دوشنبه 26 شهریور 86 :: 17.09.07 

تداعی‌ها


درخت آلوچه قرمز ِ کوه ِ شلیره‌باخ:
یکی از دایی‌ها یک چشم بیش‌تر نداشت. چاق بود و قد کوتاه، اما برای من، کودکی هفت هشت ساله، غولی می‌نمود. بخصوص که ریش ِ - به گمانم - قرمزی هم داشت. مادر مرا با خودش می‌برد به باغ دایی، در جاده «شیجان». گوشه‌ای چادری پهن می‌کرد روی زمین و من (با چی؟) بازی می‌کردم و او کارمی‌کرد. به گمانم باقلی می‌کاشت، یا بادمجان یا گوجه. باغ دایی درختان ِ آلوچه داشت، آلوچه‌های درشت و آبدار و قرمز ِ ترش. برگ درخت قرمز بود و تنه‌اش به قرمزی می‌زد، قرمز تیره. من از هرچیز ترش بدم می‌آمد. هنوز هم مزه‌ی ترشی را دوست ندارم. باغ دایی درخت ِ میوه‌ی دیگری نداشت. اما چه غم؟ دکان ِ پدر ِ نقی ابدی پر از زنبیل‌های بزرگ ِ آلوچه بود، آلوچه‌های سبز و درشت و شیرین. دزدکی چند تا برداشتن و دررفتن و یواشکی ِ با درار خوردن‌شان، لذت را دوچندان می‌کرد.


کوچه‌های تنگ ِ هایدلبرگ:
چوکوش‌لار کوچه‌ در هر سه تا چهار قدم یک پیچ ِ تند می‌خورد، تا بعد از پنج - شش پیچ و گذشتن از کنار دو حمام زنانه و مردانه، ترا از میدان ِ صیقلان به خیابان ِ کورش برساند. کوچه‌ی حمام ِ حاج‌آقا بزرگ، سینما، حمام، بوی شاش، پاتوق بچه‌بازها. کوچه امید: دراز و با یک دبیرستان دخترانه، پر از همهمه‌ی دختران و پسران ِ جوان و آکنده از عطر بلوغ و جوانی. به انتهایش که می‌رسیدی، می‌توانستی به راست بپیچی و فورن وارد خیابان ِ ویشکایی بشوی: خیابانی پهن با ساکنینی از طبقه‌ی متوسط؛ یا از درون کوچه پس کوچه‌های گاه تنگ و گاه پهن‌اش  بروی تا دانشسرا، محله‌ی فقیرنشین و برسی به پل عراق.


کوه ِ تسیگل‌هآوزن
پیش‌واز آمدن کوه‌های منجیل و رودبار با انبوهی از سبزی، وقتی که بیابان‌های خشک و خاکستری ِ قزوین را پشت سرگذاشته بودی. درختان کوتاه زیتون، باد منجیل، سپیدرور. آب.


رودخانه‌ی نکار:
بوی آب، موج ِ آب، روانی  ِ آب، رنگ‌های آب: زندگی


روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.