پیشکش به م.ا و س.ا
سفر به کوهستان
دختر جوانی هر روز صبح دو تا کتاب میگیرد دستاش تا برود توی جنگل، بنشیند زیر درختها و بخواند: «گفتگو با خدا» چاپ ِ نمیدانم چندم و « دفترهای مالده لائو ریس بریگه». از دماغ فیل افتاده. با مردها حتا سلام و علیک هم نمیکند. صورتاش پر از جوش است. نمیدانم چرا روزی یکبار استفراغ میکند.
مامان ِ پنجاه و چند ساله از پسر سی و چند ساله و زن ِ بیست و هفت هشت سالهاش چون کودکانی ناتوان تیمارداری میکند. مواظب است که به موقع و خوب بخورند و به موقع و خوب بخوابند.
حالا از ادبیات مدبیات گذشته، حال و احوال شما چطور است؟
من خوبم، فقط اگر لطف خداوندی مثل همیشه شامل حال این سرزمین میشد و بعد از پنج - شش هفته ابر و باد و باران، کمی، فقط به اندازهی چهار پنج روز، قدری آفتاب هم به این پوست ِ بی چارهی من میرسید، دیگر خیلی کم نداشتم.
به نقل از رادیو زمانه:
خواندن ِ سه کتاب ِ «خوبی ِ خدا»، «مترجم دردها» و «همنام» کنجکاویام را برانگیخت تا با مترجمشان آقای امیرمهدی حقیقت بیشتر آشنا بشوم. از او دعوت کردم دربارهی خودش، ترجمههایش، ادبیات، و ترجمه به طور عام حرف بزنیم. با مهربانی دعوتام را پذیرفت. حاصل این گفتوگو را میخوانید.
دربارهی «همنام» اثر جومپا لاهیری به نقل از رادیو زمانه
فایل صوتی
حال مهاجر، مثل حال کسی است که میداند مجبور است تا آخر عمر در خانهای زندگی کند که متعلق به او نیست، گیرم این خانه زیبا، جادار و از معماریای بسیار خوب برخوردار باشد. دائم به خودش میگوید: «زندگیام در این خانه موقتی است. سرانجام روزی به خانهای اسبابکشی خواهم کرد که از آن آمدهام؛ به خانهی خودم». و تا چشم بچرخاند، چندین سال گذشته و کمکم باید به فکر وصیتاش باشد: «مرا در سرزمین ِ پدریام—بخوان در خانهی خودم—به خاک بسپارید.» آرزویی پرتابشده به پس از مرگ.
کورش گفت:
- اگر تمام تاریخ را بگردی، نمیتوانی ملتی پیدا کنی که در قلب اروپا، در غروب ِ یک شنبهی تابستانی، توی رستورانی بنشینند، اول نان و پنیر و سبزی، بعد چلوکباب و ماهیچه و قورمه سبزی با دوغ و عرق و آبجو و شراب بخورند، بعد از نیمه شب، صاحب رستوران در مغازه را ببندد، صندلیها را در یک دایره بچیند و سازهایی بیاورد که عمرشان به سیصد سال میرسد، تا همه، مست و ملنگ، سیگار در دست، دستهجمعی ترانههایی بخوانند که شعرهایش مال شاعر هفتصد سال پیششان باشد و اینطور شیدا و سودازده سر تکان بدهند و حال کنند.
گفتم:
- و بیشتر ِ عمرهمهشان هم در غربت سپری شده باشد.
گفت:
- و برخیشان هم بازنشستهی دانشگاههای همانجا باشند.
جعبهی دستمال کاغذی را گرفتم جلوش و گفتم:
- و نم اشکی هم چشم چندتاییشان را خیس کرده باشد.
پیش از این ملینهنا یشچنکا را معرفی کرده بودم. ترجمهی نامهای از کافکا به او را بخوانید.
فارسی: ناصر غیاثی
پراگ نهم آگوست 1920
شنبه/ بعداز ظهر دوشنبه/ (از قرار فقط به شنبه[1] فکرمیکنم)
باید دروغگو باشم، اگر بیشتر از [آنچه] در نامهی امروز صبح [گفتهام]، نگویم، آنهم در برابر تو، که میتوانم آنچنانِ راحت حرف بزنم که در برابر هیچکس دیگر نمیتوانم، چرا که هیچکس مثل تو، با علم و اطلاع، طرف ِ من نبوده. با همهی اینها، با همهی اینها (بین با همهی اینها و با این وجود تفاوت بگذار).
