جمعه 27 مهر 86 :: 19.10.07 

کوئلو در کنسرت ِ برلین ِ داریوش


سه یا چهار سال پیش بود.آن وقت‌ها که هنوز در آن شهر بد، برلین زندگی می‌کردم. دوستی، اسم‌اش را می‌گذاریم بابک، خبرداد که دارد از ایران می‌آید و با پائولو کوئلو قرار دارد.
آمد. با هم رفتیم فرودگاه دنبال آقای کوئلو و رساندیم‌اش هتل.آمده بود برای معرفی ترجمه‌ی آلمانی ِ کتاب تازه‌اش، یادم نیست کدام‌اش. ما را به نوشیدنی در لابی شیک و درجه یک هتل‌اش دعوت کرد. پذیرفتیم.حرف زدیم. من گفتم: «دختر من و دوست‌اش کارهای شما را دوست دارند و مایلند شرفیاب بشوند.» طفلک بدون هیچ نازونوزی پذیرفت. حتا گفت: «اگر دوست داری همین الان زنگ بزن، اگر می‌توانند، بیایند.» فروغ  ِ بیست و سه چهار ساله و لوییزه سر از پا نمی‌شناختند. فروغ بعد تعریف کرد، کوئلو در روز امضای کتاب در کتاب فروشی، حسابی تحویل‌شان گرفته.
باری در این میانه معلوم شد که راننده‌ی بی‌چاره‌ای که هتل فرستاده بود، فرودگاه دنبال حضرت کوئلو، یک ساعت منتظر مانده بود. خبر نداشت که ما از او زرنگ‌تر بودیم.

خلاصه، دست بر قضا در همان سه چهار روزی که کوئلو برلین بود، داریوش هم آن‌جا کنسرت داشت. بابک گفت: «کوئلو را دعوت کردم و او هم پذیرفته. تو هم بیا.» گفتم «من اهل داریوش نیستم. باز اگر این اِبی پیره‌ی خودمان بود یک چیزی. سی یورو بدهم که داریوش نشئه برود روی صحنه و یادش برود که آمده آواز بخواند و هی سخن‌رانی بکند؟ من نیستم. تو هم اشتباه می‌کنی. فکرش را بکن، باید حرف‌های داریوش را ترجمه کنی؟» آخر آن روزها داریوش هنوز ترک نکرده بود.
یک روز مانده به کنسرت بابک زنگ زد که: «چون فردا زن کوئلو می‌آید، از آمدن به کنسرت عذر خواسته. حالا یک بلیط اضافی روی دستم مانده. تو بیا، دعوتی.» گفتم: «این شد یک چیزی.» رفتم. اتفاقن بد هم نگذشت.
در آنتراکت بین دو برنامه ناگهان شنیدیم یک طرف سالن حسابی شلوغ شده و دو نفر دارند کت درمی‌آورند و فریاد «ولم کن! ولم کن!» هم‌راه با آب‌دارترین فحش‌های خواهر و مادر(همان "ناموسی" ِ خودمان) فضای کنسرت ِ یکی از محبوب‌ترین و مشهورترین و احتمالن مبارزترین خواننده‌های ایرانی را مخدوش کرده. چند دقیقه بعد معلوم شد، آقایی که سه سال پیش از زن‌اش جدا شده و امشب با دوست دختر جدیدش به کنسرت آمده بود، هم‌سر سابق را می‌بیند با یک مرد. رگ غیرت‌اش به جوش می‌آید و خلاصه... بله دیگر، باید معرف حضورتان باشد.
به بابک گفتم:«مجسم کن، پائولو کوئلو می‌آمد و چند نفری او را می‌شناختند. بعد همان‌طور که داشت لب‌خند می‌زد و با آن‌ها عکس یادگاری می‌گرفت، ناگهان می‌دید آن گوشه‌ی سالن صدای داد و فریاد می‌آید. فکرمی‌کنی با خودش چی فکرمی‌کرد؟» بابک گفت:« خدا پدر  ِ ز‌ن‌اش را بیامرزد. وگرنه آبروی ما حسابی می رفت. لابد با خودش می‌گفت، مولوی واقعن مال این‌ها بود؟» گفتم: «شاید هم با خودش فکرمی‌کرد، عجب غلطی کردیم با ایرانی‌ها دوست شدیم.» یکی که کنار ما ایستاده بود و داشت به حرف‌های ما گوش می‌داد، گفت:« ببخشید، من ناخواسته حرف‌های شما را شنیدم. این یارو را که می‌گویید، نمی‌شناسم. اما این آلمانی‌ها حتمن فکر می‌کنند، تروریست پیدا شده.»

تا نظر شما چی باشد.


روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.