جمعه 1 تیر 86 :: 22.06.07 

در پسله حرف نزنیم*


مجتبای عزیز، به خاطر توجه و یادداشت‌ات ممنونم. از قرار یادداشت ِ مرا خیلی خیلی سرسری خوانده‌ای و براساس آن به نتایجی کاملن غلط رسیده‌ای. من آن‌جا از کسی غیر از خود ِ عباس معروفی نپرسیده‌ام که گلشیری کجا نوشته ( و نه آن‌طور که تو نوشته‌ای: گفته) سمفونی مردگان در کنار بوف کور (و نه آن طور که تو خوانده‌ای: پس از بوف کور) جا دارد. پس نپرسیده‌ام « که آیا ادعای عباس معروفی مبنی بر این‌که گلشیری گفته سمفونی مردگان  پس از بوف کور بهترین رمان فارسی است صحت دارد یا نه؟ » پرسش من در واقع دعوت از معروفی بود به پاسخی که نمی‌تواند چیزی جز "هیچ‌کجا" باشد و به این ترتیب اعتراف به گفتن دروغ درباره‌ی کتاب‌اش در مجله‌ای غیرفارسی زبان . بعد به عنوان شاهد هم یک نمونه آوردم که گفته‌اند، گلشیری گفته است فلان. دو روز بعد که رفیقی تلفن کرد و گفت: « برو «باغ در باغ» صفحه‌ی فلان را بخوان، ببین گلشیری درباره‌ی سمفونی چه گفته.»  من آن حرف گلشیری را به عنوان ِ سند ِ مکتوب به یادداشت‌ام اضافه کردم، تا نشان بدهم آن‌چه که گلشیری درباره‌ی این رمان نوشته درست در نقطه‌ی مقابل ِ ادعای معروفی در گفتگوی‌اش با آن مجله‌ی آلمانی قرار دارد. دقت نکرده‌ای که عنوان یادداشت را گذاشته‌ام: «پرسش درباره‌ی یک دعوی»؟
و اما «مرجعیت ادبی»

براساس همان غلطخوانی، امری را به من نسبت داده‌ای که برچسب ِ ناچسب است. در هیچ‌جای آن یادداشت حرفی از مرجعیت ادبی نزده‌ام و هیچ اشاره‌ای به آن نداشته‌ام. غلطخوانی و یا عدم دقت ِ تو در خواندن آن چهار کلمه باعث شده که چنان برداشتی بکنی. من نگفته‌ام که اگر گلشیری گفته باشد، فلان، پس این حرف وحی مُنزل است. گذشته از این مرجعیت امری است مربوط به مذهب و نه هنر و ادبیات. همان‌طور که خودت هم به درستی اشاره کردی، مفهومی به نام «مرجعیت ادبی» - که تازه اصطلاحاش را هم از مذهب وام گرفته – در قاموس من جایی ندارد و هیچ‌گونه مرجعیت ادبی را – با فرض وجود ِ چنین مرجعیتی - به رسمیت نمی‌شناسم. مگر ادبیات توضیح‌المسایل است که نیاز به مرجعیت داشته باشد تا شک‌هایم را از او بپرسم؟ اما اگر منظورت رهبری ادبی، یعنی همانی که براهنی روزی طرح کرده بود، باشد، در این‌صورت هم، باز من نیازی به رهبر ندارم. مگر ادبیات، حزب سیاسی است که رهبر بخواهد؟ گلشیری که سهل است، اگر همین الان کافکا – که ارادات ِ صمیمانه‌ای به او دارم و به چند دلیل با او همذات‌پنداری می‌کنم - از قبر بیرون بیاید و بگوید: «این‌طور است و نه آن‌طور»، من موقع پرداختن به «طور»ش، ضمن اینکه حرف او را در گوش دارم، حتمن به دانش و عقل و احساس خودم رجوع می‌کنم. پس  اصلن برایم تعیین کننده نیست «که گلشیری درباره سمفونی مردگان چه گفته». تعیین‌کننده چیزی دیگری است: طبیعی است که آدم برای کتاب‌اش تبلیغ بکند، اصلن باید تبلیغ بکند. اما نمی‌تواند با افترا بستن به دیگران، برای کتاب و در واقع برای خود، اعتبار (پوشالی) بیافریند. هنرمندی که برای تبلیغ کار خود متوسل به نقل تاییدیه‌ی این و آن بشود، نه به کارش اعتقاد دارد و نه به خودش، به عبارت دیگر کلام و رفتارش آلوده به کابوس ِ عدم اعتماد به نفس و ترس از پذیرفته نشدن است. نقل قول دروغ که دیگر بی‌شک ناشی از وخامت حال است.
من با این حرف تو موافق نیستم که "ما را چه کار با حرفهای معروفی؟" با گفتم «به من چه»، نمی‌شود در برابر فرهنگ ِ دروغ ایستاد. این‌که «قطعا عباس معروفی ،گلشیری و تمام نویسندگان و شاعران فارسی از این نوع فحش‌ها زیاد داده‌اند»، مجوزی برای من نیست تا من هم متوسل به همان کلمات و شیوه‌ها بشوم. (این هم خودش نوعی پذیرش مرجعیت است که: حالا که دیگران – بخوان بزرگان - به این یا آن روش متوسل می‌شوند، پس تو هم بکن) با دادن فحش‌های لمپنی در خانه و خلوت خود، از طرح یک مشکل فرهنگی در میان عموم غافل می‌شویم. تنها فایده‌ی احتمالی‌اش ممکن است این باشد که دست‌بالا دلمان خنک بشود. پس من با مطرح کردن یک پرسش «به بحث بيهوده و غير ادبي مرجعيت ادبي دامن» نزده‌ام.
و کلام آخر این‌که: در نویسنده و و کتاب‌فروش بودن ِ معروفی ذره‌ای شک ندارم، هم‌چنان‌که در خودستایی ِ کودکانه و خودشیفتگی ِ بیمارگونه‌اش.

اجازه بده یک پیش‌نهاد هم به تو بکنم: لطفن در انتخاب کلماتی که بکار می‌بری، دقت کن. «بلند شدن ِ بوی گند» اصطلاح مناسبی در یک گفتگوی دوستانه نیست. باشد؟

* عنوان یادداشت از هوشنگ گلشیری، آنجا که در «باغ در باغ» می‌گوید: «گرچه می‌دانم در این ملک سنت مرضیه همان در پسله حرف زدن است، یعنی ریا. اما من چون به مخاطبان احترام می‌گذارم و فکر می‌کنم با اظهارنظر صریح امکان بده بستان فراهم خواهد آمد و چون نویسندگان را قدر می‌گذارم از ریا بی‌زارم، پس با اظهار نظر صریح می‌خواهم توهم خود نویسنده و یا حداقل اطرافیانش را فرو ریزم. دیگران نیز باید بتوانند به صراحت درباره‌ی من یا دیگران بگویند و بنویسند تا این فضای مسموم « تو خوبی، من هم خوبم» یا «او بد است پس من خوبم» به گفتگو و بده بستان صریح و بی‌تحاشی تبدیل شود. در این راه حتی اگر اشتباه بکنیم یا تهمتی بر ما ببندند مهم نیست. لازمه‌ی رسیدن به جامعه‌ای فراتر از این جامعه‌ی قبیله‌ای، گذشتن از این در تنگ و حقیر دارو دسته‌ها و خانواده‌ها و حتی منیت‌های حقیر است و به حکم تعلق خاطر به فرهنگ این سرزمین باید عواقبش را به جان خرید.»


روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.