میان نامههای تو، زیباترین نامهها (و این پرحرفی است، چرا که تمامشان در مجموع، کم و بیش در هر سطر، زیباترین چیزی هستند که در زندگیام پیش آمده) آنهایی هستند که در آنها به «ترس» ِ من حق میدهی و همزمان میکوشی توضیح بدهی، که نباید بترسم. چون من هم – ممکن است که من هم گاهی مثل وکیل مدافع ِ رشوهخوار ِ «ترس»م به نظر بیایم- به او در اعماق وجودم احتمالن حق میدهم، حتا از او ساخته شدهام و شاید هم عزیزترین ِ من است. و از آنجا که او عزیزترین من است، شاید هم فقط اوست که تو عاشقاش هستی. چون دیگر چه چیز دوستداشتنی ِ دیگری میشود در من یافت؟ این یکی اما دوستداشتنی است.
میخواست ستارهشناس بشود، عنکبوتشناس شد.
در فلسفهی ذن داستانی در مورد دو راهب نقل میشود که در مسیر رفتن به خانه، کنار رودی پرخروش میرسند. آنجا زن جوانی را میبینند که نمیتواند از رود عبور کند. یکی از راهبها آن زن را بغل میکند تا از رود رد شود و در آن سو او را سالم بر زمین میگذارد. سپس آن دو به راه خود ادامه میدهند. پس از مدتی، راهبی که به تنهایی از رود گذشته بود، دیگر نمیتواند خودداری کند و به سرزنش برادرش پرداخته، میگوید: «میدانی که دست زدن به زنان خلاف قواعد و قوانین ماست. تو سوگند مقدسمان را زیر پا گذاشتی!» راهب دیگر در پاسخ میگوید: «برادر، من آن زن را در آن سوی رود رها کردم، آیا تو هنوز او را حمل میکنی؟»
از «نیمه تاریک وجود»، دبی فورد، ترجمهی فرناز فرود، ناشر: کلک ِ آزادگان، چاپ سوم: 1382، صفحهی صد و صدویک
از مجموع آن چیزهایی که از حسن و حسین و تقی و نقی و کی و کی شنیدم، این دستگیرم شد: «ناشر گفته از "داستانکها " فعلن هیچ خبری نیست، "فروید تمام حقیقت" مجوز گرفته، اما چون رنگی هست و جیب ِ ما خالی، فعلن میماند. اما "تاکسینوشت دیگر" و "سقراط زخمی" فعلن مجوز گرفتهاند و تا یکی دو ماه دیگر بیرون میآیند.»
ببینیم و تعریف کنیم.
دربارهی ملینهنا یشنچکا
ملینهنا در سال 1896 در پراگ به دنیا میآید (کافکا 1886). هنوز نوزده سالگی را پشت سر نگذاشته، رشتهی پزشکی ِ دانشگاه پراک را ول میکند، و در پی ِ باز کردن باب ِ مراوده با نویسندگان و شاعران ِ آن زمان پراگ، با ماکس برود و ارنست پولاک روزنامهنگار و اهل ِ ادب ِ اتریشی، که ده سال بزرگتر از او بود، آشنا میشود، با او ازدواج میکند و به وین میرود. هر دو معتقد به عشق آزاد بودند. میلهنا در اواخر اکتبر 1919 به کافکا نامه مینویسد تا از او برای ترجمهی چند داستان از «گروه محکومین» به زبان چکی اجازه بگیرد. این نامه سرآغاز رابطهای عاشقانه با کافکا میشود. گرچه حجم نامههایی که کافکا به او مینویسد، به پای نامههایی که به فلیسه مینوشت، نمیرسد، اما خیلی کمتر از آن هم نیست. ملیهنا تنها زن غیریهود در زندگی کافکا بود. کافکا کمی پیش از مرگاش تمام دفترهای یادداشت ِ روزانهاش و دستنوشتهی رمان «قصر» را در اختیار میلهنا میگذارد تا آنها را به دست ماکس برود برساند.
ملیهنا یشنچکا را میتوان جزو نخستین فمینیستهای زن به شمار آورد. مبارزات او بر علیه نازیسم سرانجام منجر به بازداشت و اقامت در اردوگاههای کار نازیها میشود. و در سال 1934همانجا میمیرد. کافکا در یکی از نامههایش دربارهی او مینویسد: «او آتشیست زنده ، آتشی که هرگز ندیدهام... در عین حال لطیف، شجاع و باهوش است...»
میگویند دربارهی هیچ نویسندهای اینهمه که دربارهی کافکا، زندگی و آثارش نوشتهاند، مطلب نوشته نشده. متن زیر یکی از نوشتههای نادر دربارهی کافکاست که یکی از نزدیکترین آدمهای زندگیاش دربارهی او نوشته. ملینا در این رثا از کافکای غیرنویسنده هم میگوید، از کافکای انسان. شما را به خواندن این سوگنامه دعوت میکنم.
