در ستایش عشق

عشق زاده‌ی آب است و موسیقی. برادر آزادی‌ست، خواهر مهربانی. دوست روشنایی‌ست. همسایه‌ی خنده است عشق.  کمی مثل ِ دل ِ شاد است، قدری شبیه به سلامت ِ جان.
عشق مثل حمام کردن در شیر و عسل است.  ناجی ِ آدمی‌ست.


نه، عشق مثل هیچ چیز نیست، هیچ چیز مثل عشق نیست، عشق بی‌مثال است، مثل شعر و خدا.

درس اخلاق برای توده ها

به نقل از رادیو زمانه
به گزارش خبرگزاری‌ها رمان تازه‌ی خالد حسینی، «هزاران خورشید تابان» توسط پنج مترجم متفاوت به فارسی ترجمه شده و به زودی انتشار می‌یابد. گئورگ دیتس، منتقد ادبی روزنامه‌ی آلمانی «دی تسایت» به مناسبت انتشار ترجمه‌ی آلمانی ِ کتاب گفتگویی تلفنی با خالد حسینی انجام داده و کتاب را نقد کرده است. ترجمه‌ی فارسی مقاله را می‌خوانید.
ناصر غیاثی

خالد حسینی نویسنده‌ای است برای قرن بیست و یکم. او یک پزشک ِ افغانی ِ تبعیدی است و به سفارش سازمان ملل متحد در امور پناهندگان به دارفور سفر می‌کند. در سن خوزه‌ی کالیفرنیا با همسر افغانی‌اش زندگی‌ می‌کند، هفته‌ای چهار تا پنج‌بار پدر، پسرعموها و پسر دایی‌ها و بستگان دیگرش را می‌بیند و از طریق ماهواره از اخبار وطن باخبر می‌شود. او کتابی نوشته که داستان ِ دوستی دو پسر را در افغانستان روایت می‌کند، کتابی که هفت ملیون نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رسیده و به تازگی فیلمی از روی آن ساخته شده است. یک کتاب دیگر هم نوشته که داستان ِ دوستی ِ دو زن در افغانستان را روایت می‌کند، کتابی که بلافاصله در صدر لیست ِ کتاب‌های پرفروش ِ آمریکا قرارگرفته و به تازگی حقوق ساختن فیلم‌اش فروخته شد. او محجوب و دوست‌داشتنی، پیام‌آور و در عین حال خود ِ پیام است. او دو استعداده‌ای است با دو بیوگرافی در زمانه‌ای دوگانه. و اخلاق‌اش در کتاب‌فروشی‌ ِ فرودگاه‌ها خیلی خوب به فروش می‌رود؛ مثلا رمان تازه‌اش هزاران خورشید تابان که حالا به آلمانی هم منتشر شده، برای پرواز مسیر ِ برلین - نیویورک مناسب است.

ادامه این مطلب

از «سفرنامه»

نوشتن سفرنامه تمام شد. عنوان‌اش را گذاشته‌ام: «این‌جا و آن‌جا». حالا باید بروم دنبال ناشر.
«در داروخانه» را از این کتاب بخوانید:

دچار بی‌خوابی شده‌ام. از هادی، دوست پزشکم، خواهش می‌کنم برایم قرص خواب‌آور بنویسد. نسخه را برمی‌دارم و به داروخانه می‌روم. کمی جلوی گیشه که شلوغ است. می‌مانم تا نوبتم بشود. بعد از چند دقیقه متوجه می‌شوم "این‌جا" ایران است و اگر منتظر بمانم هیچ وقت نوبت به من نمی‌رسد. از لای شانه‌ها و سرها نسخه‌ام را از سوراخ می‌چپانم تو. صدایم می‌کنند. قرص‌ها را می‌دهند دستم. تا پول قرص‌ها را بدهم، یکی بسته را از دستم می‌قاپد و با تعجب می‌گوید:
- اِی اقا، دیازپام ِ پنج که کاریت نمی‌کند. چرا ده نگرفتی؟

