نامه‌های کافکا به پدر و مادرش Kafka, Briefe an die Eltern

سخت مشغول ترجمه‌ی نامه‌های کافکا به پدر و مادرش هستم. وقتی ایران بودم، قراردادش را با نشر ثالث امضا کرده‌ام و قول داده‌ام تا شب عید تمام‌اش کنم که فکر می‌کنم، با روزی شش هفت ساعت کار ِ مداومی که دارم می‌کنم ،حتا زودتر تمام‌اش کنم.


دسامبر 1923 است، کافکا تازه چند ماهی است با دورا دیامانت به برلین کوچیده تا به قول خودش از بند خانواده رها شود. دارد بعد از سه ماه زندگی در محله‌ی شتگلیتس ِ برلین برای دومین بار اسباب‌کشی می‌کند. در یکی از نامه‌هایش به خواهرش والی (Valli) می‌نویسد:

«...این ساعت هم، مثل بعضی از اشیای دیگر توی اتاق رابطه‌ی خصوصی خاصی با من دارد. فقط حالا، از وقتی که قرارداد خانه را فسخ کرده‌ام (یا دقیق‌تر بگویم، از وقتی بیرونم انداخته‌اند)، همه‌شان شروع کرده‌اند کمی از من روبرگردانند. از همه بیش‌تر این تقویم، که در مورد کلمات قصارش یک بار برای پدرومادر نوشته بودم. این اواخر انگار مسخ شده یا کاملا تودار شده. مثلن آدم به راهنمایی فوری‌اش احتیاج دارد و می‌رود پهلویش، ولی او چیزی بیش از این نمی‌گوید: "جشن رفورماسیون"، چیزی که احتمالن معنای عمیقی دارد، اما کی می‌تواند پیدایش کند؟! یا این‌که بداخلاق است و کنایه می‌زند. مثلا این اواخر چیزی می‌خواندم و فکری به ذهنم رسید که به نظرم خیلی خوب یا به‌تر بگوییم، پرمعنا می‌آمد، آن‌چنان مهم و پرمعنا که می‌خواستم نظر تقویم را بدانم (فقط در زمان چنین مجال‌های اتفاقی در طول روزش جواب می‌دهد و نه وقتی که آدم طبق مقرارت و در یک ساعت معین برگ تقویم را می‌کند) گفت "گاهی یک مرغ کور هم پیدا می‌کند و الخ" (1). یک‌بار که از  صورت‌حساب ذغال سنگ به خشم آمده بودم، گفت: "خوش‌بختی ورضایت، سعادت ِ زندگانی است". در این گفته البته در کنار متلک، یک بی‌تفاوتی ِ توهین‌آمیز هم هست. تقویم بی‌تاب است، اصل تحمل رفتن مرا ندارد، شاید هم مسئله فقط این است که نمی‌خواهد وداع را برای من مشکل کند، شاید پشت برگ تقویم ِ روز اسباب‌کشی‌ام برگی بیاید که دیگر نخواهم ندید و رویش چیزی نوشته شده باشد مثل: "بی‌شک حکمتی الهی است والخ". نه، آدم نباید تمام نظراتش را درباره‌ی تقویم بنویسید: "خٌب او هم آدم است دیگر."


دیمانت هم در همین رابطه می‌نویسد:
«عاشقِ  تقویم‌ام بود كه در هر برگش كلمات قصاری نوشته شده بود. بعدها هر كدام‌مان یك تقویم داشتیم. كافكا عادت داشت در مواردِ خاص « از تقویم بپرسد ». یك بار وقتی داشتم در یك دیسِ شیشه‌ای انگور می‌شستم، ( انگور و آنانس را بسیار دوست داشت) دیس شكست،  بلافاصله تقویم به دست در آشپزخانه ظاهرشد و با چشمانی سخت گشاده گفت: « یك لحظه می‌تواند همه چیز را نابود كند!» بعد آن برگ را به من داد. حقیقت بسیار مبتذل به گوش می‌نشست. او لبخند می‌زد.»

1 - اصل ِ این ضرب‌المثل ِ آلمانی این است: «گاهی مرغ کور هم دانه پیدا می‌کند.» یعنی: گاهی یک آدم ابله هم موفق می‌شود. هنوز معادل فارسی‌اش را نیافته‌ام. اگر چیزی به ذهن کسی می‌رسد، ممنون می‌شوم برایم بنویسد.

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.