پیمان با شیطان یا ابزار خلاقیت؟

به نقل از رادیو زمانه 
کامنت ها در سایت رادیو خواندنی است.
یک توضیح ضروری: این مقاله به هیچ وجه قصد تبلیغ مصرف مواد مخدر را ندارد و تنها تلاشی‌ست برای نشان دادن برخی واقعیت‌های تاریخی.


داستان مخدرات، اعتیاد و ادبیات، داستانی بسیار قدیمی‌ست. بسیاری از بزرگان تاریخ ادبیات جهان سراغ مخدراتی نظیر الکل، تریاک، حشیش، ماری‌جوآنا، اِل.اِس.دی، هرویین، کوکایین، قارچ‌های نشئه‌آور و حتا قهوه رفتند تا در بهشت مصنوعی‌ای که توسط مخدارت برای خود می‌ساختند، یعنی در حال نشئگی جهان درون‌شان را به جهان بیرون عرضه کنند. می‌کوشیدند از سویی آن حالی را که در نشئگی به آن‌ها دست می‌دهد به توصیف بکشند و از سویی دیگر جهان را از منظری دیگر توصیف کنند و تأثیرات مصرف مواد تخدیرزا را در آثارشان بیاوردند. تو گویی اگر همه‌ی نویسندگان مثل توماس مان پرهیزکارانه کار می‌کردند، جهان آن‌چنان از نظر ادبی غنی نبود که امروز هست.

