عقل تو سالم و دلت مجنون (تر) باد!
تهران پاییز 1386
برخی از دوستان پرسیده اند، عکس مال کجاست؟ عکس را در خیابان ِ انقلاب، دم ِ در ِ ورودی ِ یک مغازه گرفتم که فیلم می فروخت. تبلیغ ِ فیلم است مثلن یا آموزش نقد یا...
باید کلیک کنید و گوشه ی سمت چپ را بخوانید.
برای پیکوفسکی ِ نازنین، برای محبتهایش و به خاطر ِ دایره و بیضیاش
توی فرهنگ آلمانی - فارسی دلم بیشتر از همه برای Q و o میسوزد. هر دو گرداند و تپلی. Q از بس که چاق است اصلن نمیتواند سرپا بیاستد، باید تکیه بزند به چوب زیر بغل. کوچکاش هم که بکنی، باز تکیهگاه میخواهد. نگاه کنید: q، انگار o دیوار را راست گرفته باشد، رفته باشد بالا. تعداد لغاتی که با این دو حرف ملوس شروع میشود، حتا به سه صفحه هم نمیرسد. باز وضع C و I بهتر است. C عرضهاش را داشته خودش را بچسباند به h و به دوازده سیزده صفحهای دست پیدا کند. تازه بیشتر کلماتی هم که با Ch شروع میشوند، یا بینالمللیاند یا علمی مثلن Chemie ی معروف. یا مثلن بگیریم این I . خوشاندام و بلند و سرفراز ایستاده اول جهانیترین کلمه:International!! . تازه وقتی کوچک هم بشود، باید یک نقطه گذاشت بالای سرش. J هم همینطور.
اما حضرت والا، S چه به تنهایی و چه به کمک Ch ، با آن دو تا دهان ِ آمادهی بلعیدنی که در پشت و رو دارند، بخش عظیمی از فرهنگ رابا انحصارطلبی محض اختصاص دادهاند به حضرت خودشان؛ بیشتر از همهی سی و چند حرف دیگر. این کم است، گاهی هم حضرتشان در حالی که پرچم ِ «ما برای وصل کردن آمدیم» را به دوش گرفتهاند، خودشان را میچپانند وسط ِ دو- یا حتا گاهی سه – کلمهی دیگر تا از آنها که هرکدام بالاخره برای خودشان کلمهای هستند، یک کلمهی جدید بسازند. به همین سادگی. اصلا هم شرم سرشان نمیشود. یکی نیست به ایشان بگوید: استاد ِ اعظم! این X و y را ببین خجالت بکش! ببین چطور در کمال خضوع دو تایی فقط یک صفحه برداشتهاند، آنهم هر کدام یک ستون و سه لغت! از جبروت این دو حرف همین بس که هستی ِ مشترکشان در یک معادله مو بر تن هر ریاضیدانی سیخ میکند. آن وقت جنابعالی...
عین م خودمان است این S. در حالی که ز ُ ژ ُُ س ُ ش ُ ص ُ ض ُ ط ُ ظ ُ ع، هر نُهتایشان، هر کدام صاحب کلی کرامت و عالمی پک و پُز و سرشار از آرایش و پیرایشاند (مثلن کافی است نگاهی دقیق به نقطههای بالای سر ِ ژ و ش بیاندازید)، در کمال فروتنی به یک جلد فرهنگ سخن اکتفا کردهاند، جناب م انگار بخواهد خاک توی چشم ما بیاندازد، چهار صفحه و نصفی ل چسباندهاند به اول کتاب و بسلامتی بقیهی یک جلد ِ کت و کلفت فرهنگ را تک و تنها قورت دادهاند. حتا از فرط ِ خودخواهی دو حرف از سه حرف ِ اسماش را از خودش برداشته: م ی م! برای وصل کردن خودش به خودش، رفته سراغ ِ آخرین حرف ِ ممکن، حرفی که وقتی شکل عوض میکند، اگر اهل فن نباشی، محال است بشناسیاش. حتا این کامپیوتر من هم قادر نیست، بنویسیداش، باید توی باید پیدایش بکنی.
کمی فروتنی آقا، کمی فروتنی. والله ضرر ندارد، جناب ِ م - S !
به نقل از رادیو زمانه
فایل صوتی
گفت و گو با ناصر غیاثی، نویسنده و برندهی جایزه کتاب طنز سال:
آقای غياثی من امشب از سوی دوستی به وبلاگ شما هدايت شدم. متن يکی از نامههای کافکا را که ترجمه کردهايد خواندم و به سرم زد که چند جملهای برايتان بنويسم و به نکتهای اشاره ایکنم؛ با اين اميد که خدای ناکرده موجب دلگيری شما را فراهم نياورم. چون چند وقت پيش با تذکری کوتاه به نوشتهی يکی از هموطنانمان، ظاهراً او را آزرده خاطر کردم؛ کاری که اصلاً قصد آن را نداشتم.به هر حال اين شما و اين نکته مورد نظرم من:
ادامه این مطلبسخت مشغول ترجمهی نامههای کافکا به پدر و مادرش هستم. وقتی ایران بودم، قراردادش را با نشر ثالث امضا کردهام و قول دادهام تا شب عید تماماش کنم که فکر میکنم، با روزی شش هفت ساعت کار ِ مداومی که دارم میکنم ،حتا زودتر تماماش کنم.
