روزهایی هست که میگویی: «خدایا زندگیام چقدر خالی و یکنواخت است. نه حادثهای، نه عشقی، نه اندوهی، نه شادیی.»
روزهایی هم هست که میگویی: «خدایا! بسه! خفه شدم جان مادرت. چقدر حادثه؟ »
تا برسد روزی که بگویی: « اینها زندگی ِ آدم زنده است.»
اینها را گفتم تا بگویم: من، پس از گذارندن ِ فراوان ِ هر دو نوع روز، میروم چند وقتی بیشتر از پیش زندگی کنم. پس تا به زودی.