پرسیده بودی، نوشتهای «شلمچه ُ شلمچه ُ شلمچه». یعنی چی؟ بگویم برایت: شلمچه یعنی تا چشم کار میکند بیابان ُ بیابان ُ بیابان، خشک و سرد، بی حتا یک نخل سوخته، یعنی تک و تنها، یعنی دورافتاده، یعنی بادهای سرد، یعنی حراج ِ مرگ، یعنی فداکاریی مجهول، یعنی ناآگاهی، یعنی دیدن دو سه تانک ِ سوختهی عراقی برای نمایش که روزی پشت فرماناش مردی عراقی نشسته بود لابد دهقانزاده که ارتشی شده بود و به خاطر حقوق خوب لابد رانندهی تانک شده بود و امروز، در این ساعت و دقیقه و ثانیه گلولهی سربازی بیرجندی، دیپلمه، پسر یک بنا، مغز سرش را به دیوار تانک پاشیده بود تا شاید، شاید که دیگر صدام رییس ِ کل ِ جمهور نباشد تا یکی فرمانده ی کل باقی بماند. شلمچه یعنی نوجوان و جوانی که دلش به نوار سبز روی پیشانی خوش است و تفنگی که بر شانه دارد: جدیاش گرفتهاند، به حساب میآید، پس هست. پدر، بقالی در ماکو نمیداند فرزاد کلاس چند است. فرزاد را در هستهی مطالعاتی ِ سازمان چریکهای فدایی خلق ایران جدی نگرفته بودند، اینجا اما به او تفنگ دادهاند. شلمچه یعنی تابلوهای پوسیده، یعنی چهار ردیف سنگ بلوک ِ تازه بر تپههایی به طول چند کیلومتر، یعنی مسجدی که سرهم کردهاند و رفتهاند، مسجدی با چند پوتین و قمقمه در وسط که گویی در کارگاه ِ دکور ِ ساخته شدهاند تا به نمایش دربیاید، مسجدی که دیوارهایش پوشیده از عکس جوانان و نوجوانانی است که اگر زنده مانده بودند، معلوم نیست حالا کجا بودند و چهکاره. شلمچه یعنی حمید که چهار سال در جبههها ماند، پدر دو بار او را از خط مقدم بازگرداند، یک زخم بر سر و یک زخم بر کمر دارد و حالا در جهاد کشاورزی «موافقت اصولی» صادر میکند و میگوید، ارباب رجوعها میگویند، وزارت جهاد سازندگی تنها وزارتی است که اذیت نمیکند. شلمچه یعنی پسر حمید که ناله دارد از دست بابا که نرفته گواهی جانبازی بگیرد تا او به عنوان پسر جانباز جزو سهمیه بشود و حالا مجبور نباشد برود شبها توی کارخانه کار کند تا روزها درس بخواند. شلمچه یعنی دور بودن از جنگ، دیدن جنگ از تلویزیون و حالا شرم، حالا حس کردن تنهایی و ترس سرباز از حملهی عراق. شلمچه یعنی گروهبانی که امروز سر دروازهی ورودی شلمچه ایستاده است و وقتی از او میپرسی اجازه داری عکس بگیری، چون آفتابهداری میگوید: «نه!» شلمچه یعنی دیدن تابلوی: «موزهی طبیعی شلمچه» یعنی تابلوهای باسمهای، یعنی میدانهایی که هنوز از مین پاک نشده است و هر هزار متر تابلویی حقیر: «خطر! میدان مین». شلمچه یعنی وقتی شقایق میگوید: «شرمم شد وقتی جلوی تانک عراقی ایستادم تا از خودم عکس بگیرم.» شلمچه یعنی تنفر از جنگ!
شلمچه، شلمچه، شلمچه.