از عصر رمانتیک کشش به مواد مخدر به عنوان وسیله‌ای برای نشئگی شروع می‌شود. شاعران این دوران مخدر را به عنوان ِ وسیله‌ای برای خودشناسی بر‌گزیدند؛ می‌خواستند با مصرف مخدارت به تماشای ناخودآگاه بنشینند و در حالتی مثل رویا فرو بروند، تا محتوای ناخودآگاه را کشف کنند و سپس آن را توسط کلمات به وصف بکشند. این اما در عرصه‌ی تئوری بود. در عرصه‌ی عمل نویسنده و شاعر نمی‌تواند آن‌چه را که در حال نشئگی تجربه می‌کند، توسط زبان به بیان بیاورد. رمبو می‌گوید: «برای دست‌یابی به محتوای ناخودآگاه، باید خودآگاه را از سر راه برداشت و این ممکن نیست مگر با توسل به مخدرات. در تحلیل نهایی موادمخدر آن چیزی را که خود شعر عرضه می‌کند، به نمایش نمی‌گذارد؛ یعنی تجربه‌های معینی را که از نظر زبانی نمی‌توان بطور دقیق عرضه کرد، تنها توسط تصاویر شاعرانه عرضه می‌شود. این تصاویر اما توسط کلمات عرضه نمی‌شوند، بلکه باید بین سطرها را خواند». هاکسلی از تجربه‌‌اش با مواد مخدر چنین می‌گوید: «"در کیهان همه چیز بر وقف مراد است". این حرف مطلقا مسخره به نظر می‌رسد، اما در حالت نشئگی کاملا درست است. فقط مسأله این است که وقتی بخواهیم آن را به زبان دربیاوریم، چیز زیادی باقی نمی‌ماند».
در نیمه‌ی دوم قرن نوزده شاعران و نویسندگان فرانسوی مثل بودلر، والری و رمبو سراغ مخدارت می‌روند. این هر سه تحت تأثیر حشیش و اوپیاتن بوده‌اند. شارل بودلر، پیشگام دبستان سمبلیسم، شیفته‌ی ماری جوآنا بود. نوالیس، شاعر آلمانی، «سرودهایی خطاب به شب» را تحت تأثیر تریاک نوشت و در آن از «شیره‌ی قهوه‌ای خشخاش» گفت. شیلر فقط می‌توانست با بوی سیب پوسیده، که گویا نشئگی‌آور است، بنویسد. بودلر در فرانسه «کلوب حشیش» تأسیس کرد و شاعران زیادی را به دور خود گرد آورد. آرتور کانن دویل «شرلوک هولمز» را با استفاده از تجربه‌های شخصی‌اش با کوکایین نوشت. ادگار آلن پو معتاد به تریاک بود، آلدوس هاکسلی و آلن گینسبرگ از هیچ مخدری نگذشتند. شاعر اتریشی، گئورگ تراکل، مهم‌ترین شاعر آلمانی زبان امپرسیونیسم و اکسپرسیونیسم در سال ۱۹۱۴ به خاطر مصرف بالای کوکایین مرد.
در سال‌های آغازین قرن بیستم والتر بنیامین زیر نظر یک یا دو نفر که در حالت عادی بودند، حشیش می‌کشید و اسکالین می‌خورد و تأثیرات را می‌نوشت. او در کتابی که با عنوان «در باره‌ی حشیش» نوشت آورده است: «عصایم اسباب شادی بسیاری برایم فراهم می‌کند. لطیف می‌شوی: می‌ترسی مبادا سایه‌ای که روی کاغذ افتاده آسیبی به تو برساند. از همان راهی برای ‌اندیشیدن می‌روی که پیش از این؛ این‌بار اما انگار راه پوشیده از گل رُز است». در همین سال‌هاست که سورآلیست‌ها و دادایست‌ها برای دست یافتن به آن‌چه خود آن را «فراواقعیت» و «دادا» می‌نامیدند، به مصرف مخدارت روی آوردند.
کلاوس مان هرویین مصرف می‌کرد و تجارب‌اش را به هنگام ترک هرویین در رمان‌اش «آتش‌فشان، رمان مهاجرین» به رشته‌ی تحریر درآورده است. در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم کوکایین، اِل.اِس.دی، مسکالین و قارچ‌های نشئگی‌زا تبدیل به مخدر مُدِ زمانه شد. شاعر، نویسنده و پزشک آلمانی، گوتفرید بن، در اشعارش نشئگی ناشی از کوکایین را توصیف کرد.
نویسنده‌ی دیگری به نام هتنس فالادا در رمان‌هایش در باره‌ی اعتیادش به الکل و اوپیتال و نتایج اعتیاد گزارش می‌کند. نویسنده‌ی آمریکایی، ویلیام اِس. برووس، در رمان اتوبیوگرافیک‌اش، «جانکی»، در باره‌ی ترک اوپیاتن نوشت. جک کروآک در رمان‌اش، «در جاده»، در باره‌ی تجارب‌اش در مورد مواد مخدر هنگام سفر در آمریکا، مکزیک، آفریقای شمالی و اروپا گزارش می‌دهد. او نیز در ۱۹۶۹ به خاطر اعتیاد به الکل و دیگر مخدارت در ۴۷ سالگی مرد. ارنست یونگر که همراه با آلبرت هوفمن، کاشف اِل.اِس.دی، برای دریافت تأثیر آن به مصرف اِل.اِس.دی می‌پرداخت، در رمان «دیدار از گودن‌هولم» از تأثیرات اِل.اِس.دی نوشت. نویسنده‌ی آمریکایی، آلدوس هاکسلی، در رمان‌اش تجارب‌اش را با مسکالین و دیگر مخدرات توهم‌زا و رابطه‌اش با مذهب قلم زد. کارلوس کاستندا که پرویی بود و به فلوریدا مهاجرت کرده بود، در کتاب‌اش، «آموزه‌های دون‌خوآن»، تجارب‌اش با مخدرات توهم‌زایی چون قارچ‌های نشئگی‌آور تحت نظارت یک شمن سرخ‌پوست نوشت. ژان کوکتو، نویسنده، کارگردان و نقاش، سال‌ها معتاد به مواد مخدر بود. او شش بار تلاش کرد تا ترک کند. سرانجام به این نتیجه رسید که: «با وجود همه‌ی رنجی که متحمل شده‌ام، بر این اعتقادم پای می‌فشارم که تریاک خوب است».
در ایران نیز می‌گویند صادق هدایت تریاک و کوکایین می‌کشیده و بهرام صادقی به هرویین اعتیاد داشت.
بنیامین فون شتوک‌راد، نویسنده‌ی آلمانی، در سال دوهزار و چهار اعتراف کرد مصرف بیش از حد کوکایین به خاطر نوشتن رمانی عظیم وسیله‌ی کارش، یعنی مغزش، را هدف قرار داده بود. او خوش‌حال است که رمانی که در نشئگی کوکایین نوشته بود، منتشر نکرده است.
بسیاری از نویسندگان و شاعرانی که به مصرف مواد مخدر پرداختند، معتاد شدند و هرگز راهی برای رهایی از اعتیاد نیافتند. از آن جمله‌اند: گئورگ تراکل، هانس فالادا، جک کرویاک، جوزف روث و ایرمگارد کوین. همه‌ی این‌ها سرانجام به خاطر اعتیاد به الکل یا دیگر مواد مخدر جان سپردند. فریدریش گلاوزر، که در چهل و دو سالگی به خاطر اعتیاد به مورفین تریاک جان سپرد، می‌نویسد: «همه‌ی دلایلی که می‌تراشند تا اعتیادشان را توجیه کنند می‌تواند از نظر ادبی کاملا قابل قبول باشند. آن‌چه اما عیان است کثافت‌کاری‌ست: آدم معتاد زندگی‌اش را به نابودی می‌کشاند».

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.