تداعی‌ها

درخت آلوچه قرمز ِ کوه ِ شلیره‌باخ:
یکی از دایی‌ها یک چشم بیش‌تر نداشت. چاق بود و قد کوتاه، اما برای من، کودکی هفت هشت ساله، غولی می‌نمود. بخصوص که ریش ِ - به گمانم - قرمزی هم داشت. مادر مرا با خودش می‌برد به باغ دایی، در جاده «شیجان». گوشه‌ای چادری پهن می‌کرد روی زمین و من (با چی؟) بازی می‌کردم و او کارمی‌کرد. به گمانم باقلی می‌کاشت، یا بادمجان یا گوجه. باغ دایی درختان ِ آلوچه داشت، آلوچه‌های درشت و آبدار و قرمز ِ ترش. برگ درخت قرمز بود و تنه‌اش به قرمزی می‌زد، قرمز تیره. من از هرچیز ترش بدم می‌آمد. هنوز هم مزه‌ی ترشی را دوست ندارم. باغ دایی درخت ِ میوه‌ی دیگری نداشت. اما چه غم؟ دکان ِ پدر ِ نقی ابدی پر از زنبیل‌های بزرگ ِ آلوچه بود، آلوچه‌های سبز و درشت و شیرین. دزدکی چند تا برداشتن و دررفتن و یواشکی ِ با درار خوردن‌شان، لذت را دوچندان می‌کرد.


کوچه‌های تنگ ِ هایدلبرگ:
چوکوش‌لار کوچه‌ در هر سه تا چهار قدم یک پیچ ِ تند می‌خورد، تا بعد از پنج - شش پیچ و گذشتن از کنار دو حمام زنانه و مردانه، ترا از میدان ِ صیقلان به خیابان ِ کورش برساند. کوچه‌ی حمام ِ حاج‌آقا بزرگ، سینما، حمام، بوی شاش، پاتوق بچه‌بازها. کوچه امید: دراز و با یک دبیرستان دخترانه، پر از همهمه‌ی دختران و پسران ِ جوان و آکنده از عطر بلوغ و جوانی. به انتهایش که می‌رسیدی، می‌توانستی به راست بپیچی و فورن وارد خیابان ِ ویشکایی بشوی: خیابانی پهن با ساکنینی از طبقه‌ی متوسط؛ یا از درون کوچه پس کوچه‌های گاه تنگ و گاه پهن‌اش  بروی تا دانشسرا، محله‌ی فقیرنشین و برسی به پل عراق.


کوه ِ تسیگل‌هآوزن
پیش‌واز آمدن کوه‌های منجیل و رودبار با انبوهی از سبزی، وقتی که بیابان‌های خشک و خاکستری ِ قزوین را پشت سرگذاشته بودی. درختان کوتاه زیتون، باد منجیل، سپیدرور. آب.


رودخانه‌ی نکار:
بوی آب، موج ِ آب، روانی  ِ آب، رنگ‌های آب: زندگی

کودکی

بهرنگ این‌جا به دنیا آمده و چهار سال دارد. پدر صدایش می‌کند:
- بهرنگ!
بهرنگ می‌گوید:
- ها!
پدرش می‌گوید:
- ها، نع! بله.
و دوباره صدایش می‌کند:
- بهرنگ!
بهرنگ می‌گوید:
- ها نه بله.


نما

کاکل درخت‌های آن طرف رودخانه، روی کوه روبروی پنجره‌ی اتاقم، دارد زرد می‌شود.

...

تُف به هرچه قانون و قرارداد و گذرنامه و مرز

مقدمه

نمی‌دانم علت و انگیزه‌ی  گذاشتن ِ مقدمه از یک نویسنده‌ی دیگر بر کتاب ِ داستان چه می‌تواند باشد. آیا عدم اعتماد به نفس ِ نویسنده‌ی کتاب است که می‌خواهد از نام و عنوان ِ یکی دیگر برای خودش و کتاب‌اش اعتبار بسازد؟ یا نه، مقصود، مرعوب کردن خواننده است که: ببیند کی درباره‌ی من و کتابم چی گفته؟  یا هر دو تا؟ یا هیچ‌کدام؟
سوی دیگر قضیه اما روشن است: خود بزرگ‌بینی  ِ مقدمه‌نویس. با این خیال باطل که می‌تواند با راست و دروغ‌هایی که به نام مقدمه بر کتاب ِ یکی می‌نویسد، خواننده‌ی خام را به خریدن و نه لزومن خواندن ِ کتاب تشویق کند.

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.