سه شنبه 9 مرداد 86 :: 31.07.07 

سفرنامه (4)


پیش‌کش به م.ا و س.ا

سفر به کوهستان

دختر جوانی هر روز صبح دو تا کتاب می‌گیرد دست‌اش تا برود توی جنگل، بنشیند زیر درخت‌ها  و بخواند: «گفتگو با خدا» چاپ ِ نمی‌دانم چندم و « دفترهای مالده لائو ریس بریگه». از دماغ فیل افتاده. با مردها حتا سلام و علیک هم نمی‌کند. صورت‌اش پر از جوش است. نمی‌دانم چرا روزی یک‌بار استفراغ می‌کند.

مامان ِ پنجاه و چند ساله از پسر سی و چند ساله و زن ِ بیست و هفت هشت ساله‌اش چون کودکانی ناتوان تیمارداری می‌کند. مواظب است که به موقع و خوب بخورند و به موقع و خوب بخوابند.

مردی شصت و هفت-هشت ساله، زندانی ِ سیاسی ِ زمان شاه، همان‌طور که لیوان‌های عرق کشمش و کنیاک و ویسکی را پی در پی در حلق‌اش خالی می‌کند، آرام آرام از نقش ِ نویسنده و مترجم و شاعر و منتقد شعر و ویراستار ِ ادبی خارج می‌شود و می‌شود خودش: کارمند ِ بازنشسته‌ی بانک ِ صادرات و بلند بلند می‌خواند: «امشب، شب ِ عشقه.» در راه‌پیمایی‌های روزانه مواظب است کسی توی کوه گم نشود یا جا نماند. بعدن معلوم می‌شود می‌خواسته به عنوان ِ سازمانده‌ سفر پولی به جیب بزند.

دو مرد شصت و چند ساله، زندانی ِ سیاسی ِ زمان شاه، با سبیل‌های سفید ِ استالینی و شلوار ِ جین ِ آمریکایی، آشپز گروه‌اند: صبح‌ها چای دم می‌کنند، نیم‌رو درست می‌کنند، بعد گوشت و مرغ خرد می‌کنند و سالاد درست می‌کنند، ذغال آتش می‌کنند، کباب ِ مرغ را در لواش لوله شده می‌پیچانند، در سینی می‌گذارند، دور می‌چرخانند و وعده‌ی عرق و چای بعد از شام را می‌دهند. کارمند ِ بازنشسته‌ی بانک، هم‌سلولی ِ سابق و فرمانده‌  فعلی این‌هاست.

