جمعه 11 خرداد 86 :: 01.06.07 

وقایع


داشتم توی جعبه‌ی خرت و پرت‌ها، دنبال یک پیچ مناسب برای تعمیر ِ دوچرخه‌ام می‌گشتم، که تسبیح ِ شاه‌مقصودم را دیدم، با نخی پاره؛ ماترک ِ پدر بود. رفتم توی آن یکی جعبه‌ی خرت و پرت‌ها دنبال یک تسبیح ِ به درد نخور گشتم تا نخ‌اش را برای دانه‌های شاه مقصود بردارم و دانه‌های سبک شیشه‌ای یا پلاستیکی‌اش را بیاندازم دور. خودنویس ِ قدیمی‌ام را دیدم: یک خودنویس پارکر با دری آبی. چهارده پانزده سال پیش دخترم به من هدیه داده بود. تا همین شش هفت سال پیش، وقتی هنوز با کامپیوتر آشنا نشده بودم، ویژه‌ی یادداشت ِ دفتر «ساعات ِ تنهایی»ام بود. گاهی هم اگر چیز دیگری می‌نوشتم، افتخار پاک‌نویس کردن‌اش به او می‌رسید. اما بعد از این‌که شروع کردم به نوشتن با کامپیوتر، هی کم‌تر و کم‌تر سراغ‌اش رفتم تا قلم‌اش حسابی خشک شد و دیگر ننوشت. چندبار جوهر تازه گذاشتم توش و صدبار تکان‌اش دادم، باز نمی‌نوشت. حتمن دلم نمی‌آمد بیاندازم‌اش دور، که انداخته بودم‌اش توی جعبه‌ی خرت و پرت‌ها. امروز وقتی پیدایش کردم، با وجودی که می‌دانستم دیگر نمی‌نویسد، حالم خوش شد. انگار دفتر اِنشای کلاس پنجم دبستانم را پیدا کرده باشم. جوهرش را عوض کردم، چندبار تکان‌اش دادم، امتحان کردم، دیدم باز هم نمی‌نویسد. به نوک‌اش نگاه کردم و گفتم: «تو چرا با من قهری؟» گفت: «آبی به من برسان. خشکم، خشک!» چند ثانیه که گرفتم‌اش زیر شیر آب، مثل پیش‌ترها، نرم و مهربان شروع کرد به نوشتن. در دم، دفتر یادداشتم را برداشتم، به فوتی غبار نازک ِ خاک ِ روی جلدش را گرفتم، لایاش را باز کردم و با هیجان نوشتم: «سلام! خوشحالم که دوباره می‌نویسی!» تازه وقتی دو سه سطر نوشتم، فهمیدم چقدر دلم برای صدای خش خش‌اش روی کاغذ تنگ شده بود. چند دقیقه‌ای که نوشتنم، دیدم چقدر دلم برای دیدن خطم تنگ شده بود. اصلن خبر نداشتم.


نخ ِ تسبیح اما به دردم نخورد. دو سر ِ پاره شده‌ی نخ ِ شاه مقصود را گره زدم و آویختم به میخ ِ کتابخانه‌ی کنار میزم؛ پشت ِ تسبیح ِ گِلی، یادگار ِ مادر، که می‌گفت از خاک ِ کربلاست.


روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.