ترجمهی دو وصیتنامهی کافکا Franz Kafka
امروز، سه شنبه سوم ژوئن 2007، هشتاد و سه سال از مرگ ِ فرانتس کافکا میگذرد. ترجمهی دو وصیتنامهی او را از این قلم میخوانید.
به نقل از رادیو زمانه فرانتس کافکا در سوم ژوئيه 1883 در پراگ، از پدر و مادری یهودی و آلمانیزبان به دنیا میآید. در بیستوسه سالگی از دانشگاه پراگ در رشتهی حقوق دکترا میگیرد و در «ادارهی بیمهی سوانح کارگران» استخدام میشود. به سال 1912 با فلیسه باوئر آشنا میشود و پس از پنج سال و دوبار اعلام رسمی، سرانجام نامزدیاش را با او به هم میزند. در همان سال معلوم میشود که مبتلا به سل ِ حنجره است، بیماریای که سرانجام در چهلویک سالگی جان او را میگیرد.
فرانتس کافکا در طول حیاتاش آثار چندان زیادی منتشر نکرد. اما دستنوشتهها و نامههای بسیار زیادی از او باقی مانده بود، که به همت ِ دوست بسیار نزدیک و صمیمیاش، ماکس برود، رفتهرفته منتشر شدند؛ از جمله، دو وصیتنامه که برود پس از مرگ کافکا در سوم ژوئن 1924، میان کاغذهای او پیدا میکند. اولی به احتمال در پاییز—زمستان 1921 نوشته شده و دومی یک سال بعد در بیستونهم نوامبر 1922، دو سال پیش از مرگاش، زمانی که به خاطر بیماری بازنشسته شده بود. ماکس برود، یکسالونیم پس از مرگ کافکا، به عنوان ِ نخستین متنهای باقیمانده از او، این دو وصیتنامه را انتشار داد.
این دو وصیتنامه—به گمانم—برای نخستین بار به فارسی برگردانده میشود.
یک:
ماکس عزیز، آخرین خواهش ِ من: هر چیزی که در ماترکم (یعنی در کتابخانه، کمد لباس، میزتحریر ِ توی خانه و اداره، یا هرچه که به جایی برده شده و تو متوجهاش بشوی)، از یادداشتهای روزانه، دستنوشتهها، نامههای خودم و دیگران، طرحها و غیره پیدا شد، تمام و کمال و نخوانده، بسوزان؛ همینطور تمام نوشتهها یا طرحهایی که تو داری یا دیگران دارند که باید به نام من از آنها بخواهی. نامههایی را که نمیخواهند به تو بدهند، دستکم متعهد بشوند، خودشان بسوزانند.
فرانتس کافکای تو.
دو:
ماکس عزیز شاید اینبار دیگر بلند نشوم، آمدن ِ سینهپهلو، پس از ماه ِ تب ِ لازم، به اندازهی کافی محتمل هست و حتی اینکه مینویسماش هم، نمیتواند مانع رسیدناش بشود، گرچه قدرت خاصی دارد.
در اینصورت، آخرین خواستهی من در مورد همهی چیزهایی که نوشتهام: از میان ِ همهی آنچه که نوشتهام، فقط شامل کتابها میشود: داوری، آتشانداز، مسخ، گروه محکومین، پزشک دهکده و داستان ِ هنرمند گرسنگی. (اشکالی ندارد آنچند نسخه از «نظارهها» بماند، نمیخواهم زحمت ِ نابودکردنشان را به گردن کسی بیاندازم، اما هیچ چیزش نباید دوباره چاپ بشود). وقتی میگویم، خواستهام شامل ِ آن پنج کتاب و آن داستان میشود، منظورم این نیست که مایلم آنها دوباره چاپ شوند و به دست آیندگان برسند. برعکس اگر کاملاً از بین بروند، آرزوی اصلیام برآورده شده است. فقط مانع کسی نمیشوم—حالا که این کتابها وجود دارند—اگر مایل است، آنها را نگه دارد.
برخلاف این، غیر از آنها، باید همهی چیزهایی که نوشتهام و موجود است (چاپ شده در مجلات، در دستنوشتهها یا در نامهها) بدون استثناء تا جایی که قابل دستیابی یا—با خواهش از دیگران—دریافتشدنی است (تو که بیشترشان را میشناسی، اصل قضیه خانم فلیسه اِم(1) ، خانم یولیه نام قبلی ویرتسک(2) و خانم ملینا پولاک(3) است، مخصوص چند دفتری را که خانم پولاک دارد، فراموش نکن.) همهی اینها باید بدون استثناء و ترجیحاً نخوانده (مانعات نمیشوم، به داخلشان نگاه کنی، اما ترجیح من این است که این کار را نکنی، به هرحال اما هیچکس دیگری اجازه ندارد، داخلشان را ببیند.) همهی اینها باید بدون استثناء سوزانده شوند. خواهش میکنم، هرچه زودتر این کار را بکن.
فرانتس.
از این وصیتنامهها چنین برمیآید که کافکا میخواست مانع دو اتفاق بشود. یکم نوشتهها و نامههای خصوصیاش به دست دیگران برسد و دو دیگر آثار نیمهکارهاش، از جمله سه رمان ِ ناتمام، منتشر شود. اما این را هم میتوان از وصیتنامهها دریافت، که کافکا مایل نبود، پس از مرگاش هیچ ردی از او باقی نماند.
توضیح مترجم: تاکیدها در اصل ِ وصیتنامه.
پانوشت:
1. Felice Bauer اولین نامزد رسمی کافکا است که پس از ازدواج با Moritz Marasse به نام شوهرش Marasse خوانده میشد.
2. Wohryzek Julie است که کافکا نامزد دوم او بود و قصد داشتند در نوامبر 1919 ازدواج کنند. اما چون خانوادهی کافکا با ازدواج آنها به شدت مخالف بودند، در ژولای 1920 کافکا نامزدیاش را با او بهم زد.
3. Milena Jesenská که پس از ازدواج با Ernst Pollak به نام همسرش پولاک نامیده میشد. او مترجم کافکا به چکی بوده و با کافکا رابطهی عاشقانه داشت.
منبع ترجمه:
Max Brod/Franz Kafka, Eine Freundschaft. Briefwechsel hrsg. Von Malcolm Pasley, Frankfurt am Main 1989 (S. Fischer), Seite 365 und 421-422
روزنوشت ناصر غیاثی