کورش گفت:
- اگر تمام تاریخ را بگردی، نمیتوانی ملتی پیدا کنی که در قلب اروپا، در غروب ِ یک شنبهی تابستانی، توی رستورانی بنشینند، اول نان و پنیر و سبزی، بعد چلوکباب و ماهیچه و قورمه سبزی با دوغ و عرق و آبجو و شراب بخورند، بعد از نیمه شب، صاحب رستوران در مغازه را ببندد، صندلیها را در یک دایره بچیند و سازهایی بیاورد که عمرشان به سیصد سال میرسد، تا همه، مست و ملنگ، سیگار در دست، دستهجمعی ترانههایی بخوانند که شعرهایش مال شاعر هفتصد سال پیششان باشد و اینطور شیدا و سودازده سر تکان بدهند و حال کنند.
گفتم:
- و بیشتر ِ عمرهمهشان هم در غربت سپری شده باشد.
گفت:
- و برخیشان هم بازنشستهی دانشگاههای همانجا باشند.
جعبهی دستمال کاغذی را گرفتم جلوش و گفتم:
- و نم اشکی هم چشم چندتاییشان را خیس کرده باشد.