وقتی پس از هفده هیجده سال زندگی ِ زناشویی، زناش از او جدا شد، آخرین عکس ِ رنگیشان را گذاشت توی قاب و زد روی دیوار ِ اتاق ِ نشیمن، بالای تلویزیون. زن با شوخچشمی به دوربین نگاه میکرد، چهرهاش صلابت داشت و کمی با فاصله از او ایستاده بود. گردن خودش کمی کج و چهرهاش گرفته بود. چینهای روی پیشانی و تنگی ِ چشمهایش میگفت دستاش دارد پرچم سفید را برای همیشه و بطور قطعی بالا میبرد. میگفت: «میخواهم پیش چشمام باشد. میخواهم گذشتهام پیش چشمام باشد. بدانید! انکار گذشته، موجب ِ خسران ِ جبرانناپذیری در حال و آینده میشود.» ما میدانستیم هنوز از او دل نکنده و دارد به خودش و به ما دروغ میگوید.
یک سال و اندی بعد در سفر به کشوری دیگر، با دختری جوان آشنا شد. تلفنهای روزانه و اِس اِم اِسهای وقت و بیوقت ِ او شنگولاش میکرد. عکس ِ خودش و زن سابقاش را از روی دیوار برداشت و عکس دختر را آویزان کرد. کلهاش که گرم میشد، میگفت: «این عشق من است! کاش بدانید عشق ِ تازهی دختری بیست و دو ساله، وقتی تازه چهل سالگی را پشت سرگذاشتهای، چه منبع انرژی ِ عظیمیست.» به او گفته بود، فیلمبردار است. راه دور بود و دیدار ناممکن. حالا شلوارهای رنگی و بلوزهای اجقوجق میپوشید و موهایش را حنا میگذاشت. پاتوقاش شده بود کافهها و بارها و دیسکوها، برای شکار زن. ما میدانستیم میخواهد جوانی ِ نکرده را جبران کند.
چندی بعد عکس ِ زنی روس جای دختر را گرفت، سه – چهار سالی کوچکتر از خودش، حاصل ِ مستی ِ شبی در کافهای روسی. یکی دو سالی با او بود. میگفت: « "آن" دارد، "آن".» زن در شهر دیگری کار و زندگی میکرد و دیدارها محدود بود به دو شب و یک روز ِ آخر هفته. وقتی میرفت پیشاش شب، نصفه شب زنگ میزد و میگفت: «بچهها، من مست ِ مستم.» یکبار که با او به روسیه رفت، تصمیم گرفت روسی یاد بگیرد. به او گفته بود، خبرنگار است. ما میدانستیم دارد آن نیافته را در او میجوید.
در این فاصله دوربینی دیجیتال خرید و کامپیوترش پر شد از عکسها و ایمیلهای سه چهار زنی که در بار، موقع کار، با آنها آشنا شده و شبی، هفتهای، ماهی – راست یا دروغ - با آنها بود. دورهمنشینیمان که به شنیدن ِ ماجراهای زودگذر ِ او و زنها گذشت، دانستیم هنوز در جستجوست.
امروز که پنج شش سالی از کوبیدن نخستین قاب روی دیوار میگذرد، عکس دختر دیگری، بالای تلویزیون، روی صفحهی کامپیوتر و تلفن همراهاش است، عکس دختر بیست و چهار- پنج سالهای که از دو سال پیش، هر سال، چهار - پنج ماهاش را پیش او، در کشوری غریب – آشنا میگذراند؛ حاصل ِ لاف در غربت. دانستیم دختر او را شهسواری در برابر خود نمیبیند، که با شمشری آخته، فرورفته در شکوهی سکرآور و جلالی خیره کننده از اسب سپیدش به پایین میپرد. دست بالا به او به چشم ِ مردی نگاه میکند که فعلن بخشی از هزینهی زندگیاش را میپردازد. حالا در آستانهی پنجاه سالگی، با بیرونی آسوده، به مبل لم میدهد، شیشهی آبجواش را لاجرعه سرمیکشد، پکهای محکم به سیگارش میزند و میگوید: «از کجا معلوم؟ شاید هم بچهدار شدیم. هیچ بنی بشری نمیداند زندگیاش آبستن چیست. بگذاریم غافلگیرمان کند.» و دستپاچه میخندد.
ما دیگر میدانیم.