جنوب یعنی جادهی پرپیچ و کوهستانی و موجدار "بلیط بلند"، آن گزفروش شهر بلداجی که «مدایح بیصله» روی پیشخواناش باز بود، چشمهی نفت و هُرم آتش لولهی گاز در مسجدسلیمان، سه پسرک بازیگوش ِ دزفولی، آسیاب آبی و آبشارهای شوشتر، باقلیخوردن در اهواز، گشت و واگشتها برای یافتن ِ بهمنشیر، پوتین ِ پوسیده در آبادان، مرز عراق در جزیرهی مینو و شلمچه و شلمچه و شلمچه.
دیروز غروب داشتم با بهترین رفیقم توی یکی از فرعیهای میدان ولیعصر دل و جگر و قلوه میخوردم، امروز غروب تک و تنها نشستهام پشت میزم در هایدلبرگ و به برف ِ تازه به زمین نشسته نگاه میکنم.