شب اول می‌نشینیم دور آتش. خانمی سی و چند ساله بعد از این‌که یکی دو لیوان عرق کشمش دست‌ساز  را یک ضرب می‌رود بالا، در برابرچهارده پانزده نفر هم‌سفر، جلوی پای ِ شوهرش زانو می‌زند و هق‌هق‌زنان می‌گوید: «دوست دارم، عشق ِ من.» دختر ِ ده ساله‌شان گریه‌کنان از پشت به گردن ِ مامان‌اش آویزان می‌شود و می‌گوید: «مامان! مامان!» و شوهرش می‌گوید: «باشه، باشه. پاشو بریم بخوابیم.» قرار می‌شود هر کدام‌مان جهت آشنایی ِ بیش‌تر با جمع، یکی یکی  خودمان را  معرفی کنیم. آقای دکتر، شروع می‌کند:«من مجرب هستم. قبل از بازنشستگی تو یه دانشگاه تدریس می‌کردم، حالا تو پنج تا.» و همسر ِ بازنشسته‌اش را لیسانس ِ روان‌شناسی از دانشگاه ِ تهران و متخصص ِ گفتاردرمانی معرفی می‌کند. یکی می‌گوید: «خوش‌بختانه از وقتی خانم مجرب از سازمان نقشه‌کشی کشور بازنشسته شدن، بیش‌تر مشاوره میدن. البته اگه سفرهاشون به آمریکا بذاره.» و به همه توصیه می‌کند «حتمن از محضر ایشون فیض ببریید». زن جوانی از شوهرش می‌پرسد: «ایشون تو چه زمینه‌هایی مشاوره میدن؟» خانم مشاور خودش توضیح می‌دهد: «تو زمینه‌ی مسایل خونوادگی و اینا.» بلند می‌شود می‌نشیند وسط‌شان. از قرار این تازه عروس و داماد شدیدن به مشاوره نیاز دارند. لابلای مشاوره می‌شنوم که دارد می‌گوید: «نگرون بچه نباشین. صادق هدایت گفته، من نمی‌گما، یه نویسنده به اسم صادق هدایت گفته: "هیچ عشقی تو دنیا به اندازه‌ی عشق خواهر و برادر نیستش".» بعد رو به منتقد ِ شعر می‌گوید: «استاد! شما حتمن "کباب ِ قناری" را حفظین. میشه برامون بخونینش؟ من این شعرو خیلی دوس دارم. البته همه‌ی شعرای شاملو  رو دوس دارم، اما این یکی خیلی عالیه.» و منتقد می‌خواند. خواندن‌اش که تمام می‌شود، خانم مجرب می‌گوید: «خدا شاملو رو بیامرزه. خدا شاملو رو بیامرزه.» حالا که به تشویق ایشان، شعرخواهی جمع گل کرده است، منتقد شعر، باز هم به درخواست خانم مجرب، "شباهنگام" را می‌خواند. خانم مشاور می‌پرسد:« شعر مال ِ استاد شهریاره هستش دیگه، نه؟» پس از این‌که می‌شنود «نیما»، می‌گوید: «خدا بیامرزدشون، خدا بیامرزدشون. هر دوتاشون شاعرای خوبی بودن. هم نیما، هم شهریار. میگن تریاکیم بودن. راسٌه؟» بعد می‌پرسد:« میونه‌تون با فروغ چطوره؟» می‌شنود: «خوب! خانم دکتر، خیلی خوب!» می‌گوید: «چه جالب! آخه، آقایون، بیش‌ترشون از فروغ خوش‌شون نمی‌اد. حالا میشه اون شعر ِ" شب ِ مهتاب" و بخونین؟» منتقد می‌گوید: «چشم. شما امر بفرماین خانم دکتر.» و می‌خواند. خانم مجرب کیفور سر تکان می‌دهد و می‌پرسد: «شعرش مال اخوان ثابت هستش دیگه، نه؟ حیف که حیوونی الکلی بوده.» منتقد می‌گویند: «نخیر خانم دکتر! مال اخوان ِ ثالث نیس، مال ِ فریدون ِ مشیریه.» می‌گوید: «اِه؟ راس میگین؟ آخه شما شعرو  به سبک اخوان خوندینش.»

روزها که می‌رویم سیاحت، خانم  ِ مجرب، لیسانس روانشناسی از دانشگاه تهران، بازنشسته‌ی سازمان نقشه‌کشی، مشاور در امور خانوادگی، متخصص گفتار درمانی، وقتی گاوی، گوساله‌ای،گوسفندی،  اسبی می‌بیند، می‌گوید: «وای بچه‌ها! اون‌جا رو! گوسفند!» یا « خدای من، اسبارو!» یا «اووه! گوساله رو. ناااازی.»
هرشب قبل از خواب جای قرص‌های خواب‌آور را از هم‌سرش می‌پرسد. صبح‌ها به تک تک ِ هم‌سفران می‌گوید: «سلاااام عزیزم. صبح بخیر! خوب خوابیدی؟» و به زوج ِ جوانی که شب قبل می‌خواستند سیگار کشیدن در هوای آزاد را ممنوع اعلام کنند، می‌گوید: «عزیزان من، هر روز صبح که بیدار می‌شم، اول باید نیم ساعت تمرین عشق ورزیدن بکنم. همه‌مون باید یاد بگیرم به همدیگه عشق بورزیم.»

دعوت شده بودم تا هم‌راه این جمع، آن‌طور که دعوت‌کننده‌ام می‌گفت "اهل فکر"، چهار روز در ییلاق‌های تالش، در دهی بکر، با هفت خانوار سکنه، دور از تمدن بگذرانیم. روز سوم در رفتم.

بزرگ‌ترین دستآورد این سفر برای من کشف ِ تاریکی  ِ یک‌دست و سکوت ِ مطلق بود.


روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.