بارها و بارها خوانده، شنیده و احتمالن نوشته بودم: «... مثل شمشیر داموکلس بالای سر آویزان است.» میدانستم منظور از این استعاره یک تهدید ِ دایمی است. حتا این هم در ذهنم بود، که داموکلس زندانی سیاسی بوده و چون اقرار نکرده، او را نشاندهاند زیر شمشیری که با نخی نازک از بلای سرش آویزان است. گفتهاند اگر بجنبد، نخ پاره شده و شمیشیر گردن او را خواهد زد. از خودم میپرسیدم، اگر شمشیر بالای سر اوست، پس باید به وسط فرق سرش بخورد و نه به گردناش. سرانجام رفتم که ببینم اصلن داستان شمشیر داموکلس چیست. آیا داموکلس، طبق ذهنیات ِ من، زندانی سیاسی بوده و آن شمشیر معروف اصلن از کجا و چطور آویزان است. به فارسی، چه در اینترت و چه در «فرهنگ معین» یا «سخن»، چیزی نیافتم. به سراغ منابع آلمانی رفتم. خواندم، یاد گرفتم. گفتم شما هم را هم خبر کنم.
طبق داستانی که سیسروس تعریف می کند، در نیمهی اول قرن چهارم پیش از میلاد مسیح. ِ دینوسیوس اول یا دوم ، فرمانروای سیراکوس در سواحل جنوبی ِ ایتالیا (سیسیل) بود. داموکلس، یکی از نورچشمیهای او، اما در حسرت تاج و تخت ِ دینوسیوس بود و از زندگی (بخوان اندازهی قدرت و داراییاش) ناراضی. به ثروت و قدرت فرمانروا رشک میبرد و او را خوشبختترین انسان روی زمین میدانست.
دینوسیوس باخبر میشود و تصمیم میگیرد، درس عبرتی به او بدهد و فانی بودن قدرت را بویژه در مقام فرمانروایی بزرگ نشاناش بدهد. از او دعوت و پذیرایی شایانی میکند و از دامکلوس میخواهد روی تخت ِ فرمانروایی جلوس کند. پیش از آن اما سپرده بود، شمشیر تیزی بر بالای تخت ِ فرامانروایی بیاویزند؛ شمشیری که فقط با موی اسب از سقف آویزان بود و تکان میخورد. داموکلس، حیران و با عیشی منقص شده از دینوسیوس معنی ِ شمشیر را میپرسد. پاسخ میشوند: این شمشیر نماد دشمن و خطری دایمی است که به خاطر قدرت و ثروت در معرض همیشگی ِ آن قرار دارم. ثروت و قدرت به هیچ وجه از جان ِ من حفاظت نمیکند. داموکس درمییابد: هرکه بامش بیش، برفاش بیشتر.
شمشیر بر فرق سر فرود میآید، اگر موی اسب پاره شود.
اینجا را ببینید.
- سلام قربان. عصر شما بخیر.
-...
- قربان شما. ما هم هستیم. خیلی ممنون.
-...
-سلامتی. هیچ خبر خاصی نیست. مثل همیشه، همین زندگی ِ معمولی. شماها چطورید؟ اوضاع میزان؟ کیف کوک؟
- ...
- خوب بله، اون که هیچ. البته که کمتر پیش میاد ساز ِ آدم کوک باشه. مخصوصن این دشمنا که نمیذارن کام ِ آدم دایم شیرین بمونه. اما وای به روزی که...
- ...
- ها، بله، «کیف» ِ آدم. گرچه «ساز» هم همونه.
-...
- آره، بگذریم. چی داشتم میگفتم؟
-....
- ها، داشتم میگفتم وای به روزگار کسی که ساز یا همان کیف ِ تو هیچوقت کوک نباشه، اون وق باید حتمن باید یه فکری برای خودش بکنه. اگر نکنه... بگذریم، این وقت شب. دیگر چه خبر؟
-...
-نه به جان ِ تو، چه متلکی؟
-...
-...
-...
-...
با خودش میگوید: «مرتیکه میگه "ساز خودت کوک هیچوقت کوک نیس که یازدهی شب زنگ میزنی، حال ِ آدمو بپرسی."
فصلنامهی آلمانیزبان «اخبار ادبی از آسیا، آفریقا، و آمریکای لاتین» بخش زیادی از شمارهی تابستانی امسال خود را به ادبیات معاصر ایران اختصاص داده است. ترجمهی گفتوگوی این فصلنامه با عباس معروفی را در رادیو زمانه بخوانید
پینوشت: گذاشتن متن ِ ترجمه در این جا زحمت زیادی دارد و وقت بسیاری میبرد. اگر پشت خط ماندهاید، خبر بدهید، تا بگذارم اینجا.