پس از مرگ‌اش هیچ ردی از او باقی نماند.

توضیح مترجم: تاکیدها  در اصل ِ وصیت‌نامه.

پانوشت:
1. Felice Bauer اولین نامزد رسمی کافکا است که پس از ازدواج با Moritz Marasse به نام شوهرش Marasse خوانده می‌شد.
2. Wohryzek Julie است که کافکا نامزد دوم او بود و قصد داشتند در نوامبر 1919 ازدواج کنند. اما چون خانواده‌ی کافکا با ازدواج آن‌ها به شدت مخالف بودند، در ژولای 1920 کافکا نامزدی‌اش را با او بهم زد.
3. Milena Jesenská که پس از ازدواج با Ernst Pollak به نام هم‌سرش پولاک نامیده می‌شد. او مترجم کافکا به چکی بوده و با کافکا رابطه‌ی عاشقانه داشت.

منبع ترجمه:
Max Brod/Franz Kafka, Eine Freundschaft. Briefwechsel hrsg. Von Malcolm Pasley, Frankfurt am Main 1989 (S. Fischer), Seite 365 und 421-422

وقایع

داشتم توی جعبه‌ی خرت و پرت‌ها، دنبال یک پیچ مناسب برای تعمیر ِ دوچرخه‌ام می‌گشتم، که تسبیح ِ شاه‌مقصودم را دیدم، با نخی پاره؛ ماترک ِ پدر بود. رفتم توی آن یکی جعبه‌ی خرت و پرت‌ها دنبال یک تسبیح ِ به درد نخور گشتم تا نخ‌اش را برای دانه‌های شاه مقصود بردارم و دانه‌های سبک شیشه‌ای یا پلاستیکی‌اش را بیاندازم دور. خودنویس ِ قدیمی‌ام را دیدم: یک خودنویس پارکر با دری آبی. چهارده پانزده سال پیش دخترم به من هدیه داده بود. تا همین شش هفت سال پیش، وقتی هنوز با کامپیوتر آشنا نشده بودم، ویژه‌ی یادداشت ِ دفتر «ساعات ِ تنهایی»ام بود. گاهی هم اگر چیز دیگری می‌نوشتم، افتخار پاک‌نویس کردن‌اش به او می‌رسید. اما بعد از این‌که شروع کردم به نوشتن با کامپیوتر، هی کم‌تر و کم‌تر سراغ‌اش رفتم تا قلم‌اش حسابی خشک شد و دیگر ننوشت. چندبار جوهر تازه گذاشتم توش و صدبار تکان‌اش دادم، باز نمی‌نوشت. حتمن دلم نمی‌آمد بیاندازم‌اش دور، که انداخته بودم‌اش توی جعبه‌ی خرت و پرت‌ها. امروز وقتی پیدایش کردم، با وجودی که می‌دانستم دیگر نمی‌نویسد، حالم خوش شد. انگار دفتر اِنشای کلاس پنجم دبستانم را پیدا کرده باشم. جوهرش را عوض کردم، چندبار تکان‌اش دادم، امتحان کردم، دیدم باز هم نمی‌نویسد. به نوک‌اش نگاه کردم و گفتم: «تو چرا با من قهری؟» گفت: «آبی به من برسان. خشکم، خشک!» چند ثانیه که گرفتم‌اش زیر شیر آب، مثل پیش‌ترها، نرم و مهربان شروع کرد به نوشتن. در دم، دفتر یادداشتم را برداشتم، به فوتی غبار نازک ِ خاک ِ روی جلدش را گرفتم، لایاش را باز کردم و با هیجان نوشتم: «سلام! خوشحالم که دوباره می‌نویسی!» تازه وقتی دو سه سطر نوشتم، فهمیدم چقدر دلم برای صدای خش خش‌اش روی کاغذ تنگ شده بود. چند دقیقه‌ای که نوشتنم، دیدم چقدر دلم برای دیدن خطم تنگ شده بود. اصلن خبر نداشتم.


نخ ِ تسبیح اما به دردم نخورد. دو سر ِ پاره شده‌ی نخ ِ شاه مقصود را گره زدم و آویختم به میخ ِ کتابخانه‌ی کنار میزم؛ پشت ِ تسبیح ِ گِلی، یادگار ِ مادر، که می‌گفت از خاک ِ کربلاست.

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.