طرح

حربه‌ها
به بعضی‌شان می‌گوید:«من درست‌اش می‌کنم.  پیش پای تو فلان منتقد این‌جا بود، می‌دهم کارت را توی فلان مجله چاپ کند. مطمئن باش! دو سه شب پیش شام فلان نویسنده بودم، کلی از کارات تعریف کردم. بعدن یکی دو تا کار شسته رفته بده، ببرم، بدهم، بخواند. فلان ناشر همین دیروز این‌جا بود. می‌دهم داستان‌ات را بخواند. خیالت راحت باشد! چهار ماه دیگر اولین مجموعه داستان‌ات را می‌گذارم کف دستت. تو استعدادش را داری، فقط باید بیش‌تر روی خودت کار کنی. باید به وسوسه‌هات مجال بروز بدهی. تو جنم‌اش را داری.» و نم نمک چایش را می‌خورد.
به بعضی دیگرشان می‌گوید: «خیلی وضعم خراب است، آشفته و پریشانم. نمی‌توانم بنویسم، پول ندارم، زن ِ سابقم خیلی اذیتم می‌کند، اجاره‌ی این ماه را نداده‌ام. مثل سگ هم دارم جان می‌کنم. برای چی؟ برای فرهنگ! دلم خوش است که مثلن نویسنده‌ام، هنرمندم. ببخش! نمی‌فهمم چه می‌گویم. خیلی بحران‌زده‌ام. اوضاعم به شدت خراب است.» و لیوان آب‌جویش را لاجرعه سرمی‌کشد.
به بعضی‌شان می‌گوید: «ببین! طبیعت، اخلاق ندارد، اخلاق نمی‌شناسد. اگر انسان براساس طبیعت‌اش، یعنی براساس آن‌چه که جسم و جان‌اش از او می‌طلبد، زندگی کند، آن وقت گرفتار "بلایای طبیعی" نمی‌شود، گرفتار انواع و اقسام بیماری‌ها و روان‌پریشی‌ها نمی‌شود. دیده‌ای تا به حال یک سیل بگوید، چون مردم بنگلادش خیلی بدبخت‌اند، من آن‌جا نمی‌روم؟ می‌بینی که طوفان وقتی بیاید، آمریکا و تایلند نمی‌شناسد، دلش برای کسی یا چیزی نمی‌سوزد، فارغ از تعهد است، فارغ از اخلاق است، تعهداخلاقی پشم‌اش است و به همین خاطر هم آزاد است. آزاد ٍ آزاد. تو اگر می‌خواهی به جوهر هنر دست پیداکنی، باید براساس طبیعت‌ات وارد عمل بشوی، به احساسات ات خیانت نکنی. یعنی اخلاق را به قول مولانا پیش سگان بیاندازی.همین و بس!» و نرم نرم توتون پیپ‌اش را می‌کوبد.
به بعضی‌شان می‌گوید:«من اپیکوریستم، نازنین، خیامی مسلکم: این سبزه که امروز تماشاگه ماست... می‌فهمی؟ جام ِ می و یار و سیگار و غذا و سکس. دم برایم غنیمت است، من از حالا و این‌جا و اکنونم لذت می‌برم، اهل خودسانسوری و عقب انداختن لذت نیستم. زندگی برای من یعنی لذت. اخلاق مخلاقم یوخدی. متوجه‌ای؟ ما چنانیم که نمودیم، دیگر خودت می‌دانی.» و پاهایش را دراز می‌کند و به سقف چشم می‌دوزد.


زانوی بیش‌ترشان در برابر این نویسنده‌ی مشهور ِ پریشان خیال ِ فیلسوف ِ اپیکوریست، به لرزش درمی‌آید و مدهوش می‌شوند.
کم‌تر پیش می‌آید یکی‌شان بگوید: «برو عمو! خر خودتی. این چُسی‌ها را پیش من نیا. من از تو هارترم، ولی مثل تو دله نیستم، سلیقه دارم. تو کثیفی!»
انگشت‌شمار پیدا بشود، به خودش بگوید: «بله، حتمن. چه خوب.» و با خودش بگوید: «چه هنرپیشه‌ی بدی!»

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.