دسامبر 1923 است، کافکا تازه چند ماهی است با دورا دیامانت به برلین کوچیده تا به قول خودش از بند خانواده رها شود. دارد بعد از سه ماه زندگی در محلهی شتگلیتس ِ برلین برای دومین بار اسبابکشی میکند. در یکی از نامههایش به خواهرش والی (Valli) مینویسد:
ادامه این مطلب- چند سالته؟
- یادم رفت.
ادا در نیاوریم، نشان بدهیم خودمان چه داریم
لینک گفتگو
سرویس: فرهنگ و ادب - ادبیات
ناصر غیاثی با تأكید بر اینكه باید بیشتر آثارمان را معرفی كنیم، گفت: نباید ادای نویسندههای دیگر را درآوریم و باید نشان دهیم خودمان چه داریم.
این داستاننویس و مترجم با حضور در خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، دربارهی معرفی ادبیات ایران، جایزههای ادبی، داستاننویسی امروز، دغدغهی نسلهای داستاننویس، وضعیت بازار كتاب و برخی موضوعات دیگر سخن گفت.
ادامه این مطلبپرسیده بودی، نوشتهای «شلمچه ُ شلمچه ُ شلمچه». یعنی چی؟ بگویم برایت: شلمچه یعنی تا چشم کار میکند بیابان ُ بیابان ُ بیابان، خشک و سرد، بی حتا یک نخل سوخته، یعنی تک و تنها، یعنی دورافتاده، یعنی بادهای سرد، یعنی حراج ِ مرگ، یعنی فداکاریی مجهول، یعنی ناآگاهی، یعنی دیدن دو سه تانک ِ سوختهی عراقی برای نمایش که روزی پشت فرماناش مردی عراقی نشسته بود لابد دهقانزاده که ارتشی شده بود و به خاطر حقوق خوب لابد رانندهی تانک شده بود و امروز، در این ساعت و دقیقه و ثانیه گلولهی سربازی بیرجندی، دیپلمه، پسر یک بنا، مغز سرش را به دیوار تانک پاشیده بود تا شاید، شاید که دیگر صدام رییس ِ کل ِ جمهور نباشد تا یکی فرمانده ی کل باقی بماند. شلمچه یعنی نوجوان و جوانی که دلش به نوار سبز روی پیشانی خوش است و تفنگی که بر شانه دارد: جدیاش گرفتهاند، به حساب میآید، پس هست. پدر، بقالی در ماکو نمیداند فرزاد کلاس چند است. فرزاد را در هستهی مطالعاتی ِ سازمان چریکهای فدایی خلق ایران جدی نگرفته بودند، اینجا اما به او تفنگ دادهاند. شلمچه یعنی تابلوهای پوسیده، یعنی چهار ردیف سنگ بلوک ِ تازه بر تپههایی به طول چند کیلومتر، یعنی مسجدی که سرهم کردهاند و رفتهاند، مسجدی با چند پوتین و قمقمه در وسط که گویی در کارگاه ِ دکور ِ ساخته شدهاند تا به نمایش دربیاید، مسجدی که دیوارهایش پوشیده از عکس جوانان و نوجوانانی است که اگر زنده مانده بودند، معلوم نیست حالا کجا بودند و چهکاره. شلمچه یعنی حمید که چهار سال در جبههها ماند، پدر دو بار او را از خط مقدم بازگرداند، یک زخم بر سر و یک زخم بر کمر دارد و حالا در جهاد کشاورزی «موافقت اصولی» صادر میکند و میگوید، ارباب رجوعها میگویند، وزارت جهاد سازندگی تنها وزارتی است که اذیت نمیکند. شلمچه یعنی پسر حمید که ناله دارد از دست بابا که نرفته گواهی جانبازی بگیرد تا او به عنوان پسر جانباز جزو سهمیه بشود و حالا مجبور نباشد برود شبها توی کارخانه کار کند تا روزها درس بخواند. شلمچه یعنی دور بودن از جنگ، دیدن جنگ از تلویزیون و حالا شرم، حالا حس کردن تنهایی و ترس سرباز از حملهی عراق. شلمچه یعنی گروهبانی که امروز سر دروازهی ورودی شلمچه ایستاده است و وقتی از او میپرسی اجازه داری عکس بگیری، چون آفتابهداری میگوید: «نه!» شلمچه یعنی دیدن تابلوی: «موزهی طبیعی شلمچه» یعنی تابلوهای باسمهای، یعنی میدانهایی که هنوز از مین پاک نشده است و هر هزار متر تابلویی حقیر: «خطر! میدان مین». شلمچه یعنی وقتی شقایق میگوید: «شرمم شد وقتی جلوی تانک عراقی ایستادم تا از خودم عکس بگیرم.» شلمچه یعنی تنفر از جنگ!
شلمچه، شلمچه، شلمچه.